"کسی که عاشق میشود می خواهد که عاشق شود."
ما لفظ جبر را در مقابل دو مفهوم از اختیار به کار می بریم
۱-اختیار به معنای قدرت انتخاب بین چند گزینه مختلف
۲-اختیار به معنای رضایت به انجام کاری
به عنوان مثال می توان گفت دانشجوئی که مجبور است سر کلاس استادی که حضور و غیاب را در دادن نمره قبولی شرط لازم می داند شرکت کند هر چند اختیار به معنای اول را دارد یعنی می تواند سر کلاس حاضر بشود یا نشود ولی اختیار به معنای دوم را ندارد یعنی از حضور سر کلاس رضایت ندارد
و به شکل کلی کسی که ناگزیر به انجام کاری است یعنی گزینه های مختلفی برای انتخاب ندارد می تواند رضایتمندانه آن کار را انجام دهد و یا با نارضایتی انجامش دهد که در این صورت اختیار به معنای انتخاب را ندارد ولی اختیار به معنای رضایت را می تواند داشته باشد یا نداشته باشد
بیان اورتگا در مطلب عشق و توجه که عشق را تمرکز توجه عاشق بر معشوق می دانست که اجازه هیچ حرکتی را به او نمی داد با مطلب کسی که عاشق می شود می خواهد که عاشق شود متناقض می نماید اما با تفاوتی که ذکر کردم این تناقض رفع خواهد شد، به این شکل خواستن کسی که توجهش بر روی معشوق ثابت شده است خواستنی ناگزیر است که برای او چاره ای جز عاشق شدن نمی گذارد اما می گوییم او می خواسته چون با رضایتمندی کامل آنرا انجام می دهد.
اگر بخواهیم دقیقتر به این موضوع نگاه کنیم در می یابیم که در عشق ما می توانیم دقیقترین نشانه های درونی شخص عاشق را مشاهده کنیم و تنها در عشق است که این اتفاق می افتد و هیچ عمل دیگری نمی تواند به این صراحت ما را به لایه های زیرین وجود کسی راهنمائی کند و این اتفاق در مرحله انتخاب معشوق به صحیح ترین حالت خود را نشان می دهد پس می توان نتیجه گرفت عاشق شدن در معنای دقیق آن هم مختارانه است یعنی می توان انتخاب کرد و هم رضایتمندانه است یعنی هم اختیار به معنای انتخاب را دارد(البته انتخابی بدون بر نامه ریزی قبلی) و هم به معنای رضایتمندی را
ای ایاز از لطف تو گشتم چو موی مُردم از قصه تو قصه ی من بگوی
از این حرفها که گذر کنیم از آنچه در درون خودم می گذرد می گویم آنچه که بار سنگین احساس حماقتی که رهایم نمی کند تحملم را طاق کرده ، وقتی از آدمها می پرسی چه چیز ناراحتتان می کند اکثرا با صدای بلند فریاد می زنند دروغ
حال اگر از آنها بپرسی دروغ چیست احتمالا می گویند یعنی واقعیت را به گونه ای واژگون بیان کنی
حال من سوال می کنم آیا دروغ نمی تواند عدول از تعهد یا پیمان باشد دروغ نمی تواند نفاق باشد دروغ نمی تواند هزار کوفت و درد و مرض دیگر که ما با لبهای خندان تحویل همدیگر می دهیم باشد....
مثلا یکی روزی به شما اظهار محبت میکند و شما هم که روحتان توی عالم هپروت معلوم نیست دارد چه غلطی می کند از همه جا بی خبر با احساس غرور از اینکه چه خوب که کسی هم توجهش به ما جلب شده یا این خانم یا آقا چه رفیق خوبی است و از خواهر یا برادر هم نزدیکتر است کلی برایش وقت می گذارید از زندگیتان می زنید خواب را از چشمتان دریغ می کنید و خوشحال که هم شما راضی هستید و حس ابزار بودن ندارید و فکر می کنید این همه توجه تماما به خاطر و جود نازنین خودتان است (خاک بر سر تان که اربابِ انواعِ حماقت چه شباهتی به چهره تان دارد)و هم او که شما تمام تلاشتان را برای انجام تعهدتان به او می کنید و غمش غمتان میشود و شادیش را برای خودش می گذارید
چند ماه بعد.....
در اثر یک اتفاق نیاز این دوست ما به شما مرتفع میشود و شما که تا دیروز حس کریستف کلمب را بعد از کشف قاره آمریکا داشته اید با آنچنان برخورد سردی مواجه می شوید که حستون تبدیل به حس ... بگذریم حالا دو جور اتفاق ممکنه بیفته
۱-از علت امر سوال می کنید که چه اتفاقی افتاده و پاسخ می شنوید که بله من یک کاری با شما داشتم الان دیگه ندارم. این جواب باعث میشه که به خودتون بگید عجب آدم صادقیه (این در اثر تجسم بلاهت پیش می آد)
۲-از علت امر سوال می کنید و جوابی با منطق دُرنا!!! که به این دلیل و آن دلیل و ..... که تقصیر با خود شماست و خود شما اینطور خواستی و .....این جواب باعث میشه که چشمهاتون گشاد بشه و یاد داستان چوب و پیاز بیوفتین و احساس کنید که یه میله از یک نقطه خاص داره به وجودتون سرایت می کنه ....
بگذریم اگر این حرفا رو نمی گفتم ....

