تبليغاتX
شمس پرنده
نظریه مثلثی عشق شاید یکی از جدیدترین و قابل فهمترین مدلهائی باشد که برای عشق توسط رابرت استرنبرگ ارائه شده است،استرنبرگ عشق را ترکیبی از سه عنصر تعهد-صمیمیت و شور وشهوت می داند که بسته به میزان حضور هر یک از این عناصر می توان انواع عشق را تشریح کرد

این اجزا به ترتیب اجزا معرفتی،هیجانی و روانی جسمانی عشق را تشکیل می دهند که به شکل زیر تعریف می شوند

۱-تعهد یا جزءمعرفتی

همان نتیجه ایست که طرفین در اثر شناخت بدست می آورند،آنها با شناخت در می یابند عاشق هستند و عشق را حفظ می کنند

۲-صمیمیت یا جزءهیجانی

این جزء گرمی،ارتباط محبت آمیز،ابراز علاقه به سلامتی طرف مقابل و میل به پاسخ متقابل را شامل می شود

۳-شور و شهوت یا جزء روانی جسمانی

این جزء همان میل به فعالیت جسمانی و عشقبازی است

چند نکته در رابطه با این اجزاء

در شروع رابطه عشق شهوانی نیرومند است و این جزء پیش بینی می کند طرفین به قرار ملاقات ادامه می دهند یا خیر

صمیمیت پس از هیجانات اولیه که معمولا در مردها گرایش به صمیمیت فیزیکی و در زنها گرایش به صمیمیت روانی غالب است پیش بینی کننده ادامه رابطه است

تعهد چیزی است که نیاز به بیان و تکرار دارد

هر یک از این سه جزءگوشه های یک مثلث را نشان می دهند که می توان ۸ ترکیب مختلف(همان !۳)شامل حضور بعضی از اجزا و عدم حضور بعضی را به شکل زیر تعریف کرد

۱-بدون عشق:اگر هیچ یک از سه جزء در رابطه نباشد عشقی در کار نیست


۲-دوستی:اگر تنها صمیمیت در کار باشد دوستی شکل می گیرد و البته تعهد دراز مدت و جنبه های جسمانی در آن و جود ندارد

۳-عشق پوچ:معمولا بعد از عشقهای قدرتمند به وجود می آید که از صمیمیت و شور و شهوت خالی شده است و تنها تعهد در آن نمایان است

۴-عشق سودائی:تعهد و صمیمیتی در کار نیست،یکسره شور و شهوت است که عشقهای نگاه اول از این نوعند و اگر تعهد و صمیمیت به آن اضافه نشود از بین خواهد رفت

۵-عشق رمانتیک:شور و شهوت هست،صمیمیت هست ،تعهد ....فکر نمی کنم!

۶-عشق مشفقانه:همه عناصر را دارد جز شور و شهوت و عشق بین اعضای خانواده و دوستان نزدیک است و از دوستی(۲) قوی تر است چون تعهد هم دارد

۷-عشق احمقانه:همه چیز دارد جز صمیمیت،تصور کنید دو نفری که از سر گرایش جسمانی و تعهد عاشقند ولی صمیمیتی در کار نیست

۸-عشق عشق:همه چیز دارد یا به عبارتی هم فال است هم تماشا،تنها باید مواظب بود به عشق مشفقانه تبدیل نشود

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:59 |
وقتی کرکگارد مرحله عشق را فراتر از اخلاق و لذت می داند توجهم را به این مساله جلب می کند که در دین از عشق حرفی به میان نیامده است و اصلا به این موضوع پرداخته نشده است

چرا دین حیطه عاشقی نیست؟

دین از چه می گوید؟ از گناه و ثواب

جائی گفته نشده است که عاشقی ثواب دارد ولی همیشه این برداشت هست که یا خود عاشقی گناه است یا لوازم آن به گناه خواهد انجامید

این تلازم بین عشق و گناه را می توان بررسی کرد

آنچه عشق به آن تعلق می گیرد قابل انتخاب نیست یا بهتر بگویم عشق محدوده هست ها و نیست هاست.شما می توانید بگوئید عاشق هستم یا عاشقی اینگونه است اما نمی توانید بگوئید باید عاشق باشم یا باید اینگونه عاشقی کرد

اما دین از مقوله باید ها و نباید هاست دین به ما می گوید چه باید کرد و چه نباید کرد اگر بایدی انجام شود مستلزم ثواب است و اگر نشد به گناه می انجامد

کاملا مشخص است که دین در عشق راهی ندارد و البته وظیفه دین هم این نیست حداکثر اینست که دین می تواند در این باب توصیه هائی بکند که البته این توصیه ها مستلزم ثواب یا عقاب نمی تواند باشد.

اما مشکل از کجا پدید می آید؟

از آنجا که عشق تبعاتی دارد که از نظر دین گناه است یا دین باید ها و نبایدهائی دارد که موجب اختلال در عاشقی می شود

چه اتفاقی در تحلیل این وضعیت خواهد افتاد یا چگونه می توان بین دین و عاشقی صلح افکند

۱-بعضی ممکن است بگویند اصلا تناقضی وجود ندارد و آنچه ممکن است در عاشقی اتفاق بیفتد که مستلزم گناهی دین نگرانه باشد اصلا عاشقی نیست و هوس است!!

۲-بعضی می گویند باید بگونه ای عشق را صورت دینی داد که از اعمالی که منجر به گناه دین نگرانه می شود جلوگیری کرد

۳-بعضی هم می گویند اصلا نباید عاشق شد چون گناه است و به این شکل یک طرف تناقض را از بین می برند

باور کنید من هم نمی دانم چه باید کرد شاید چون راه حلی وجود نداشته اصلا دین سخنی از عشق به میان نیاورده است یا چون انسانهای زیادی می توانسته اند از مجوز دینی عشق سوء استفاده کنند یا بدفهمی های خانمان سوزی را منجر شود عشق مسکوت گذاشته شده است

لیک اغلب چون بدند و بد پسند

بر همه می را محرم کرده اند

اما این نکته وجود دارد که اگر عاشقی مستلزم گناه شود انسان را از دین خارج نمی کند و شاید راه حل این باشد که آدمی به آن رنگ دینی بدهد و شرایط گناه را از بین ببرد

پ.ن:

یک راه حل تو این شعر هست...

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

 بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم

 من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است

عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم

 تمام دفترمان را غزل غزل با عشق

کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم

 من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم

که روشن است  اگر توی سینه آه کنیم

 عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم

اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم

 عزیز من! غزل من! سپید من! گل من!

به هم  زمین و زمان را بیا که ماه کنیم

 بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا

بساط یک غزل تازه  روبه راه کنیم

 برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 21:50 |
چند وقتی است به این موضوع که عشق در هرم نیازهای انسان کجا قرار می گیرد و چگونه می شود یا باید بشود که عشق آنهم به شکلی درست در انسان شکل بگیرد فکر می کنم

واین سوال که آیا عشق آنچنانکه خیلیها می گویند در زندگی انسان یک اتفاق است و کاملا از حیطه اختیار خارج است و یا نه اینگونه نیست و پارامترهای دیگری از شخصیت انسان در عشق انسان دخیل هستند

این سوال که چرا اورتگا که نظر اورا در حدود اختیار در عشق بررسی کردم عشق را کاملا مختارانه می داند؟

یا چرا اریک فروم در هنر عشق ورزیدن  عشق را هنری آموختنی و تمرین کردنی می داند و هر کسی را با هر شیوه ورودی در این مبحث پیروز میدان نمی داند

یا چرا شمس تبریزی هم عاشق بودن را اصل دانسته و آنجا که می گوید :"همیشه عاشق باش و شاهدی بجوی، این شاهد نشد شاهدی دیگر!"علاوه بر تاکید بر عاشق بودن دائمی به نوعی بر تمرین در عشق تاکید می کند

و اگر بپذیریم که عاشق بودن انسان را عاشقتر هم می کند و در عشق ورزیدن اورا کامل تر می گرداند طبیعتا باید اختیار در عشق را هم بپذیریم

تعدادی از نظریه های رشد را در روانشناسی بررسی کردم و جالب است که همه آنها هم به گونه ای پیش نیاز هائی را برای عاشق بودن و تعلق خاطر در نظر می گیرند و اشاره می کنند که آدمی باید مراحل  پیشین را به درستی طی کند تا بتواند تعلق خاطر را هم به دزستی بوجود آورد که نمونه های آنها به شکل زیر است

۱-هرم نیازهای مازلو


مازلو در هرم نیازهای خود عشق و تعلق خاطر را در مرحله سوم و بعد از رفع نیازهای فیزیولوژیک و نیازهای امنیتی قرار می دهد و اشاره می کند که تا نیازهای قبلی به در ستی رفع نشوند نیاز به عشق اصلا بوجود نمی آید

۲-مراحل رشد اریکسون

اریکسون اشاره می کند که انسان در هر مرحله از زندگی با تضادهائی روبروست که عبور درست از این تضادها عامل بدست آوردن فضایلی می شود که تا آخر عمر با او می ماند و برای موفقیت کامل در هر مرحله لازمست فضیلت مرحله قبل را بدست آورده باشد در طی مراحل هشتگانه رشد از نظر اریکسون انسان در مرحله ششم که بین ۲۰ تا ۳۰ سالگی است عاشقی و تعلق خاطر را در تضادی بین تعلق و انزوا می یابد و جالب است که قبل از این مرحله باید فضایلی به ترتیب امید،اراده،خودگردانی،کاردانی،استقلال رابدست آورده باشد تا درمرحله عاشقی که مرحله ششم است به فضیلت وفا دست پیدا کند

۳-مراحل رشد روانی-جنسی فروید

فروید رشد انسان را به مراحل دهانی،مقعدی،آلتی،دوره نهفتگی و مرحله تناسلی تقسیم می کند و عشق در مرحله آخر قرار دارد

در آخرین مرحله از رشد روانی-جنسی میل شدید به جنس مخالف به وجود می آید،در حالی که در مراحل قبلی تمرکز صرفا بر روی نیازهای فردی بوده در این مرحله توجه به خوشبختی دیگران رشد می یابد

اگر سایر مراحل با موفقیت تکمیل شده باشد اکنون فرد باید متعادل،صمیمی،مهربان و نوع دوست باشد

پ.ن.

چقدر با دنیای اطرافم احساس غربت می کنم ،همه تلاشم برای نزدیکی به این دنیا به غمی دراز مدت و حسرتی نا گوار می انجامد دلم برای غفلت از همه آنچه آموخته ام تنگ شده است

پشت میز کارم نشسته ام آنقدر ترافیک سنگین است که علاقه ای به رفتن ندارم نمی دانم چرا همیشه ترافیک سنگین است به جز نیمه های شب(نیمه های شب دوستتان دارم!!!)

هر ارتباطی انعقاد نطفه ای برای فرزند جدائیست و من مضطرب از آن بر سر ایمان خویش می لرزم

وقتی فکر می کنم خدا نسبت به درد و رنج ما انسانها خاموش است و تنها می نگرد دلم می خواهد تمام تلاشم را برای جلب توجهش انجام دهم

خدایا !

نگاهم کن !

نمی دانم این وضعیتم را دوست داری یا نه نمی دانم به چه فکر میکنی ،کاش نبودی یا من می دانستم!

بسم نوای خوش آموختی و آخر عمر

صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 20:46 |
دوست عزیزی کامنت زیر را برای پست عشق و تنهائی گذاشته بودند و به این که موضوع عشق تحلیل شود نقد هائی وارد کرده اند و با توجه به اینکه قبلا هم این اعتراض به من شده بود که چرا عشق را سلاخی می کنی تصمیم گرفتم  در باره ضرورت امر از دیدگاه خودم توضیحاتی بدهم

"سلام آقای محترم
مدتی است که سلسله مطالب شما را راجع به عشق خوانده ام ولی چیزی دستگیرم نشده است،
شما عشق رو خیلی سیستماتیک و منطقی بررسی کردین، اول بهتون تبریک می گم برای نظمی که در این راه پیشه کردین و پس از اون می خوام سئوالی ازتون بپرسم. حالا که شما مدتهاست دارین این مطلب رو با این سازماندهی مرتب و منظم و با رجوع به چندین شاعر و نویسنده بررسی می کنید، چه تغییری در شما اایجاد شده؟ آیا این مطالعات، در برخورد با کسی که بتونه نبض احساس شما رو به دست بگیره، کارگر خواهد بود؟ حتماً عاشق بودین که با این جدیت دارین عشق رو بررسی می کنید.
مطلبی که میخوام به اون اشاره کنم اینه که عشق و منطق، ماهیت متفاوت دارند. عشق که مترادف اون شیفتگی و شیدایی است با هیچ منطقی قابل قیاس و متر کردن نیست. بدون اینکه بخوای عاشق می شی و هر چقدر هم که سعی کنی نمی تونی عاشق بشی.
خلاصه اینکه وقتی عاشقی، دیگه برات وقتی نمی مونه که عشق رو بررسی کنی، چون هوای سرت پر از هوای معشوق است، هر وقت تونستی دلایل عاشقی روت بشماری مخصوصاً بعد از اینکه از اون عشق فارغ شدی (چون اون موقع دیگه عشق رفته و منطق اومده)، اونوقت می تونی عشق رو تحلیل کنی. این تحلیل و تفحص به گونه شیر ژیان، دوره نقاحت عاشقایی که بدجوری ضربه شدن."

سلام دوست عزیز
ممنون که مطالب را خوانده اید و ممنون که نظر موثرتان را نوشته اید برای روشنتر شدن موضوع پاره ای توضیحات را می آورم


1-اینکه چیزی دستگیرتان نشده است شاید به علت قلم نامفهوم من یا بعضی اصطلاحات خاص باشد


2-وقتی ما انسانها عبارت عاشق شده ام را بکار می بریم معمولا اگر با این سوال مواجه شویم که عاشق چه چیزی شده اید؟ یا اینکه عاشق شده اید یعنی چه؟ معمولا با پاسخهائی کاملا متفاوت روبرو خواهیم شد
 حال باید پرسید این پاسخهای متفاوت چه معنائی می تواند داشته باشد،به حصر عقلی سه حالت متصور است
1-2 -معنای عشق نزد هر کس کاملا متفاوت با دیگری است و نقطه مشترکی وجود ندارد که در این حالت صحبت کردن از آن هیچ معنائی نمی تواند داشته باشد یعنی اگر من از عشق بگویم شما اصلا نخواهید فهمید من چه می گویم و بلعکس ،در حالی که در عالم واقع می بینیم اینگونه نیست و اگر کسی از عشق صحبت می کند ما احساس همدلی و گاها تجربه مشترک می کنیم
2-2-وقتی می گوییم عشق ،همه یک چیز از آن می فهمند که در این صورت اصلا صحبت کردن از آن معنا ندارد چون چیز هائی خواهیم گفت که دیگران دقیقا آن را می دانند و بیان ما تکرا مکررات یا بقول علما توتولوژی خواهد بود و باز هم در عالم واقع می بینیم که اینگونه نیست
3-2-حالت آخر اینست که مفهوم عشق نزد همگان موارد مشترکی داشته باشد که در عالم واقع هم میبینیم که اینگونه است و  ما بعضی سخنان عاشق را تصدیق و بعضی را تکذیب می کنیم


نتیجه این تقسیم بندی


الف-بین تجربه صرف و تفسیر ما از آن تجربه تفاوت هست یعنی اینکه عشق چیست و اینکه تفسیر هر کس که آنرا تجربه کرده است چیست تفاوت و جود دارد


ب-آنچه ما از زبان عاشق می شنویم تجربه صرف عاشقی نیست بلکه تفسیر عاشق از آن تجربه است


ج-بین تفاسیر مختلف مشترکاتی و جود دارد که ما با توجه به بیانات ارائه شده از تجربیات مختلف می توانیم آن مشترکات را استخراج کنیم و با توجه به تواتر موجود در پذیرش این مشترکات موجه باشیم


با توجه به آنچه گفته شد بررسی عقلانی(البته بشکل تبیینی و پسینی)عشق بدلایل زیر مفید می نماید


الف-تفاسیر مختلف می تواند دچار انحرافاتی هم باشد که ما هیچ یک از مشترکاتی که در مسیر گفته شده بدست آوردیم را در آن تفاسیر نمی یابیم پس بدین شکل می توانیم به محکی دست پیدا کنیم که تفسیری را عشق بنامیم یا ننامیم


ب-اینکه خیلی از تجربیاتی که ما در ابتدا آنها را عشق می نامیدیم و پس از فرو کش کردن ،دیگر آنها را عشق نمی نامیم هم ،دلیلی است بر این مدعا


ج-به قول اریک فروم عاشقی کردن یک هنر است و ما همانطور که برای تبحر در هنر های دیگر نیاز به تمرین داریم در عاشقی کردن هم نیاز به تمرین داریم و البته تمرینهائی که مفید برای عاشقی کردن باشد که این تمرینها جز از تحلیل موارد اتفاق افتاده برای رسیدن به معیار و مسیر در ست ،از راه دیگری قابل و صول نیست


3-همانطور که قبلا هم گفتم برای صحبت کردن از عشق باید عاشقی را تجربه کرد و گرنه جز پاره ای مزخرفات چیزی حاصل نخواهد شد زیرا همانطور که شما گفتید عاشقی مثل ریاضی قابل تعلیم نیست بلکه تنها قابل تو صیه است


4-فکر میکنم این بررسی ها در ادامه راه کمکم خواهد کرد


5-درست است که عشق و منطق دو ماهیت متفاوت دارند و لی همانطور که عشق می تواند روی منطق تاثیر گذار باشد منطق هم میتواند روی عشق تاثیر گذار باشد


6-البته اینکه ما بدون اینکه بخواهیم عاشق می شویم را قبول دارم اما اگر دقیقا منظور شما عدم اختیار در عاشقی باشد را ،خیر، و در این مورد در پست حدود اختیار در عشق توضیح داده ام و نکته دوم اینکه ما بدون این که بخواهیم عاشق می شویم و لی آیا بعد از عاشق شدن که یک اتفاق است درست در مسیر عاشقی قدم بر می داریم؟ آیا دانسته های ما در این مورد نمی تواند ناخود آگاه ،ما را در درست عاشقی کردن یاری کند؟


7-این که تحلیل عشق متعلق به عشاقی است که بد جوری ضربه شدن را نمی توانم به این شکل بپذیرم، اینکه بتوان عاشق بود و عاشقانه زندگی کرد و لذت عشق را همیشه چشید و هر چه بیشتر خود را در این مسیر قرار داد نیاز به تفکر دارد وهیچگاه نباید از سرتیزی عقل برای بیرون کشیدن ریزه کاری های یک موضوع غافل شد


عقل سر تیز است لیکن پای سست
زانکه دل ویران شدست و تن درست


و ما چون دچار عاشقانه هائی هستیم که تن و جسم ما در آن دخیل است نمی توانیم از تحلیل عقل برای بهتر کردن اوضاع چشم پوشی کنیم

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 1:50 |
سخن از عشق در میان مردم و آنچه که در حافظه ادبی ما نهفته است،آنرا پاک و بدون گردی از شهوت بر دامن آن نشان می دهد.
حال  باید بررسی کرد آیا روی زمین! و بدور از ایده آلیسم ادبی هم همین گونه است.
برومر می گوید(و چه درست می گوید):اگر اینکه بگوییم عشق راستین یک مرد یا یک زن به دیگری خالی از هر گونه شائبه جنسی است ،حرفی احمقانه زده ایم ،حماقت دیگر آنست که بگوییم عشق با شهوت برابر است.
ارتباط عشق با میل جنسی چیست؟
برای تبیین  باید دو مورد تمایز بین آندو را مشخص کرد
۱-بین عشق به معنای آنچه که وجود عینی داردو تمامیت شخص را شامل می شود و جوانبی که از آن جنبه ها به عشق نگریسته شده و تفسیر می شود فرق است
عشق یک فعالیت احساسی خالص به سمت چیزی است و از این جهت با استدلال عقلی متفاوت است حتی با احساسات غیر فعال مثل غم و شادی هم متفاوت است همچنین با نفرت هم که کاملا منفی است فرق دارد
عشق یک فعالیت احساسی مثبت است که در آن ما خودمان را به عنوان نمادی از آنچه عاشقش هستیم نشان می دهیم
عشق به هر چیزی تعلق می گیرد به شیء ،شخص و یا چیز،به وطن ،به علم ،به ورزش و ...
پس عشق می تواند به فرمهای مختلف شکل بگیرد و از جهات مختلف دیده و تفسیر شود
میل جنسی هم یکی از اجزای عشق است و برای تفسیر آن استفاده می شود
۲-تمایز دیگر بین عشق جنسی و غریزه جنسی است
وقتی میل جنسی می تواند به عنوان یکی از اجزای عشق باشد به شکل جداگانه ای نیز می تواند اتفاق بیفتد
شخص امیال زیادی را در خود احساس می کند قبل از اینکه فرد یا موقعیتی که که بتواند آن میل را ارضاء کند بشناسد،غریزه محض بین دو شخص متمایز برای ارضاء خود تفاوتی نمی گذارد ،پس عشق جنسی با غریزه جنسی که یکی از اجزای آنست متفاوت می شود.
غریزه به شدت به دنبال توسعه دادن دامنه کسانی است که می توانند ارضاءش کنند در حالی که عشق کاملا انحصار گراست
پس مشخص شد بدان جهت که عشق به معنی عشق با اجزاء آن متفاوت است نمی تواند دقیقا معادل با یکی از این اجزا باشد و هر گونه تفسیر اینگونه ما را دچار تحویل گرائی(Reductionism)میکند.
 اما در هر صورت هیچ عشقی بدون غریزه جنسی و جود ندارد و عشق بی رحمانه آن را بکار می گیرد مانند یک کشتی که باد را بکار می گیرد(اورتگا)
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:6 |
همه ما اغلب وقتی عشق شخص عاشق را می نگریم و معشوق او را نیز می بینیم و با توجه به حرکات و میزان علاقه ای که او ابراز می کند ،می پرسیم که او چه چیز خاصی در معشوق خود می بیندکه اینچنین غیر عاقلانه(!)به او دلبسته است ؟

آیا او کمالاتی در معشوق می بیند که دیگران نمی بینند؟

آیا او شناختی از معشوق دارد که دیگران ندارند؟

آیا اگر از نگاه عاشق به معشوق بنگریم این کمالات را خواهیم دید؟

اگر بر دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

با توجه به این سوالات چیزی که باید بررسی شود اینست که آیا عشق به واقعیت تعلق می گیرد یا به خیال؟

به نظر من عشق پاسخی به نیازهای ابعاد مختلف و بسیار عمیق و دور از دسترس وجود ماست،ما بدنبال کسی یا چیزی می گردیم که این نیازهای ما را ارضاء کند.

حال با این مقدمه سوال آخر را به گونه ای دیگر می توان مطرح کرد که آیا خصوصیاتی که از طرف معشوق این نیازهای مارا ارضا میکندواقعی است یعنی او واقعا آنها را دارد یا ما خود بسته به نیازی که داریم لباسی از واقعیت بر تن او می کنیم؟

۱-استند هال بر اساس تئوری تبلور موضوع را اینگونه بیان می کند که معشوق مانند چوب خشکی است که درون یک معدن نمک که همان تخیل عاشق است می افتد و بعد از مدتی کریستالهای زیبای نمک دور آن چوب خشک را می گیرد

بر اساس این تئوری:

الف-عاشق هنوز به کمالی اخلاقی فکر نکرده است آنرا در معشوق خود می یابد.

ب-عشق تنها زمانی زنده می ماند که پروسه تبلور ادامه پیدا کند واز حرکت باز نایستد

ج-عشق وقتی عاشق دیگر نیازی به تخیل درباره معشوق نداشته باشد خواهد مردوبه همین دلیل عاشق باید همیشه نسبت به معشوق مشکوک و نا مطمئن باشد(به معنای عدم شناخت کامل(آخ آخ آخ....))

د-اگر عشق با واقعیت روبرو شود خواهد مرد(آخ آخ آخ....).

طبق این نظریه عشق متوجه یک شخص واقعی نیست بلکه تنها متوجه محصولات تخیل خویش است و معشوق تنها از این نظر بهره ای از واقعیت دارد که موقعیتی استثنائی برای تبلور تخیل عاشق فراهم می آورد

۲-نظریه دیگر همانست که می توان حدس زد و آن اینکه عشق به چیزی واقعی تعلق می گیرد و این کمالات واقعی همان چیزهائیست که عاشق در معشوق می یابد و احتمالا دیگران آنرا در نمی یابند و به همین دلیل سوالاتی از آن دست که در ابتدای بحث آمد به ذهنشان خطور می کند

هر چند دلم می خواهد نظریه دوم را بپذیرم به نظر چند ایراد به آنها وارد است:

-طبق نظریه تبلور اگر عشق به چیزی واقعی تعلق نگیرد و آنچنان که استندهال بیان می کتد معشوق مانند چوب خشکی  یا مانکنی چوبی باشد که تخیل عاشق به آنها بلورهای نمک یا لباسهای زیبا میپوشاند این سوال پیش می آید که توجه خاطرعاشق به آن چوب خشک یا مانکن چوبی چگونه تعلق می گیرد؟

اگر آنها بهره ای از واقعیت نداشته باشند عشق دیگر نمی تواند به کسی یا چیزی در خارج تعلق بگیرد بلکه باید به تمامی در تخیل عاشق باشد که البته تجربه اینرا نشان نمیدهد!

از طرفی اگر کمالاتی که عاشق در معشوق می یابد واقعی باشد چرا بسیاری از ارتباطاتی که ما آنرا عشق می نامیم به تنفر و جدائی می انجامد؟

با توجه به اینکه شدیدا اعتقاد دارم عشق در پاسخ به نیازهای لایه های زیرین شخصیت انسان و برای ارضاء آن نیازها به وجود می آید بتوان گفت انسان برای ارضاء این نیازها چه با واقعیت چه با خیال اقدام می کندو اصل ارضاء آن نیازها به هر طریق ممکن است و نمی توان اصلی کلی برای آن پرداخت.

شما چی فکر می کنید

پ.ن.:به قول رضا مارمولک حالتو بکن می خواد با شناخت باشه یا بی شناخت واقعی باشه یا خیالی!!!

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 1:32 |
 اینکه وقتی عاشق می شویم آیا اختیار ما  در عاشق شدن ما موثر است یا این حادثه جبری است نیاز به بیان مقدمه ای دارد که سعی می کنم آنرا اینجا تبیین کنم و بعد برسم به این مطلب که چرا میتوانیم بگوئیم:

"کسی که عاشق میشود می خواهد که عاشق شود."

ما لفظ جبر را در مقابل دو مفهوم از اختیار به کار می بریم

۱-اختیار به معنای قدرت انتخاب بین چند گزینه مختلف

۲-اختیار به معنای رضایت به انجام کاری

به عنوان مثال می توان گفت دانشجوئی که مجبور است سر کلاس استادی که حضور و غیاب را در دادن نمره قبولی شرط لازم می داند شرکت کند هر چند اختیار به معنای اول را دارد یعنی می تواند سر کلاس حاضر بشود یا نشود ولی اختیار به معنای دوم را ندارد یعنی از حضور سر کلاس رضایت ندارد

و به شکل کلی کسی که ناگزیر به انجام کاری است یعنی گزینه های مختلفی برای انتخاب ندارد می تواند رضایتمندانه آن کار را انجام دهد و یا با نارضایتی انجامش دهد که در این صورت اختیار به معنای انتخاب را ندارد ولی اختیار به معنای رضایت را می تواند داشته باشد یا نداشته باشد

بیان اورتگا در مطلب عشق و توجه که عشق را تمرکز توجه عاشق بر معشوق می دانست که اجازه هیچ حرکتی را به او نمی داد با مطلب کسی که عاشق می شود می خواهد که عاشق شود متناقض می نماید اما با تفاوتی که ذکر کردم این تناقض رفع خواهد شد، به این شکل خواستن کسی که توجهش بر روی معشوق ثابت شده است خواستنی ناگزیر است که برای او چاره ای جز عاشق شدن نمی گذارد اما می گوییم او می خواسته چون با رضایتمندی کامل آنرا انجام می دهد.

اگر بخواهیم دقیقتر به این موضوع نگاه کنیم در می یابیم که در عشق ما می توانیم دقیقترین نشانه های درونی شخص عاشق را مشاهده کنیم و تنها در عشق است که این اتفاق می افتد و هیچ عمل دیگری نمی تواند به این صراحت ما را به لایه های زیرین وجود کسی راهنمائی کند و این اتفاق در مرحله انتخاب معشوق به صحیح ترین حالت خود را نشان می دهد پس می توان نتیجه گرفت عاشق شدن در معنای دقیق آن هم مختارانه است یعنی می توان انتخاب کرد و هم رضایتمندانه است یعنی هم اختیار به معنای انتخاب را دارد(البته انتخابی بدون بر نامه ریزی قبلی) و هم به معنای رضایتمندی را

ای ایاز از لطف تو گشتم چو موی              مُردم از قصه تو قصه ی من بگوی

از این حرفها که گذر کنیم از آنچه در درون خودم می گذرد می گویم آنچه که بار سنگین احساس حماقتی که رهایم نمی کند تحملم را طاق کرده ، وقتی از آدمها می پرسی چه چیز ناراحتتان می کند اکثرا با صدای بلند فریاد می زنند دروغ

حال اگر از آنها بپرسی دروغ چیست  احتمالا می گویند یعنی واقعیت را به گونه ای واژگون بیان کنی

حال من سوال می کنم آیا دروغ نمی تواند عدول از تعهد یا پیمان باشد دروغ نمی تواند نفاق باشد دروغ نمی تواند هزار کوفت و درد و مرض دیگر که ما با لبهای خندان تحویل همدیگر می دهیم باشد....

مثلا یکی روزی به شما اظهار محبت میکند و شما هم که روحتان توی عالم هپروت معلوم نیست دارد چه غلطی می کند از همه جا بی خبر با احساس غرور از اینکه چه خوب که کسی هم توجهش به ما جلب شده یا این خانم یا آقا چه رفیق خوبی است و از خواهر یا برادر هم نزدیکتر است کلی برایش وقت می گذارید از زندگیتان می زنید خواب را از چشمتان دریغ می کنید و خوشحال که هم شما راضی هستید و حس ابزار بودن ندارید و فکر می کنید این همه توجه تماما به خاطر و جود نازنین خودتان است (خاک بر سر تان که اربابِ انواعِ حماقت چه شباهتی به چهره تان دارد)و هم او که شما تمام تلاشتان را برای انجام تعهدتان به او می کنید و غمش غمتان میشود و شادیش را برای خودش می گذارید

چند ماه بعد.....

در اثر یک اتفاق نیاز این دوست ما به شما مرتفع میشود و شما که تا دیروز حس کریستف کلمب را بعد از کشف قاره آمریکا داشته اید با آنچنان برخورد سردی مواجه می شوید که حستون تبدیل به حس ... بگذریم حالا دو جور اتفاق ممکنه بیفته

۱-از علت امر سوال می کنید که چه اتفاقی افتاده و پاسخ می شنوید که بله من یک کاری با شما داشتم الان دیگه ندارم. این جواب باعث میشه که به خودتون بگید عجب آدم صادقیه (این در اثر تجسم بلاهت پیش می آد)

۲-از علت امر سوال می کنید و جوابی با منطق دُرنا!!! که به این دلیل و آن دلیل و ..... که تقصیر با خود شماست و خود شما اینطور خواستی و .....این جواب باعث میشه که چشمهاتون گشاد بشه و یاد داستان چوب و پیاز بیوفتین و احساس کنید که یه میله از یک نقطه خاص داره به وجودتون سرایت می کنه ....

بگذریم اگر این حرفا رو نمی گفتم ....

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 0:10 |
در ادامه بحث مدل عشق که بخش اول آن در عشق رمانتیک آمد در این پست عشق را به عنوان توجه بررسی می کنم

جهان پیرامون ما پر از چیزهائی است که می خواهند توجه ما را به خود جلب کنند و در مبارزه ای نابرابر سعی بر این دارند که تمام یا بخشی از آگاهی و شعور ما را از آن خود کنند اما با توجه به اینکه موجودات زیادی در این عالم وجود دارند اینکه ما بتوانیم به طور همزمان به همه آنها یکسان توجه کنیم غیر ممکن به نظر می رسد

در این توجه ما به جهان اطرافمان چند نکته نهفته است که به صورت زیر دسته بندی می کنیم

۱-شعور و آگاهی ما متوجه چیزهای خاصی  از دنیای اطراف ماست و این توجه همان شخصیت (Personality)ماست. به همین دلیل است که می گویند "بگو به چه چیز توجه داری تا بگویم که هستی"

۲-هر چه بیشتر به چیزی توجه کنیم باعث می شود آن چیز واقعیت بزرگتر و وجودی قوی تر در شعور ما پیدا کند

۳-با توجه به محدودیت آگاهی ما چیزهائی که خوصوصیات بند دو را در ذهن ما پیدا می کنند بر اساس بند یک تاثیر بیشتری در شخصیت ما می گذارند و چیز هائی در پس زمینه آگاهی ما قرار می گیرند و به طبع تاثیر چندانی در شخصیت ما نمی گذارند

۴-آن چیزی که مرکز توجه ما قرار می گیرد ارزش و اهمیت بیشتری هم برای ما پیدا می کند و نیاز ما را به داشتن چیزهای با ارزش ارضا خواهد کرد

۵-رقابت بر سر جلب توجه ما رقابتی نابرابر است که مستقیما تحت تاثیر خصوصیات ذاتی و فضائی که در آن تعلیم دیده ایم می باشد و این پارامترهای ذاتی اولویتهای ما را برای توجه به اطراف مشخص می کند و البته ما معمولا هنگام توجه به چیزی از این اولویتها به شکل پیشینی آگاهیم

۶-در حالت عادی مرکزیت توجه ما بر اساس نیازهای حیاتی مان در طول زمان تغییر می کند (رنج(قسمت چهارم))و توجه ما در هر دوره متمرکز چیزی است که بعد از مدتی جای خود را به چیز دیگری میدهد(تناقض خواستن)

و البته انسانهای مختلف بازه های زمانی مختلفی برای توجه به چیزی دارند که برای انسانهای بزرگ این بازه بسیار بزرگتر است.

از نیوتن پرسیدند که چگونه سیستم مکانیکی جهان را کشف کردی؟

پاسخ داد:"با فکر کردن به آن شبها و روزها"

حال پس از این مقدمه آیا می توان عشق را بر اساس توجه توضیح داد؟

از نظر اورتگا این موضوع در عاشق شدن هم اتفاق می افتد ،اورتگا می گوید عشق:

"وضعیت تمر کزی غیر معمول در یک انسان معمولی است"

در حالت عادی توجه هر شخصی به شکل مساوی از یک جنس مخالف به جنس مخالف دیگری تغییر می کند و روزی این توجه که به شکل مساوی به اشخاص مختلف تعلق می گرفت به صورتی غیر عادی بر روی کسی متوقف می شود!   و شخص در میابد که تلاش زیادی لازم است تا توجهش را به چیز دیگری معطوف کند!!.

اورتگا می گوید:

"وقتی توجه زنی به مردی معطوف می شود و بر او ثابت می گردد مرد خیلی راحت و با یک بازی ساده از برخورد های سرد و گرم ،تمایل و تحقیر، حضور و غیبت  می تواند بر تفکر زن تسلط پیدا کند و این تکنیک بر روی توجه زن مثل یک ماشین مکانیکی عمل کرده و او را از دنیای خود خالی کرده و خود به جای آن می نشیند

اکثر معاشقه ها به این بازی مکانیکی معشوق بر روی توجه عاشق خلاصه می شود."

او می گوید تنها راه نجات معشوق از اسارت این عشق، فشاری بیرونی برای تغییر موضع انحصاری توجه اوست که یک غیبت یا سفر طولانی می تواند با گرسنه نگاه داشتن نیاز توجه عاشق بهترین درمان باشد!

در نسبتی که اورتگا بین توجه و عشق برقرار کرده است عشق را به عنوان یک ماشین مکانیکی در نظر می گیرد! که از بیرون تحمیل می شود.همچنین به نظر می رسد عشق را امری اختیاری می داند که توسط عاشق با انتقال توجهش انتخاب می شود زیرا او می خواهد که عاشق شود.

اما . . . .

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 20:46 |
مفهوم عشق چیزی است که در مجموعه مفاهیم اینگونه از پیچیده ترین آنهاست ،منظورم از مفاهیم اینگونه مفاهیمی است که به قول منطقیون قابل تعریف حدی نیست یا حداقل من تعریف حدی قابل قبولی برای آن سراغ ندارم و تعاریفی که معمولا برای اینگونه مفاهیم ارائه می شود تعریف به عوارض و آثار است مثل آنچه که ابن عربی درباره عشق می گوید:"زیاده فی المحبه"

این اواخر کتابی به دستم رسیده که قصد دارم بر اساس آن یک سرفصل جدید را شروع کنم

The model of love

A study in philosophical theology

Vincent Brummer

برومر در این کتاب سعی می کند مدلی برای عشق ارائه کند و بعد قابلیت استفاده این مدل را در عشق الهی مورد بررسی قرار دهد

هر چند من با اصل ارائه مدل خیلی راحت نیستم چون عشق را مدل پذیر نمی دانم بلکه تنها از راه مصادیق قابل بررسی اش می دانم.اما میتوان این مدل را هم به عنوان یک مصداق در نظر گرفت و آنرا برای درک مفهوم به کار برد

در بخش اول برومر مشخصات عشق رمانتیک را از دیدگاه یک فیلسوف اسپانیائی به نام اورتگا(1955-1883)می آورد.اورتگا سه مشخصه اصلی برای عشق رمانتیک بیان می کند

۱-عشق رمانتیک انحصار گراست

یعنی معشوق تنها متعلق عشق عاشق است و با محرومیت از همه چیز های دیگر همراه است از دیدگاه اورتگا عشق یک توجه منحصر به معشوق است

۲-عشق رمانتیک آرزوی یگانگی با معشوق رادارد

۳-عشق رمانتیک مستلزم گونه ای از رنج است که به دلیل فاصله عاشق از معشوق به وجود می آید

اگر عشق را از دیدگاه اورتگا فرمی از توجه بگیریم در ادامه به چند سوال پاسخ خواهیم داد که

۱-آیا می توان در عاشق شدن اختیار داشت؟

۲-عاشق شدن ناشی از شناخت عاشق از معشوق است یا ناشی از اوهامات او نسبت به معشوق است؟

۳-چه رابطه ای بین عشق و میل جنسی وجود دارد؟ 

پ.ن:من با این بی خوابی پریودیک چه کنم؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 5:32 |