تبليغاتX
شمس پرنده
حق شب قدر است در شبها نهان

تا کند جان هر شبی را امتحان

پ.ن

روزگار میگذرد و خیال خام گشایش فربه تر می شود امتحان می کنی ....امتحان می کنی......

اما روزی در می یابی که امتحان می شوی و شبها بهانه ایست برای ضربان ارغنون .....باز هم پیش می روی و به وهمی از حقیقت دل می بندی از سر عجز .......و باز هم امتحان .....

آی پدر چه کردی که مرا از امتحان خلاصی نیست؟!

هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش

ما همه لاشیم با چندین تراش

مردابی شکل می گیرد که ممتحِن و ممتحَن باز نمیشناسد ........و قدری در کار نیست ....همه قدر است

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 21:12 |
نوشتن ازایمان هم سخت است هم راحت ،یک بار دیگر نیز از ایمان نوشته بودم اما اینبار می خواهم از نگاه دیگری بنویسم،اینکه ایمان چگونه بدست می آید و بر اساس ساختار هر دین با مشخصه های بارز آن چکونه ایمانی از طرفداران آن دین طلب می شود ،مشغول پایان نامه ام هستم و اتفاقا اکنون که این پست را می گذارم درگیر مقوله ایمانم ،می خواهم حرفهائی را که توی پایان نامه نمی توانم بزنم اینجا بزنم

در باب ایمان قبل از هر چیز باید به نکته دقت کرد که ایمان یک فعل است نه یک انفعال یعنی شما دچار ایمان نمی شوید بلکه آگاهانه ایمان می آورید و هر فعلی نیز مسبوق به اراده است و هر اراده ای برای اینکه ارزشمند باشد باید آگاهانه و مختارانه شکل بگیرد نتیجه اینکه ایمان یک فعل کاملا اختیاری است و نمی توان کسی را که از سر اجبار یا بدستور کسی ادعای ایمان می کند را مومن دانست

ذات ایمان نعمت و لوتی است حول

ای قناعت کرده از ایمان به قل

اریک فروم ایمان را دو گونه می داند یکی ایمانی که به معنای داشتن است و دیگری ایمانی که به معنای بودن است

او می گوید:"خداکه زمانی نمادی برای برترین آرمانهای درونی ماست در حالت داشتن تبدیل به بت می شود،چیزی که بر ساخته خود ماست و ما برخی از صفات خود نظیر نیروی جسمانی قدرت و شهرت را به آن نسبت می دهیم

ما نه تنها به این بت وابسته ایم بلکه از طریق یکی دانستن خود با این جنبه های جزئی که بر محور داشتن استوار است تمامیت خود را از دست می دهیم و از رشد باز می مانیم"

ایمان انسانها در چنین جوامعی ناشی از ترس و خواست نیروئی دیگر است و این نوع ایمان در جوامعی که ادیان اقتدار گرا در آنها حاکم است شکل می گیرد انسانها در این گونه جوامع ایمان نمی آورند بلکه دچار ایمان می شوند!!

در این نوع عقل تعطیل است

اما گونه دیگری که فروم به آن اشاره می کند ایمان به معنای بودن است در این نوع، ایمان صرفا مجموعه ای از عقاید نیست بلکه نوعی جهت گیری وجودی است و به جای ایمانی که داریم ایمانی بوجود می آید که در آن هستیم

در این نوع ایمان اطمینان حاصل می شود اما اطمینانی که حاصل تجربه ذهنی خود ما در برابر منش دیگری است نه از تسلیم در برابر اقتدار تعصب آمیز

اکهارت می گوید:این ایمان فرآیند جاودانی زایش مسیح در درون ماست

این نوع ایمان در جوامعی شکل می گیرد که انسان گرا هستند و ادیانی که انسان برای آنها اهمیت اساسی دارد

حال شما قضاوت کنید که ایمان ما از کدام نوع است آیا همان است که پیامبر اسلام می خواست آیا ما در مسیر هدایت او قرار داریم آیا ما مصداق آزادی اراده ای که رسالت نبی بر انسان است هستیم

چون به آزادی نبوت هادی است

مومنان را ز انبیا آزادی است

بگذریم...

پ.ن

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
           من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!

چقدر سخت بود نوشتن...

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:35 |

 هراس من باري مردن در سرزميني است كه در آن مزد گوركن از آزادی

آدمي افزون باشد....
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:10 |
سخت خاک آلود می آید سخن

آب تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند

آنکه تیره کرد هم صافش کند

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 17:51 |
نمیدانم چه باید بگویم

الان که این پست را می نویسم زمانی است که مکالمه ام با امیر منصور تمام شده است می خواهم داستان امیر منصور را به شکل خلاصه برایتان بگویم

مدتهاست روی موضوع عشق کار می کنم مدلهای زیادی را خوانده ام حرفهای زیادی را شنیده ام اما باز هم از امیر منصور هیچ نمی فهمم

من دانشجوی سال دوم مهندسی برق الکترونیک دانشکده فنی بودم که این پسر وارد دانشگاه شد و رشته سخت افزار را شروع کرد می دانستم از دهاتهای اطراف شاهرود آمده است و فرزند شهید است مدتی گذشت تا شنیدم عاشق دختری تهرانی شده است و اطرافیانش هم غافل از همه جا او را تحریک می کردند

شاید زمان زیادی نگذشته بود که شنیدم با دسته گلی وارد جلسه امتحان آمار شده و به هوای ملاقاتی با معشوق به تذکر مراقبان هم وقعی ننهاده است و کار به جائی رسیده که یک جام از پنجره های بزرگ دانشکده را شکسته و به زور از جلسه بیرون انداخته شده است

همان روز بود که به بیمارستان روزبه منتقلش کردند و چند شب آنجا بستری بود و بعد از آن چند روز رسما مجنون شده بود با شاخه گلی در دست به کلاسهای دانشکده برق می آمد و از استاد اجازه می گرفت و در باب عشق و وصال و استحاله در معشوق حرفهای پریشانی می زد و کلاس را مختل می کرد از همان جا بود که من با این پسر همراه شدم معمولا از کلاس خارجش می کردم و می بردمش مرکز مشاوره دانشگاه آنجا هم یکی یه حرفی میزد و اگر خیلی اوضاع خراب بود تو کلینیک دانشگاه آرامبخشی حواله رگهایش می شد و باز از فردا روز از نو روزی از نو........داستان مفصل است الان از آن روزها نزدیک پانزده سال می گذرد .....پانزده سال

سالی یک بار به دیدنش می روم و او بعد از این همه سال و مصرف داروهای عجیب و غریب که از لحاظ فیزیکی هم تاثیر زیادی گذاشته تمام کلامش آن واقعه امتحان آمار دانشکده و حرفهائی شطح گونه که من هیچ نمی فهمم و هر سال که می گذرد موضوع برایش تازه تر می شود ....حوصله ندارم همه چیز را بگویم

من هیچ نمیفهمم و کیجم

ملت عاشق زملتها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

پ.ن:

ملتمسانه می خواهم دعایش کنید......

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 20:17 |
اللهم اغفر لی ما لا یعلمون و لا تواخذنی بما یقولون واجعلنی خیرا مما یظنون

پ.ن

من میان گفت و گریه می تنم

یا بگویم یا بگریم چون کنم؟

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:26 |
اضطراب چیست و چگونه بوجود می آید؟

فروید ساختار شخصیت را شامل سه بخش میداند

۱-نهاد:نهاد در شخصیت انسان مخزن غرایز و نیروهائی است که بوسیله غرایز تحریک می شونداین بخش طبق اصل لذت نیروئی را در جهت افزایش لذت و کاهش درد اعمال می کندوتلاش می کند تا نیازهایش خیلی فوری ارضا شوند و هیچ تاخیری را نمی پذیرد

۲-خود:آن بخش از شخصیت است که با واقعیت روبروست و بخش منطقی شخصیت انسان است و وظیفه دارد در خواستهای نهاد را با واقعیت منطبق کند ،مثلا به تعویق اندازد

۳-فراخود:عقاید قدرتمند ناهشیار انسان است که عمدتا در کودکی فراگزفته می شود(درستها و غلطها)ودو بخش دارد که یکی وجدان است و دیگری آن خود آرمانی که در اثر کارهائی که در کودکی به خاطر انجامش تحسین شده ایم شکل می گیرد

فروید می گوید خود که در برابر واقعیت قرار دارد از سه جهت تحت فشار است یکی واقعیت و دو دیگری نهاد و فراخود.تعارض بین واقعیت و نهاد آنچیزی است که باید توسط خود کنترل شود و فراخود نه برای لذت تلاش می کند یعنی آن کاری که نهاد می کند و نه برای رسیدن به اهداف واقع بینانه و منطقی یعنی آن کاری که خود می کند بلکه تنها به کمالات اخلاقی می اندیشد ،اضطراب وقتی به وجودمی آید که خود شدیدا تحت فشار باشد

انواع اضطراب

۱-اضطراب واقعی:یا همان ترس از خطرات ملموس در زندگی عملی مثل آتش،زلزله،تصادف رانندگی و ...

۲-اضطراب روان رنجور:یا تعارض ارضای غریزه با واقعیت ،این اضطراب در کودکی ریشه دارد

۳-اضطراب اخلاقی:از تعارض بین نهاد و فراخود ناشی می شود که در واقع همان ترس از وجدان است وقتی که غریزه با اصول اخلاقی مغایرت پیدا می کند و هرچه فراخود تکامل بیشتری یافته باشد این گونه اضطراب بیشتر است

مکانیزمهای دفاعی علیه اضطراب

۱-سرکوبی:این روش رایج ترین روش است وبه گونه ای شکل می گیرد که آنچه موجب اضطراب شده است از آگاهی هشیارانه ما به سطوح ناهشیار وجود منتقل می شود

۲-انکار:مثل انکار قریب الوقوع بودن مرگ یا مثلا کسی که عزیزی را از دست داده ولی مرگ او را انکار می کند

۳-واکنش وارونه:مثل کسی که شدیدا تحت فشار تمایلات جنسی است و به مبارزی علیه بی بندو باری و هرزگی تبدیل می شود

۴-فرا فکنی:نسبت دادن نیروها به شخصی دیگر مثل کسی که می گوید:"من از او متنفر نیستم او از من متنفر است"

۵-واپس روی:بازگشت به دوره های قبلی زندگی که در آن دوره ها اضطراب کمتر بوده ،مثل رفتار بچه گانه ای که از یک بزرگسال سر می زند

۶-دلیل تراشی:موجه کردن خودمان وقتی فکر یا عمل تهدید کننده ای وجود دارد،مثل کسی که از کار اخراج شده و می گوید این کار اصلا بدرد او نمی خورده است

۷-جابجائی:مثل کسی که از مدیر خود متنفر است و چون نمی تواند سر او داد بزند سر سگش داد می زند

۸-والایش:در این روش اصل نیروی تحریک کننده جابجا می شود و معمولا این جابجائی بصورتی قابل قبول و تحسین بر انگیز است،مثل آنکه نیروی فشار جنسی را به رفتارهای هنری خلاق منحرف می کند

منبع:نظریه های شخصیت دوان شولتز و سیدنی الن شولتز

پ.ن:

مضطربم.... 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:28 |
آیا گناه با احساس گناه یکی است؟

یقینا جواب منفی است دلیلش هم اینست که گناه یک مفهوم کاملا دینی است اما احساس گناه مقوله ای روانشناختی به همین دلیل هم هست که عده ای با انجام آنچه از نظر دین گناه است احساس گناه نمی کنند و عده ای هم با انجام آنچه که از نظر دین گناه نیست احساس گناه می کنند

جالب اینجاست که توبه هنگامی انجام می شود که گناه به معنای عملی مخالف دستورات دینی صورت پذیرفته باشد و اصلا مفهوم توبه برای انجام گناه به معنای دینی آن تعریف می شود

نسبت بین گناه و احساس گناه در نسبت با هر انسان به قول منطقیون عموم و  خصوص من وجه است یعنی بعضی مواقع اشتراک دارند یا به تعبیری دیگر هر گناهی با احساس گناه همراه نیست و هر احساس گناهی هم گناه نیست همچنین گناهانی هستند که با احساس گناه همراهند

توبه مقبول از نگاه دین پشیمانی از گناه با تمام وجود و عدم تکرار آنست پس توبه مقبول زمانی اتفاق می افتد که اولا گناه با احساس گناه همراه باشد ثانیا شخص گناهکار قصد توبه به معنائی که گفتم داشته باشد زیرا ممکن است گناه اتفاق افتاده است احساس گناه هم وجود دارد ولی شخص بدلایلی(مثلا لذت فوق العاده ای که در گناه هست!!!!)توبه نمی کند

در دو حالت دیگر هم که عمل گناه است اما احساس گناه نیست و یا احساس گناه هست ولی عمل گناه نیست توبه معنائی ندارد

اما منظورم از همه آنچه گفتم بیان این است که آنچه به شکلی کاملا قوی از ابراز توبه جلوگیری می کند عشق است ،عشق هیچگاه اجازه نمی دهد که انسان احساس گناه بکند اجازه نمی دهدکه انسان توبه را بیازماید او توبه میکند یا شاید بکند اما قدرت عشق او را وا میدارد که از توبه توبه کند

مولانا در دفتر ششم مثنوی داستان زیبائی از این مضمون دارد که هنگامی که  بلال حبشی را از بیان احد و ایمان به خدای یگانه منع می کردند ابوبکر از بلال می خواست که در برابر کافران (به یاد داشته باشید که اظهار اعتقاد به خدای واحد در جامعه ای که دینشان بت پرستی است گناه محسوب می شود)توبه کند وبلال نمی پذیرفت و یا توبه دروغین خود را انکار می کرد

باز پندش داد باز او توبه کرد

عشق آمد توبه او را بخَورد

توبه کردن زین نمط بسیار شد

عاقبت از توبه او بیزار شد

ای تن من و ای رگ من پر ز تو

توبه را کنجا کجا باشد در او؟

توبه را زین پس ز دل بیرون کنم

از حیات خلد توبه چون کنم؟

پ.ن

خیلی خسته ام 

خواب هم کم کم از چشمانم رخت بر می بندد...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود                       گاهی،حضور واقعه کمرنگ میشود.......گاهی

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:12 |
مگر از دهان ساقی مددی رسد و گرنه

کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی

حتما می دانید منابعی که در زمین وجود دارد محدود است و هر کسی به میزان دسترسی که به این منابع دارد از آنها بهره می برد و به همین دلیل هم هست که عده ای با فقر دست و پنجه نرم می کنند و عده ای دیگر در رفاه به سر می برند و شاید به همین دلیل است که انسانها در بدست آوردن این منابع با هم مسابقه می دهند و نزاع می کنند

شاید قدیم ترها منابع زمین برای همه انسانها در مدت عمری که داشتند آنقدر زیاد و کافی بود که دیگر بر سر استفاده از آن اینچنین جنگهائی سر نمی گرفت و اگر هم می گرفت از سر افزون خواهی بعضی از آنها بود

شاید به همین دلیل هم بود که کسی به فکر استفاده بهینه از آب و زمین و دیگر منابع نبود کسی به دنبال گرفتن انرژی از خورشید یا گرمای درون زمین نبود شاید به مخیله کسی خطور هم نمی کرد که آب و خاک روزی کم بیایند  و چیزهائی از این دست

نمی دانم چرا فکر می کنم انسانها امروزه بر سر کسب محبت هم با هم نزاع می کنند چرا معنویت هم به صحنه مبارزه تبدیل شده است آیا محبت هم محدود است آیا معنویت هم محدود است

شاید بپرسید که از کجا میگویی مردم بر سر معنویت و محبت نزاع می کنند ؟

می توانم بگویم اگر نگاهی کلی بیاندازیم خواهیم دید انسانهائی که به دنبال حالات معنوی و عرفانهای جدید التاسیس (این حرف دال بر بد بودن این عرفانها نیست)می روند و در ورود به این وادی ها تغییر موضع های فراوانی می دهند از سر یک احساس رقابت با دیگران است با دیگرانی که تنها سوژه رقابتند نه همراهی و مرشدی

آیا واقعا معنویت هم مثل نفت روزی تمام خواهد شد و ما  اکنون در دوره کمبود منابع آن هستیم؟

پ.ن:امشب کودک خردسالی در طول پرواز گریه می کرد و نمی دانم چرا من از گریه او لذت می بردم... (یا به عبارت بهتر اصلا از صدای گریه آن نوزاد اذیت نمی شدم بر عکس همه...)

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:12 |
وقتی از بچه ای بپرسید که هستی؟ معمولا می گوید من فلانی فرزند فلان هستم

وقتی از نوجوانی بپرسد که هستی؟ می گوید من فلانی کلاس .... هستم

وقتی از جوانی بپرسی که هستی؟ می گوید من فلانی فلان کاره یا دانشجوی فلان هستم

وقتی از کامل یا کامله ای بپرسید خواهد گفت من فلان فلان کاره هستم یا پدر این تعداد فرزند یا ایرانی یا ...

و جوابهائی از این دست که در برابر سوال از هویت داده خواهد شد .

 انسانها می کوشند به این شکل هویت خود را بیان کنند . در مجموع می توان نتیجه گرفت که هویت انسانها در طول زندگی شان تغییر می کند و چه بسا تغییرات اساسی در تضاد با هویت قبلی خواهد کرد و یقینا کسی نخواهد گفت من فلانی حیوان ناطق هستم!!

بسیاری از هویتهائی که آدمی برای خود قائل است مبتنی بر داشته هایش است زمانی که انسان امکان ارتباطاتی اینچنین وسیع را در اختیار نداشت هویت خود را از خانواده،قبیله،شهر و کشور می گرفت و با توجه به این که خصوصیات بارزی برای هر یک از این مجموعه ها و جود داشت واقعا می توانستیم بر این هویت صحه بگذاریم و تقابل انسانها با یکدیگر نیز بر اساس همین هویت های جمعی شکل می گرفت

اما اکنون

عصر ارتباطات و مدرنیته

که هویت فردی را برای انسان به ارمغان آورد کار را بسیار مشکل ساخته است .در زمان هویت جمعی کسی به این فکر نمی کرد که هر شخص به شکل مجزا از جامعه هویت ساز خودش کیست و نگاه به سوی جامعه ای بود که فرد به آن تعلق داشت اما اکنون نگاهها اغلب متمرکز روی خود شخص است

شاید پذیرفتن این مساله کمی مشکل بنماید و این اشکال مطرح شود که هنوز هم اهل کدام کشور بودن و به چه خانواده ای تعلق داشتن برای برخورد بین انسانها مهم است

من می خواهم از کمی بالاتر نگاه کنم و از اثر به موثر برسم

آیا اینکه یک ایرانی در کشوری دیگر بر اساس توانائی های فردی خود زندگی می کند و یا برابری حقوق زن و مرد و ورود زنها به عرصه فعالیتهای اجتماعی یا برداشته شدن مرزها در اروپای امروزی نشانه فرد گرائی نیست؟ آیا نشانه این نیست که آنچه مهمتر است خود انسانها هستند نه جامعه و همسر و خانواده ای که به آن تعلق دارند؟

این که می گویم سخت است که انسان تنها به هویت فردی خود تکیه کند از این جهت است که حس انزوا طلبی و عدم اهمیت مشکلات دیگران برای انسانها را نمی توان انکار کرد ،از این جهت است که کسب هویت فردی برای انسانهائی که توانائی لازم را در کسب آن ندارند مشکلاتی را بوجود آورده است واین انزوا و تنهائی انسان معاصر هم ناشی از همین مساله است که هویت جمعی که انسان قدیم بر اساس آن می زیسته است به کناری نهاده شده یا به بیان دیگر فلسفه عصر جدید اینگونه القا می کند و بدست آوردن هویت فردی نیز کاری سخت می نماید

راه حلی که انسان معاصر برای رفع این مشکل پیش گرفته انست کسب هویت های جمعی با تعلق به گروه دسته مکتب فکری باور های دینی و....است

تفاوتی که این هویت یابی با سلف خود دارد اینست که ساختار منسجمی که در نوع قدیمی آن وجود داشت و در طول سالها شکل گرفته بود را ندارد و مشکل دیگر تعلق انسانها به این هویت خانه ها در دوره های پسین شخصیت شکل گرفته آنهاست

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 3:2 |
تناسخ از آن مسائلی است که در ادیان الهی پذیرفته نشده است و اینکه یک روح در اجسام متعدد زندگی کند تا به تکامل رسیده و از چرخه هستی خارج شود از آن مواردی است که دچار ایرادات عقلی بسیاری خواهد شد اما نکته ای که در این ادعا و جود دارد و با تعالیم همه ادیان الهی سازگار است اینست که نیاز و خواست کمال در آن وجود دارد اینکه روح انسان چه در یک جسم و چه در اجسام مختلف خواهان کمال است و رو به بالا دارد و به نظر می رسد آنگاه که نظریه تناسخ مطرح شده است پدید آورندگان آن در صدد این بوده اند که به این انسان سراپا گناه و اشتباه فرصتی دوباره برای تلاش مجدد بدهند تا شاید این بار بتواند خود را از چرخه نجات دهد و از جسم بیرون پرد

اگر قائل به تناسخ هم نباشیم حتما موارد بسیاری از انسانهائی که دوباره زاده میشوند را سراغ داریم

آدمها در یک دسته بندی کلی دو گروه هستند کسانی که یک بار زاده میشوند و میمیرند و آنها که دوبار یا چند بار زاده می شوند و البته منظور م از زاده شدن تحول شخصیتی بزرگ و تاثیر گذار در طول زندگی است

انسانهای گروه اول آنهائی هستند که نیاز به تولد دوباره در نحوه سلوکشان دیده نمی شود اینها معمولا نگاهی زیبا به جهان اطراف دارند و خیر خداوندی را در همه چیز مشاهده می کنند

اما انسانهای گروه دوم کسانی هستند که رنج بسیار می برند و دچار افسردگی از شرایط موجودشان هستند و نیاز به تحولی عظیم در شخصیتشان از فرسنگها دورتر پیداست

اما تفاوت عمده بین تناسخ و این تحول تناسخی در شخصیت اینست که در تناسخ این جسم است که باعث تغییر می شود اما در اینجا این روح است که دچار تحول شده و جسم را هم به همراه خود می کشد

گفت استعداد هم از شه رسد

بی زجان کی مستعد گردد جسد

 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 5:59 |
بار دیگر بهار از راه رسید ،هر چند صدای پایش مدتها بود که به گوش می رسید هر چند بهار آغاز طبیعت است اما ما انسانها را نیز یک سال دیگر از بچگی مان دور می کند یک سال دیگر از فرصتهامان کم می کند یک سال دیگر پیر تر مان می کند و....

از طرفی هم یکسال دیگر به تجربه هامان می افزاید یک سال دیگر دوستی هامان را قوت می دهد یک سال دیگر عشقمان را پخته تر می کند و.....

هر بار که بهار از راه می رسد به یادم می آورد که چند بهار از دریچه نگاهم دنیای پر از خوشی و رنج به هم در را نظاره کردم مثل آدمهائی که به مرگ نزدیک شده اند همه خاطرات تلخ و شیرین در زمانی اندک از ذهنم عبور می کنند و باز خدا را شکر می کنم که برآیند همه آنها را هنوز مثبت می دانم و خوشحالم که خود را مغبون نمی بینم

بیش از یک بهار است که این وبلاگ را می نویسم و در این فاصله دوستان زیادی در دنیای مجازی پیدا کرده ام که اکثرشان را تا کنون زیارت نکرده ام اما با این حال احساس نزدیکی زیادی با آنها می کنم و  البته خوشحالم که به اینجا پای گذاشتم و همچنان نیز ماندنی هستم

به همه کسانی که می شناسمشان و آنها ئی که نمی شناسم سال نو را تبریک می گویم و آرزوی سالی پر از عشق و خدا برای همه تان دارم

به جستجوی تو بر در گاه کوه می گریم در آستانه دریا و علف.....

پ.ن:

چقدر دلتنگی تنگ است....

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 23:44 |
۱-در آغوش کشنده

نگاهی آرام از نوک انگشتان پا تا انگشتان دست و از انجا تا به سر کسی که می خواهیدش چنانکه اورا با دستکشی از مخمل در آغوش می کشید

۲-نگاه رمز آلود

احساسی رمز آلود را دور چشمانتان بوجود آورید عینکی آفتابی از هر نوع که می خواهید به چشمانتان بزنید بعد آنرا از چشمتان بر دارید تا به کسی که می خواهیدش نگاهی جذاب و مشتاق ارزانی کنید فقط از بالای عینک نگاه نکنید عینکتان را به آرامی بردارید و در دست بگیرید و بعد ناگهان آنرا دوباره بر چشم بگذارید آنقدر این عمل را تکرار کنید تا به هدفتان برسید!!

۳-نگاه منحرف کننده(مناسب برای انسانهای خجالتی!)

به سوژه زل بزنید و بعد ناگهان سرتان را پایین بیندازید تا وقتی که حس کردید سوژه دارد به شما نگاه می کند بعد سرتان را بالا بیاورید و برای چند ثانیه نگاهتان را به نگاهش گره بزنید

۴-نگاه کُشنده(مناسب برای انسانهای خیلی پررو "super-confident")

بدون ملاحظه به سوژه تان زل بزنید و همینطور که زل زده اید  به سمتش حرکت کنید و مکالمه ای را بدون اینکه برنامه قبلی در آن مشخص باشد شروع کنید

۵-نگاه زنده(مناسب برای نوجوانان و آنها که عشقی تازه را تجربه می کنند)

مژه هاتان را به هم بزنید(مثل بازیگران زن فیلمهای صامت) وپس از مدتی نگاه معنا داری بکنید و نگاهتان را بردارید و باز مجددا به همراه نگاهی غیر متمرکز پلک بزنید بدین وسیله هوای تازه احساس را خواهید دمید

۶-نگاه سحر آمیز

این نگاه همان نگاه شیر سلطان جنگل است او بدون پلک زدن به سوژه اش مستقیم نگاه می کند و بعد از چند ثانیه نگاهش روی شخص آرام می گیرد و شما احساس می کنید که باید به سمتش بروید

۷-نگاه آتشین(مناسب برای کسانی که از موقعیت فعلی خسته شده اند و می خواهند با عشق زندگیشان آرام بگیرند)

این نگاه زمانی اتفاق می افتد که لبخند و نگاه کسی در یک هارمونی کامل قرار می گیرد آنچنانکه ستاره های آسمان پائین می آیند ودر نگاه کسی مینشینند

برای تمرین چنین نگاهی پیشنهاد میشود چیزی بسیار زیبا را تصور کنید ،چیزی که خیلی دوستش دارید  بدین ترتیب کیفیت آن چیز زیبا در نگاه شما منعکس خواهد شد

۸-نگاه نافذ

این نگاه برای زنهای با شهامت و مردان حساس مناسب است

چشمان زل زده طرف مقابلتان را ثابت نگه دارید ،او حس خواهد  کرد شما در حال لمس کردن روحش هستید

۹-نگاه متبسم

کسانی که از این نوع بهره می گیرند قدرت لبخند را در چشماهشان بکار گرفته اند و گوئی  آواز فرشتگان را حس کرده اند و این آواز را با لبخند چشم در فرشتگان بر انگیخته اند

این نوع واقعا فراموش نشدنی است

۱۰-نگاه  عاشقانه

با این نگاه شما به زندگی با عشق نزدیک می شوید برای موفقیت در این نگاه باید واقعا عاشق باشید باید زندگی را با چشم زیبائی هارمونی و کمال نگاه کنید

این نگاه نمی تواند ساختگی باشد زیرا بازتاب روح شماست

پ.ن:

۱-می خواستم این پست را در مورد مکتب روانکاوی فروید بنویسم که بدلیل تحقیق در موضوع فنون مذاکره به مقاله ای برخوردم که انواع نگاههای تاثیر گذار را شمرده بود و بدلیل اینکه به اثر نگاه بسیار معتقدم تصمیم گرفتم برای شما دوستان هم بنویسمش اگر بعضی جاها مفهوم نیست سه دلیل دارد

کوتاهی توضیحات نویسنده

ترجمه بد من

دستکاری های من در متن اصلی!

۲-پرنده تشنه است آب می خواهد ،چه کسی می داند آب حیوان به کجاست؟.....

سال جدید را سال خوشی برای همه تان آرزو مندم

   ب.ن:

   نام تو از ترس پنهان می گوند                چون نماز آرند پنهان می شوند

   من مناره پر کنم آفاق را                            کور گردانم دو چشم عاق را

  آنچنان کرد و از آن افزون که گفت            او بخفت و بخت و اقبالش نخفت

مبارکست ای جان...

 

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 16:14 |
فکرم بسیار مشغول این مطلب است که در برابر راهها و انتخابهای مترتب بر آن چگونه باید تصمیم گرفت آیا باید راههای عاقلانه را برگزید یا روشهای احساسی و عاشقانه

به تبعات هر کدام از این دو طریق می اندیشم که اگر عاقلانه عمل کنیم چه می شود و اگر عاشقانه عمل کنیم  چه خواهد شد با انتخاب هر گزینه چه چیزهائی را بدست می اوریم و چه چیزهائی را از دست می دهیم

چرا همه می گویند (یا بهتر بگویم اکثرا می گویند) عاقلانه فکر کنید، عاقلانه تصمیم بگیرید ،عاقلانه عمل کنید

چرا انسانها اینقدر از عشق گریزانند ،به نظر می آید عمده مردم از عشق می هراسند 

آدمها در این زمینه به حصر عقلی چهار دسته اند

۱-آنها که تجربه عمکرد های عاشقانه دارند و پیشنهاد روشهای عاشقانه و احساسی میدهند

این انسانها به نظر من لذت عمیق تجربه های عاشقانه را چشیده اند اینها می دانند شیرینی بی نهایت یک تصمیم عاشقانه دل انسان را نمی زند

۲-آنها که تجربه عملکرد های عاشقانه را دارند و به شدت از این روشها منع می کنند

اینها رنج عظیمی که در تصمیم های اینگونه نهفته است را با گوشت و پوست و استخوانشان لمس کرده اند

این دو دسته منع شان هم شدید است و توصیه شان هم مصرانه

۳-آنها که تجربه عملکرد عاشقانه ندارند و لی این روش را توصیه می کنند

اینها یا از تصمیم عاقلانه لذتی نبرده اند و یا تجربه عاشقانه موفق دیگران حسرتشان را بر انگیخته است وهمیشه در آرزوی یک تصمیم اینگونه هستند

۴-آنها که تجربه عملکرد عاشقانه ندارند و آنرا هم توصیه نمی کنند

اینها یا از تصمیم عاقلانه شان سرخوشند یا تجربه عاشقانه رنج آور دیگران را دیده اند ویا در مهمترین حالت عشق را در تعارض با اخلاق می یابند و تصمیم های اینگونه را در تضاد شدید با عرف و اخلاق و دین می یابند

ملت* عاشق ز ملتها جداست             عاشقان را ملت و مذهب خداست

شاید این تقسیم بندی من را قبول نداشته باشید و البته باید اضافه کنم که در دل این گزینه ها گزینه های دیگری هم هست که اگر می آمد خلاصه بودن مطلب از دست می رفت

نتیجه ای که می خواهم از این تقسیم بندی بگیرم اینست

تصمیم عاقلانه که معمولا ناشی از بررسی های بسیار و از جوانبی کاملا متفاوت از آنچه عشق می کند است انسان را به سمت و سوئی می برد که این عاقلانه نگریستن باعث خواهد شد زندگیش همواره تحت سیطره عقل باشد و لذت و رنج ناشی از آن هم همانطور که اقتضای عقل است و همواره توجیهی برای اتفاقات افتاده می یابد بسیار دامنه کمی دارد نه لذت عاقلانه نگریستن زیاد است و نه رنج آن در صورتیکه عشق و احساس ارمغانی کاملا متفاوت برای ما به همراه خواهد آورد هر چه لذت بیشتر و عمیقتر باشد رنج هم بیشتر و عمیقتر است

پس باید انتخاب کرد راه عاقلانه را برگزید و لذت و المی نه چندان وسیع داشت و زندگی همواری را تجربه کرد و یا راه عشق را برگزید و لذت و المی دامنه دارو وسیع را چشید

گویا اینکه اگر خواهان لذتی عمیقتر هستیم باید انتظار رنج عمیقتری هم باشیم و اگر خواهان رنج کمتری هستیم باید لذت کمتری را هم خواهان باشیم

* ملت به معنای دین است

 

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 22:18 |
در شهر موسیقی و شراب هستم

اینجا پر است از موزه و سالن اپرا و بار و البته موتزارت همان موتزارتی که زمانی از شدت فقر جنازه اش روی زمین ماند اما اکنون میتوان عکسش را روی تقریبا همه چیز پیدا کرد ! خیلی برایم هیجان انگیز بود امشب برای اولین با در مرکز اپرا اپرا دیدم آنهم زنده و چه جالب بود که در این فصل سرد و با این همه سالن اپرا باز هم سالن پر از جمعیت شده بود البته دیدن این اپرا به قیمت از دست دادن کوههای آلپ برایم تمام شد اما به دیدنش می ارزید

امروزکارناوال زمستانه تمام می شود اکثر مردم قیافه هایشان را مسخره تر از دیگری درست کرده اند و گروههای موسیقی در سطح شهر می نوازند و مردم رهگذر از دیدنشان و همراهی با آنها لذت می برند

گروهی که امشب در خیابان دیدم چند دختر و پسر جوان بودند که سازهای ضربی می زدند و چقدر شبیه به ریتمهای دف بود.........

25 فوریه

بعد از کلی بالا و پائیین کردن تصمیم گرفتیم با ماشین به آلمان سفر کنیم و حالا که به مقصد رسیده ایم فهمیدم چه تصمیم به جائی بود صبح  (شهر) شراب و موسیقی! را ترک کردیم و از مسیر چک اسلواکی به سمت لایپزیگ حرکت کردیم مسیر بسیار زیبائی بود و البته تفاوت را پس از گذشتن از مرز اتریش با چک می توانستیم حس کنیم نمی دانم علی رغم اینکه یک اقلیم بود و نوع درختان این طرف مرز با آنطرف فرقی نمیکرد ولی شکل و شمایل درختان و طرز چینش آنها در اتریش مرتب تر است ....

مسیر خوبی را در چک طی کردیم در مرز آلمان  و چک برف سنگینی باریده بود و البته بسیار زیبا و دلنشین

مقصدمان شهر نه چندان بزرگ ولی زیبای merseburg بود که الان از هتل محل اقامتم این مطالب را می نویسم شب را کنار رودخانه salle و خیابانهای سنگفرش شده که سعی شده است قدمت شهر با آنها و نماهای باز سازی شده حفظ شود شب در سکوتی مثال زدنی قدم زدم .....خاطره شد.....

۲۶ فوریه

امروز به بازدید از محل مقصد گذشت بعد از ظهر به سمت پراگ حرکت کردیم شب رسیدیم اینجا

بسیار زیباست

به نظر می رسد اینجا شهر محله های قدیمی با ساختمانهای زیبا و شهر شهوت و کریستال های خیره کننده و آبجوست....

گشت شبانه خوبی زیر باران و سنگفرشهای خیس و هیاهوی سیاهپوستانی که آدم را برای ورود به کلوب های شبانه دعوت می کنند داشتم .....

۲۷ فوریه

امروز جاهای زیادی ازپراگ را دیدم ،این شهر از تعدد مکانهای قدیمی دارد منفجر می شود هر چه می روی تمامی ندارد ....

اینها چون نفت ندارند خیابانهایشان سنگفرش است و چه نداشتن میمونی!

شام را با یکی از دوستان دیر یافته ام در پراگ که زحمت زیادی برای ما کشید خوردم در رستورانی که بوی خلیج فارس میداد..

۲۸ فوریه

زحمت گرداندن ما با ماشین در شهر پراگ با دوست بود و چه برخورد گرمی

محوطه کاخ یکی از شاهان چک با سربازانی که حتی پلک نمی زنند و کلیسائی به قدمت ۷۵۰ سال با معماری بی نظیری که نظریه قدرت مذهب را تائید می کرد و نهار در یک رستوران ایتالیائی

با قطار شب از پراگ به سمت فرانکفورت حرکت کردیم و تجربه ای خوب با همراهی دانشجوئی که موسیقی تراپی می خواند و برای اسکی راهی سوئیس بود ،ساعت ۴ صبح وارد تکنولوژی شدیم و البته با مناظری نه چندان زیبا و بوی ادرار انسانهائی که تنهائی شب قبل خود را با الکل و مواد مخدر و...پر کرده بودند

یکراست رفتیم همان هتلی که ۱۰ ماه پیش هم آمده بودم و الان که ساعت یکربع به هفت صبح است  این مطالب را می نویسم

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 2:43 |
در اینکه انسان سراپا خواسته است و اگر روزی برسد که توان خواستن را از دست بدهد خواهد مرد شک ندارم و شاید به همین دلیل است که می گویندهر کس گم کرده ای دارد و تمام زندگی تلاشی است برای پیدا کردن این گم کرده اما نکته اینست که برای گروهی از انسانها مشخص است که گم کرده شان چیست و زندگیشان برای پیدا کردن این گم کرده نظام می یابد و هدفشان اینگونه مشخص می شود وعده دیگری البته نمی دانند گم کرده شان چیست و تنها چیزی که می دانند اینست که گم کرده ای دارند به همین دلیل هم اهداف در زندگی ایگونه انسانها دائما در حال تغییر است روزی بدنبال چیزی هستند و روزی دیگر به دنبال چیزی دیگر و شاید زمانی چیزی را می یابند که بعد از رسیدن به آن به این نتیجه می رسند که آن گم کرده آنی نیست که یافته اند و باید به دنبال چیز دیگری باشند

نمی خواهم این دو دسته را با هم مقایسه کنم اما اگر توجه کنیم وقتی این دو گروه چیزی را می یابند نحوه برخوردشان و ادامه تلاش جلوه های متفاوتی پیدا خواهد کرد

۱-دسته اول اگر به هدف برسند با توجه به اینکه از قبل می دانستند که چه می خواهند در دو موقیت قرار خواهند گرفت یا آنچه یافته اند همانی بوده که می خواستند یا پس از یافتن تازه در می یابند که آنچه می خواسته اند واقعا آن گم کرده نبوده است

که در حالت اول خوشا به حالشان و در حالت دوم وای بر آنها که راه برگشت و تاسفی که گریبان گیرشان خواهد شد بسیار سخت و سنگین است

۲-دسته دوم اما اگر چیزی را بیابند  و در یابند که همان گم کرده شان بوده که خوشا به حالشان اما اگر آن را گم کرده خود ندانند چندان مشکلی پیدا نخواهند کرد چون سرمایه گذاری چندانی در رسیدن به این هدف نکرده بودند

در مقایسه این دو دسته می توان در یافت که دسته اول در عمل زندگی با ریسک بالاتری را تجربه می کنند و البته اگر موفق شوند سخت نیکو خواهد بود و دسته دوم البته ریسک کمتری می کنند چون خود را محدود به یک هدف نکرده اند و البته لذتی که تجربه می کنند به اندازه گروه اول نیست چرا که لذت رسیدن به هدف شاید برای هر دو گروه یکسان باشد اما تفاوتی که وجود دارد اینست که لذت گروه اول در رسیدن به هدف با توجه به اینکه خود انتخابش کرده اند بسیار زیاد است اما گروه دوم یا در راه رسیدن لذتی نمی برند و یا لذتشان اندک است

و اگر هر دو موفق نشوند گروه اول لذت در راه رسیدن به هدف را از دست نداده اند هر چند از لذت رسیدن بر خوردار نخواهند شد از این مقدمات می توان این نتیجه را گرفت که شاید در سطح جامعه اینگونه به نظر می رسد که افراد گروه دوم زندگی با ریسک بالاتر و پر مخاطره تری را دارند در حالی که اگر به نوع هدف بنگریم افراد گروه اول گزینه ای را هدف کرده اند و افراد گروه دوم گزینه هائی را ،و به این شکل گروه اول ریسک بالاتری را در انتخاب هدف دارند و حقشان است که در مجموع لذت بیشتری ببرند...

پ.ن:

پای پیش و پای پس تا ثلث شب            که بخواهم یا بخسبم خشک لب

چند وقتی است که باز کم خواب شده ام

عکسهای زیر متعلق به اتاق هیچ یک از خویشاوندان نسبی و سببی من نیست بلکه متعلق به یکی از دوستان من است که همه خوانندگان این وبلاگ اصولا می شناسندش!!

این اتاق اکنون چهره دیگری دارد که بزودی منعکس خواهم کرد

 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 0:31 |
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 2:14 |
حدس بزنید اینجا کجاست و صاحب آن چه کسی است و چه خصوصیاتی دارد؟!

راهنمائی!!

اینجا اتاق من نیست..

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 23:19 |

عنوانی که برای این پست انتخاب کرده ام و چند روزی  است ذهنم را مشغول کرده ناشی از اتفاقی است که در محل کارم افتاده و در حال افتادن است!

شاید وقتی از عدل بپرسیم جواب بسیاری یکسانی در توزیع منابع و آزادی به ذهنشان متبادر شود یعنی همان چیزی که جوامع سوسیالیستی در صدد پیاده کردن آن بودند و متاسفانه به نظر می رسد که چندان نیز موفق نبوده اند

سوال دیگر همین جا مطرح خواهد شد که چرا جوامعی که با این تعریف از از عدل جامعه را بنیاد نهادند به سمت دیکتاتوری هدایت شدند .به نظر من دو حالت دارد

یا عدل به این مفهوم قابل پیاده سازی نیست یا اصلا عدل به این معنا نمی باشد

البته حالت سومی هم متصور است و آن اینست که بگوئید عدل به مفهوم سوسیالیستی آن پیاده سازی شده و ادعای من غلط است

ادعا اینست که عدل به معنا توزیع یکسان منابع و آزادی ها قابل پیاده سازی نمی باشد .اتفاقی که می افتد اینست که کسی به عنوان رهبر اجتماع با پیشفرض این معنا برای عدل سعی در پیاده سازی آن می کند و اتفاقا در انجام آن با توجه به امکانات و قدرتی که رهبری به او می دهد موفق هم خواهد بود اما مشکل از اینجا شروع می شود که آیا جامعه هم این مفهوم مصداق یافته  به عنوان عدل را می پذیرد؟!

یا اصلا آن را عدل نمی داند؟

پاسخ با توجه به تاریخ منفی است .تاریخ به ما می گوید که جوامع عدل را به این معنا عدل نمی داند چون اصولا عدالت را که مفهومی عقلانی است از نظر به مصادیق عاقلانه نمی یابد(این موضوع پس از آوردن مفهوم واقعی عدالت روشنتر خواهد شد)و به همین خاطر رهبر برای پایدار نگه داشتن عدالتی که قبلا پیاده سازی کرده است مجبور می شود به سمت دیکتاتوری پیش برود و به این ترتیب مخالفتها را سرکوب کند

اگر خوشبینانه بنگریم ممکن است نیت رهبر جامعه یا سازمان خوب هم باشد اما همانطور که گفته شد جامعه یا سازمان به نیت رهبر کاری ندارد بلکه لازمست آنچه عملکرد رهبر است را عادلانه بداند پس می شود که رهبر عملی را از نیت خیر انجام دهد ولی جامعه آنرا عادلانه نبیند و نارضایتی در سیستم افزایش پیدا کند

 از مواردی که گفته شد ادعا می کنم که عدالت اصلا به این معنا نمی باشد بلکه معنای دیگری دارد که در ذیل می آورم

عدل چه بود وضع اندر موضعش

ظلم چه بود وضع در ناموقعش

شاید بهتر از این نتوان معنای عدالت را بیان کرد اما اگر مبسوط تر بخواهیم آنرا بیان کنیم به این تعریف از مقاله عدالت و انصاف و تصمیم گیری عقلانی جان رالز توجه کنید

عدالت بر مبنای دو اصل قابل بیان است

۱-هر شخصی نسبت به گسترده ترین آزادی که با آزادی ای مشابه برای همه سازگار باشدحقی برابر دارد

سازگاری در این اصل بسیار مهم است یعنی هر کسی میتواند آزادی وسیعی داشته باشد اما به شرطی که اولا آزادی او حق داشتن آزادی را در هر اندازه ای از دیگران سلب نکند و دوم اینکه لزومی هم ندارد که همه آزادی هی یکسان داشته باشند

۲-نابرابری ها موجه نیستند مگر اینکه این انتظار معقول باشد که نابرابری ها به نفع همگان بیانجامد و به شرط آنکه مقامات و مناصبی که نابرابری ها بدانها وابسته اند یا از طریق آنها حاصل می شوند در اختیار همه باشند

باز این به این معنا نیست که همه دارای این مناصب باشند بلکه باید امکان دسترسی به آنها بسته به توانشان فراهم باشد

اصل اول می گوید اگر آزادی بیشتری برای همه حاصل باشد بی آنکه تعارضی بوجود آورد انتخاب آزادی کمتر نامعقول است

و اصل دوم مانند کسانی است که در یک بازی دسته جمعی پستهای متفاوت دارند مثلا یکی خط حمله است یکی دفاع و دیگری دروازه بان یکی هم مربی است و البته اذعان می کنید که کسی این نابرابری را که به نفع همه است بی عدالتی نمیداند

این اصل می گوید نابرابری تنها وقتی عاقلانه و موجه است که برای همگان مفید باشد و در نتیجه اینکه بگوییم نابرابری در یک وضعیت ضرر کمتری از منافع نابرابری در وضعیت دیگری دارد پس ما وضعیت اول را انتخاب می کنیم حرف نابخردانه ای زده ایم

هیچ انسان عاقلی از اینکه ببیند وضع دیگران از وضع خود او بهتر است افسرده نمی شود مگر اینکه آنرا ناشی از بی عدالتی یا پیامد اینکه سیر حوادث را به حال خود رها کرده است تا به هدفی که سودمند و همگانی نیست بیانجامد بداند

پ.ن:

آسوده بدم نشسته در کنجی

آمد غم عشق و حلقه بر در زد

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 1:7 |
حدس بزنید اینجا کجاست و این مرد در حال انجام چه کاری است؟!

پ.ن

تا خیال گریه کردم یار رفت

این غزال از بوی خون رم می کند

بعد نوشت:

متاسفانه این آقا دارند بوسیله یک شلنگ و استفاده از قانون ظروف مرتبط یا هر قانون دیگری که اجازه می دهد با مکیدن یک طرف شلنگ آب مرغ اضافی داخل ظرف را خالی کنند آب مرغ داخل ظرف را خالی می کنند!!!

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 11:0 |
گوییم از سرّ او ناگفتنی ها گفته ای 

چند گوئی! چند گوئی! گفته ام آری چه شد؟؟؟؟؟


باز شوق یوسفم دامن گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت.........


مال رفت و زور رفت و نام رفت

 بر من از عشقت بسي ناكام رفت

هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت

 هيچ شامم با سر و سامان نيافت


مردی چنگ در آسمان افکند

هنگامی که خون اش فریاد و دهانش بسته بود

خنجی خونین بر چهره ی ناباور آبی......    عاشقان چنیند.(شاملو)

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 8:26 |
اولین بار در مورد ایناگرام یا تیپهای شخصیتی نه گانه در درسهای حافظ شناسی دکتر سروش شنیدم، که خیلی برام جالب بود این تیپ شناسی اولین بار توسط فردی به نام گورجیف که روسی بوده در یک انجمن نیمه سری در فرانسه آموزش داده شده است و گویا آقای گورجیف این تعالیم را از یک فرقه صوفی در افغانستان آموخته بوده است

ایناگرام شخصیت انسانها را به نه دسته تقسیم می کند که هر دسته خصوصیاتی مربوط به خود دارد و در کل هیچ دسته ای به دسته دیگر برتری ندارد و هر تیپ  شخصیتی به سه سطح سالم ،متوسط و ناسالم تقسیم می شود توضیح کامل این تیپهای شخصیتی مفصل است که میتوان در کتاب روانشناسی تیپهای شخصیتی نه گانه خانم دکتر پروین دقیقیان آنها را دید

خلاصه خصوصیات هر تیپ به شرح زیر است

۱-اصلاح طلب و کمال گرا (Reformer-Perfectionist)

این تیپ شخصیتی انسانهائی هستند که باکمال گرائی شناخته می شوند اهل مو شکافیند ،معتقدند رسالت بهبود دنیا را دارند ،با نظم و دقیق هستند،منطقیند،اعتقاد دارند زمانی خوبند که همه چیز را درست انجام دهند،گرایش زیادی به انتقاد و اصلاح دارندوپر کار و سرسخت و سخت گیر و مشکل پسندند

باور پنهانی:بیشتر مواقع حق با منست و چنانچه دیگران به من گوش کنند دنیا بهتر خواهد شد

۲-کمک گرا(Helper)

مهربانند و تمایل دارند دیگران دوستشان بدارند ،نگرانند که مورد علاقه واقع نشوند،با کمک دیگران می خواهند به هویت خود ارزش بدهند و ترس از بیهوده بودن دارند

باور پنهانی:من دوست داشتنی هستم اگر چه دیگران به آن اندازه که من دوستشان دارم دوستم ندارند و قدرم را نمی دانند

۳-موفق و موفقیت طلب(Performer)

به دنبال موفقیت هستند ،اعتماد به نفس بالائی دارند،هدف گرا و کاردانند،توان بالائی در روابط اجتماعی دارند،می توانند دروغگو باشند ،بی احساس باشند زیادی پر کار و کم حوصله باشند و از این می ترسند که اگر موفق نباشند بیهوده و بی ارزشند

باور پنهانی:من فرد بسیار لایقی هستم و دیگران به من حسادت می کنند

۴-فرد گرا ،هنر دوست و خیال پرداز(Artist)

در مجموع خود را با همه متفاوت می دانند و از طرفی به عیوب شخصی خود بیش از دیگران آگاهند،ترسشان از اینست که ارزش فردی نداشته باشند،تنهائی را دوست ندارند و علاقمند به ارتباط با افرادی هستند که در کشان می کنند

 در طول زندگی برای خود چند هویت می سازند

باور پنهانی:من با دیگران خیلی متفاوتم و احساس می کنم در هیچ گروهی جای نمی گیرم

۵-فکور(Observer)

انسانهائی کنجکاو که فراگیری علم و دانش را با ارزش می دانند،به پژوهش علاقمندند و به دنبال استاد شدن در زمینه ای خاص هستند ،مشکل اصلی آنها نداشتن روابط شخصی سالم و عدم آگاهی از مسائل ضروری برای زندگیست و از اینکه ناتوان و بی مصرف و نالایق باشند می ترسند

باور پنهانی:من خیلی با هوشم و آنچه می فهمم دیگران نمی فهمند و در نتیجه قدر مرا نمی دانند

۶-وفا خو و وفا جو(Loyalist)

معمولا راهنمای درونی درستی ندارند و با ذهن و فکر بیگانه اند به همین دلیل به فرد یا عقیده یا فرقه ای خاص متوسل می شوند و بسیار به آن وفادارند ،وفادارند چون می ترسند حامی خود را از دست بدهند و در دفاع از عقیده اهل مبارزه اند

باور پنهانی:من همیشه وظیفه خود را انجام می دهم و می توان روی من حساب کرد ولی دیگران قابل اعتماد نیستند

۷-خوشخو و خوشگذران(Generalist)

به راههای متعددی می روند به دنبال هیجان و شور و شوق هستند،از این می ترسند که دچار محرومیت شوند و رنج بکشند،دائم به دنبال تجربه های جدید و لذت بخشند و از این شاخه به آن شاخه می پرند

باور پنهان:من معمولا خوشحالم اما خوشحالتر خواهم بود چنانکه همه چیزهائی که می خواهم بدست آورم

۸-رهبر و مدیر(Boss)

معمولا واکنشهای تند و پر قدرت نشان می دهند،نمی گذارند  محیط زندگی روی آنها کنترل داشته باشدو انگیزه های غریزیشان قبل از حس شدن اجرا می شود،قدرت اجرائی و نیروی زندگی بالائی دارند و بسیار با اراده اند،می ترسند حقوقشان مورد تجاوز قرار گیرد و یا توسط دیگران کنترل شود

باور پنهانی:من فردی مبارز هستم و برای حفظ امنیت نباید اجازه بدهم دیگران از من سوء استفاده کنند

۹-صلح جو(Peacemaker)

به دنبال ثبات درونی اند،صلح می خواهند و برای ایجاد صلح خود را به وقایع اطراف محدود می کنند و به دنبال تضادها نیستند،از نظر آنها از دست دادن وضع موجود جدائی و نیستی است

باور پنهانی:من از شرایط موجود راضیم اگر چه دیگران اصرار دارند خود را تغییر دهم

حال نکته بسیار جالبی که در این تیپ شناسی و جود دارند اینست که بیان می کند هر تیپ شخصیتی می تواند تکامل پیدا کند یا نزول کند و به تیپ شخصیتی دیگری تبدیل شود که در زیر می آورم

تکامل

در اثر تکامل شخصیتی

۱  -->  ۷           ۲  -->  ۴       ۳  -->  ۶

۴  -->  ۱           ۵  -->  ۸       ۶  -->  ۹

۷  -->  ۵          ۸  -->  ۲        ۹  --> ۳

تبدیل می شود

نزول یا تلاشی

در اثر نزول یا از هم پاشیدگی شخصیتی

۱  -->  ۴           ۲  -->  ۸       ۳  -->  ۹

۴  -->  ۲           ۵  -->  ۷       ۶  -->  ۳

۷  -->  ۱          ۸  -->  ۵        ۹  --> ۶

تبدیل می شود

به طور مثال تیپ یک که کمال گرا و اصلاح طلب است در صعود شخصیتی به تیپ هفت که خوش گذران است تبدیل شده و در نزول شخصیتی به تیپ چهار که فرد گرا و هنر مند است تبدیل می شود

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 1:51 |
اگزیستانسیالیستهائی مانند سارتر وجود انسان را مقدم بر ماهیت او می دانند شاید جای تعجب باشد که انها معتقدند انسان هویت و ماهیتش را خودش می سازد انسان هر چه بشود و هر چه نشود مقصر خودش است

سارتر می گفت اگر یک فلج مادر زاد قهرمان کوهنوردی نمی شود مقصر خودش است، این تا جائی پیش می رود که بعضی از اگزیستانسیالیستها برای آنکه اختیار و آزادی انسان را کاملا شفاف کنند خدا را هم انکار می کردند ،از این جنبه که بگذریم اینکه آدمی خودش خودش را می سازد و برای خود هویت می سازد نکته بسیار دقیقی است به نظر من ،اینها تلاش کردند فلسفه را که در عالم ذهن در گیر بود و خیلی سر و کاری با خود انسان یعنی کسی که تفلسف می کند نداشت متوجه انسان گوشت و پوست و خون داری کنند که هر چه را به درستی انجام نمیدهد به گردن ما ورا الطبیعه می اندازد و بسیاری از ناتوانی ها و ناکارامدی ها و اعمال شنیعی را که انجام می دهد به حساب تقدیر و جبر می گذارد

اینکه ما قائل به جبر باشیم یا اختیار از انسان بودن خارج نمی شویم همانگونه که در طول تاریخ کسانی که قائل به جبر بوده اند نیز در عالم زیسته اند و آنها هم که قائل به اختیار بوده اند نیز در عالم زندگی کرده اند مثل اشاعره و معتزله در فرهنگ خودمان که دسته اول انسان را مجبور و دسته دوم وی را مختار می دانسته اند

اما اینکه ما قائل به جبر باشیم یا اختیار تفاوتهائی را در نحوه زندگی ما پدید خواهد آورد و معنای زندگی را برای ما متفاوت خواهد کرد

مقصودم از بیان این مقدمه اینست که بگویم لذت زیستن در جبر به مراتب کمتر است از لذت زیستن در اختیار ،اگر مختارانه فکر کنیم بسیاری از لذت های اخلاقی برایمان مهم خواهد شد اگر به این بیندیشیم که کمک کردن به دیگران انفاق کردن محبت کردن و هزار و یک فضیلت اخلاقی دیگر که می تواند از ما سر بزند اجباریست تمام این لذت ها منقص خواهد شد در حالیکه تنها اگر آنها را از سر اختیار بدانیم می تواند لذت کامل یک حرکت اخلاقی را به ما بچشاند

در دنیای امروز شاید دیگر انسانها به جبر و اختیار به معنای قدیم آن فکر نکنند و یا دیگر جبر و اختیار برایشان مفهوم نداشته باشد اما اگر به زندگی های جدید و نحوه سلوک انسانها با یکدیگر نظری از سر دقت بیاندازیم رگه های جبر را خواهیم دید انسان امروزی که برای اصلاح مو های سرش در آرایشگاه هنر پیشه ای معروف حاضر است صد هزار تومان بپردازد در حالیکه انسانهای زیادی حتی همین مبلغ را به شکل ماهیانه نمی توانند بدست آورند تنها می تواند قائل به جبر باشد ،او باید به جبر آویزان شود  تا وضعیت انسان فقیر را نسبت به خود توجیه کند انسانها اگر خود را و موفقیت های مالی و اقتصادی خود را از سر شانس و اقبال یا راههای غیر متعارف کسب در امد ندانند نمی توانند خود را در زندگی از سر فخر در کنار انسانهای دیگر توجیه کنند، باید اعتقاد داشت که انسانها در کسب در آمد از ازل دسته بندی شده اند تا بتوان توجیهی بر هزینه های از سر شکم سیری نهاد ...

اینچنین می شود که انسان بعد از وجود هویتی پیدا می کند که قائل به جبر است و هر آنچه از طبیعت بدست می آورد حق خود و از سر مسالمت طبیعت با خود می داند و اینکه دیگری از آن بی بهره است را از سر ناسازگاری طبیعت با وی می داند

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 23:37 |

اگر جنبه های و جودی انسان را بخواهیم تقسیم کنیم یک تقسیم معمول بدن و نفس یا روح انسان خواهد بود که ما هر یک از این دو بخش را به گونه ای تغذیه می کنیم برای بدن به معنای دقیق مادی آن باید غذا تهیه و اطعام کنیم باید نفس بکشیم باید آب بنوشیم و دقیقا همین کار را باید در مورد روحمان انجام دهیم ما باید برای عقلمان خوراک فکری تهیه کنیم باید ببینیم بشنویم باید بو کنیم باید لمس کنیم باید بچشیم و ...

اینکه ما به تغذیه روح و جسم نیاز داریم امری است که در مورد جسم کاملا بدبهیست و در مورد روح هم از نظر روانشناسی ثابت شده است(والبته برای عده ای هم بدیهیست)

حال همه این غذاها چه برای روح چه برای جسم می توان به شکل زیر دسته بندی کرد

۱-غذاهائی که به آنها نیاز داریم (مفید هستند)

۱-۱-از خوردن آنها لذت نمی بریم

۱-۲- از خوردن آنها لذت می بریم

۲-غذاهائی که به آنها نیاز نداریم(مضر هستند)

۲-۱-خوردن آنها لذت بخش است

۲-۲-خوردن آنها لذت بخش نیست

*لذت بخش بودن با مفید بودن دو مفهوم کاملا جداست همانطور که از این دسته بندی بر می آید

پس ما برای تغذیه روح و جسممان با چهار نوع غذا روبرو هستیم که در مورد هر یک به صورت زیر می توان مثال زد

۱-جسم

۱-۱-غذاهای زیادی و جود دارند که خوردن آنها برای بدن مفید است و به آن نیاز دارد ولی از خوردن آن لذت نمی بریم مثل داروهای تلخ یا اغذیه ای که برای بدست آورن مواد مغذی لازم مجبور به خوردن آنها هستیم و اگر از آنها استفاده نکنیم دچار مریضی و مشکل می شویم

۱-۲-این بخش از غذاها که اکثر غذاها را شامل می شود مثل عسل هم برای بدن مفید است هم از خوردن آن لذت می بریم

۲-۱-غذاهائی که از خوردن آنها لذت میبریم ولی برای بدن مضر هستند مثل ساندویچ خوشمزه ای که به شکلی غیر بهداشتی تهیه شده است یا موارد زیاد دیگری که می تواند در مورد هر شخص متفاوت باشد و این تفاوت هم در مورد مفید بودن یا نبودن آن نیست چون مفید بودن را علم تغذیه مشخص می کند بلکه تفاوت بین لذت بخش بودن این نوع غذا ها برای شخصی و لذت بخش نبودن آنها برای شخصی دیگر است

۲-۲-غذاهائی که خوردن آنها لذت بخش نیست و برای بدن هم مضر هستند که باز هم اختلاف بر سر مضر بودن یا نبودن آنها نیست بلکه بر سر لذت بخش بودن یا نبودن آنهاست

می توانستم دو شق آخر را تقسیم نکنم و یک دسته کلی به نام غذاهائی که مضر هستند نام گذاری کنم اما چون مشترکات این دو دسته خیلی زیاد نیست و در دسته بندی مواد مورد نیاز روح به کار می آید آنها را در دو دسته آوردم

اما نکته مهمتری که در این دسته بندی و جود دارد اینست که مرز بین مفید بودن و نبودن هم مرز ثابتی نیست و مواردی و جود دارد که غذائی از نظر فیزیولوژیک برای شخصی مفید است و لی برای دیگری مضر است که عمدتا مربوط به کسانی میشود که

الف-بیماری خاصی دارند

ب-در شرایط سنی خاص و رشد جسمی خاصی به سر می برند

طفل نو را از شراب و از کباب

چه حلاوت وز قصور و از قباب

۲-روح

۱-۱-غذاهائی که برای روحمان مفید است و لذت بخش هم هست مثل نوای موسیقی مثل دیدن منظره ای زیبا و ....

۱-۲-غذاهائی که برای روحمان مفید است اما لذت بخش نیست مثل بسیاری از آگاهی هائی که در طول زندگی مجبور به کسب آنها هستیم تا بتوانیم زندگی راحتتری داشته باشیم آموزش زبان یا درسهائی که به آنها علاقمند نیستیم

2-1-غذاهائی که برای روحمان مفید نیست ولی لذت بخش است

این مورد از آنهائی است که باید دقت بیشتری کرد مثل بسیاری از سوالات که در ذهن ما به و جود می آید و به خاطر علاقمندی عقل به حل معما لذت بخش می باشد ما در موارد بسیاری بهتعارضاتی بین عقل و دل بر می خوریم یعنی به دل چیزی را قبول داریم و معتقدیم و لی عقل سر تیز آنرا نمی پذیرد و کار خود را در واکاوی آن ادامه می دهد و از دل هر مساله ای مساله ای دیگر می آفرینید و به این ماساله سازی و حل آن ادامه می دهد شاید بتوان این نوع را با مثال زیر مشخصتر کرد
فرض کنید شما در ته چاهی گیر افتاده اید و کسی برای شما طنابی به درون چاه می اندازد تا آنر بگیرید و از چاه بیرون بیائید حال شما دو گونه عکس العمل می توانید از خود نشان دهید یکی اینکه طناب را بگیرید و از چاه بیرون بیائید و دیگر اینکه در درون چاه به بررسی جنس طناب بپردازید و بررسی کنید که آیا طناب کیفیت لازم را در بیرون آوردن شما از چاه دارد یا خیر

بسیاری از رهنمون های بزرگان و یا دستور العمل های دینی اینچنین حالتی دارند یعنی  آنها  راه حلهائی برای بیرون آمدن ما از چاه در اختیار می گذارند و غذائی مفید در اختیار ما قرار می دهند ولی ما به جای اجازه ورود این غذاها به روحمان غذائی دیگر را که همان ابزارهائی آنالیز است را مورد استفاده قرار می دهیم

2-2-غذاهائی که برای روحمان مفید نیست و لذت بخش هم نیست

این دسته غذاها غذاهائی است که ما عمدتا از سر عناد یا دشمنی با دیگران مورد استفاده قرار می دهیم و اصل غذا نه برای ما مفید است و نه لذت بخش بلکه نتیجه  غیر مستقیمی که از آن می گیریم برایمان لذت بخش خواهد بود و یا در وضعیتی اقدام به استفاده از این غذاها می کنیم که غذای دیگری برای استفاده نمی یابیم و یا تنوع غذائی لازم برای روح و جود ندارد

در مورد روح هم نسبیت بین مفید بودن یا نبودن و لذت بخش بودن یا نبودن وجود دارد

در این مورد که چه غذائی برای روحمان مضر است کار به راحتی غذاهای جسمی نیست و این که چه معیاری و جود دارد که غذائی را مناسب و مفید کند یا نکند به مبانی فکری و اعتقادی شخص بستگی دارد و لازمست که هر کس مبانی فکری مشخصی را برای خود برگزیند و با مراجعه به مکاتبی که سابقه خوبی از خود به جا گذاشته اند مسیر مشخصی را برای خود برگزیند و از پرداختن به مکاتب نامشخص و بدون مبانی فکری قابل اعتماد دوری کند و به شدت از اعتماد کامل به عقل خود یا آن چیزی که خود درست تشخیص می دهد اجتناب کند

اما نسبیت در مفید بودن یا نبودن همان شرایطی را دارد که غذاهای جسمی هم داشتند یعنی غذای روحی برای کسی که به رشد عقلانی مناسب نرسیده است می تواند سخت مضر باشد در حالیکه برای کسی با رشد عقلانی مناسب بسیار هم مفید واقع شود

همچنین کسی که دچار بیماری روحی یا عقلیست نمی تواند هر غذائی را هضم کند

خلاصه آنکه  ما باید همانطور که به تغذیه جسممان اهمیت می دهیم و از خوردن غذای فاسد و گندیده اجتناب می کنیم لازمست به تغذیه روحمان هم اهمیت بدهیم و اجازه ورود هر فکر گندیده موسیقی فاسد منظره کریهی را ندهیم

و در عین حال هم مراقب باشیم از تغذیه چشم و گوش و دیگر حواسمان غافل نشویم

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 2:3 |
شب جمعه بود که این برنامه شوک را میدیدم احتمالا همه دیده اید ،برنامه مربوط به جوانانی است که علاقمند موسیقی پاپ هستند و در فرقه های شیطان پرست عضو می شوند و در جلساتشان شرکت می کنند

کل برنامه به این می پرداخت که این کارها خوب نیست و کسانی که سراغ این گونه کارها می روند مشکلات روحی و روانی دارند وکلی خانواده ها را آگاه می کردند که مراقب بچه هایتان باشید به سمت اینها کشیده نشوند و از همه جالبتر جمله ای بود که پس از اظهار ندامت یکی از همین جوانان گوینده متن گفت:"به سوی نور و به سوی خدا برگرد!!"

می خواهم کمی منطقی و کمی روانشناسانه به موضوع نگاه کنم قبل از آن باید به چند وجه مشترک در صحبتهای این انسانها توجه کنیم

۱-همه اظهار می کردند که زندگی پوچ است

۲-همه بدنبال زیر پا گذاشتن هنجارهای اخلاقی و اجتماعی بودند(منجمله ربطه جنسی بی حساب و کتاب)

۳-میگساری و مواد مخدر دو پایه اصلی این مجالس است

حال تک تک این سه مورد را بازتر میکنم و سعی میکنم علت آنها را از چند دیدگاه بیان کنم

اینکه زندگی پوچ است یعنی دلیلی برای زندگی کردن وجود ندارد و کسانی که این جمله را بیان می کنند به شکل آگاهانه یا ناآگاهانه(مثل بسیاری از همین جوانان)معنائی یا به عبارت دیگر هدفی برای آن متصور نیستند و شاید این سوال را از خود می پرسند که چرا باید اینگونه به زندگی که پایان روشنتری از مرگ ندارد ادامه دهیم 

 در کل انسانهائی که زندگی را بی معنا میبینند چند راه حل را پیش می گیرند

الف-خودکشی می کنند و این راه بیشتر متعلق به کسانیست که فهمیده تر هستند و بی معنائی زندگی را بهتر برای خودشان توجیه کرده اند

که البته این جوانان عمدتا در این دسته نمی گنجند

ب-دو گروه به راه حل دوم که میگساری، عیاشی و مواد مخدر است روی می آورند:

-آنهائی که احساس تنهائی شدید دارند و این تنهائی را با پوچی زندگی اشتباه می گیرند

"وقتی که حالت خلسه و هیجان ایجاد می شود دنیای خارج ناپدید می شود و همراه آن احساس جدائی از آن نیز از بین می رود

یکی از راههای رسیدن به این غایت انواع لذتهای آمیخته با عیاشی و میگساریست.

تجارب جنسی نیز پیوند نزدیکی با عیاشی و میگساری دارد و اغلب با آن آمیخته است"

                                                                                                 هنر عشق ورزیدن،اریک فروم

-آنهائی که زندگی را آگاهانه بی معنا یافته اند وبرای فرار از آن راه غفلت را پیش می گیرند و مواد مخدر و میگساری بهترین راه برای غفلتهای کوتاه مدت است

-آنهائی که در بی معنا ئی معنا می یابند که خیلی به بحث من مربوط نمی شود و مفصل است

فکر میکنم هنجار شکنی ها موضوعی فرعی بر آنچه گفتم است و جزء لاینفک عیاشی و میگساریست

آنکه کارد قصد گندم بایدش

کاه هم اندر تبع می آیدش!!

چیزی که باید به این حرفها اضافه کنم اینست که بر اساس هرم مازلو که من شدیدا به آن معتقدم بعد از رفع نیاز های فیزیولوژیک و امنیت آدمی اول نیاز به برقراری رابطه با دیگران دارد و بعد نیاز به احترام و هنگامیکه  نیاز های هر مرحله رفع نشود یا به شکل مناسبی رفع نشود دچار مشکلات روانی و تصمیم گیری خواهد شد و مشکل بزرگتر آنست که نیازهای مراحل بعد قبل از رفع نیازهای مرحله قبل به وجود آید که متاسفانه در عصر اطلاعات و تکنولوژی این اتفاق به کرات می افتد

برای آنکه منظورم روشنتر شوذ به این نکته توجه می دهم که نیازهای همه مراحل در انسان به شکل بالقوه و جود دارد ولی در حالت عادی تا نیاز مرحله قبل رفع نشود نیاز مرحله بعد بوجود نمی آید و اگر بوجود بیاید مشکل زا خواهد شد مثلا پیرمردی در یک روستای دور افتاده نیاز به موبایل در وجودش هست ولی چون آنرا ندیده نمی خواهد اما به محض اینکه دید دلش مو بایل می خواهد !!!

حال در جامعه ما به این موضوع توجه نمی شود که به جای استفاده از تکنیکهای انسدادی و توصیه ای باید به فکر معنا دار کردن زندگی انسانها با رفع نیازهای درونی آنها به ترتیب اولویت و طی مراحل منطقی پرداخته شود و اگر نیاز به رابطه با دیگری و خواست احترام و جود دارد یکی از راه هایش مجالس اینگونه است که برای جلوگیری از تشکیل اینگونه مجالس باید راه حل دیگری که از قوت و جذابیت راه اول برخوردار باشد بلکه به مراتب بهتر هم باشد تعریف شود نه اینکه صورت مساله به فراموشی سپرده شود

  

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 2:20 |
خدایا

   این جهان فراخ را بگیر

                و آغوشی تنگ بده....

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 22:18 |
مساله سخن گفتن با خدا همیشه مشکل ساز بوده است و دوستانی هم به مطالب پست قبلی من ایراد گرفته اند به همین دلیل قصد دارم در این پست به این مطلب بپردازم

قبل از هر چیز باید موضع خودم را درباره یک موضوع روشن کنم و آن اینست :

اینکه خدا بر چه اساسی قضاوت خواهد کرد و چه کسانی را مشرک و چه کسانی را ملحد می داند بطور کل از دسترس ما خارج است و ما هیچ در باره آن نمی دانیم

مقدمه اول

اعتقاد به خدا گونه های مختلف دارد و در تاریخ کلام اسلامی و الهیات مسیحی  فرقه های گوناگونی به گونه های مختلفی از مفهوم خدا اعتقاد داشته اند که در یک دسته بندی کلی به خدای انسانوار و خدای غیر انسانوار تقسیم می شودو این دو نوع نیز هر یک به دو نوع متشخص و غیر متشخص تقسیم می شود که این دسته بندی دوم را که هم بحث را پیچیده خواهد کرد و هم کمک چندانی نمی کند کنار می گذارم

عده زیادی از انسانها خود را در برابر خدائی انسانوار می بینند و خدا را با همان چیزهائی که خود می فهمند مورد خطاب قرار می دهند و البته شریعت هم برای فهم بیشتر با همین زبان شخن می گوید.

صفات خدا:علم،اراده،قدرت و ...

احساسات خدا:قهر،خشم،مکر،شادی،...

اعضا و جوارح:دست(ید)،چشم،گوش و ...

عرش خدا:فرشتگان بالدار،تخت(سریر)،خوان(سفره)و...

در همه این موارد خدا به گونه آن چیزهائیست که توصیف می شود مثلا قادر ،مرید،جبارو...

ایراد بر این مقدمه

چون خدا واجب الوجود است و  هیچ گونه ترکیبی در آن راه ندارد ما از طریق اوصاف رایج نمی توانیم درباره او سخن بگوییم

مقدمه دوم

ایراد بر مقدمه اول به الهیات سلبی منجر شد که به جای آنکه بگوییم خدا چه هست بگوییم خدا چه نیست

خدا یک موجود نیست(یعنی اینکه بتوان چیزی به او نسبت داد یا او را به چیزی نامید)او خود وجود است(پال تیلیش)

مقدمه سوم

بسیار شنیده ایم که سخن گفتن بعضی عرفا که ما آن سخنان را به نام شطحیات می شناسیم عامل مخاطرات بسیاری برای آنان شده است و مشخصه اصلی اینگونه شطحیات آنست که به نظر می رسد سخنان این صوفیان تنها می تواند از زبان خدا بیرون بیاید یا از زبان کسی که در جایگاه خدا نشسته است مثل جمله معروف ان الحق حلاج یا سبحانی ما اعظم شانی بایزید

اینگونه سخنان با مشخصه های مشترکی که از تجربه های عرفانی بر می شمرند و تقریبا در تمام تجربیات عرفانی یا مواجهه با امر قدسی دیده می شود قابل فهمتر خواهد شد

۱-احساس یگانگی و اینکه در حالت تجربه همه چیز یکی است

۲-بی مکانی و بی زمانی

۳-احساس عینیت و واقعی بودن تجربه

۴-احساس نشاط

۵-متناقض نمائی

۶-بیان ناپذیری

مقدمات را بیشتر از این ادامه نمی دهم ،مقصودم از بیان آنها آوردن تمامی برداشتها نبود تنها می خواستم نشان دهم که خطاب قرار دادن خدا شکلهای مختلفی را به خود دیده و خواهد دید و اگر بیانی با اصول و مبانی ما ناسازگار بود دال بر کفر یا چیزی از این دست نمی باشد...

نتیجه

فکر می کنم بهتری بیان را در این باره حضرت مولانا در داستان موسی و شبان آورده است و به علت شدت وضوح نیاز به هیچ گونه توضیحی هم ندارد

هر کسی را سیرتی بنهاده ام           هر کسی را اصطلاحی داده ام

در حق او مدح و در حق تو ذم          در حق او شهد و در حق تو سم

هندوان را اصطلاح هند مدح                سندیان را اصطلاح سند مدح

من نگردم پاک از تسبیحشان        پاک هم ایشان شوند و در فشان

ما زبان را ننگریم و قال را                       ما درون را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بود                 گر چه گفت لفظ نا خاشع بود

نه این که این مهم نیست  چه می گوییم ولی از آن مهمتر اینست که یادمان نرود حتما بگوییم و البته اگر فکر کردن به اینکه چه می گوییم از اصل گفتن وا بداردمان باید بگوییم ،هر چه که باشد

منبع

۱-مقدمه دوم از کتاب سخن گفتن از خدا،دکتر امیر عباس علی زمانی

۲-مشخصات تجربه عرفانی از کتاب عرفان و فلسفه استیس

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 16:57 |
خدایا،وقتی دستانم را به آسمان بلند می کنم انتظار دارم

وقتی چشمانم را می بندم و نمی توانم تصورت کنم انتظار دارم

وقتی از عشق می نویسم

وقتی رنج تنهائی را بدوش می کشم انتظار دارم

وقتی نفسم را حبس می کنم تا خود کشی کنم اتنظار دارم

وقتی تجربه کردنت اصل تناقض را لگد مال می کند انتظار دارم

وقتی همه در بستر آرامش آرمیده اند و من از خیال بتی می سازم انتظار دارم

وقتی سرمای هوس انگشتانم را از حرکت باز می دارد انتظار دارم

وقتی نیستی و با خیالی آسوده کفر می گویم انتظار دارم

وقتی نیستی و شوربای گناه را مزه می کنم انتظار دارم

وقتی نگاه را در تنفس لذت شستشو می دهم انتظار دارم

ووقتی پس مانده میوه ممنوعه پدر را تناول می کنم باز هم انتظار دارم

انتظار دارم

دستم را بگیری

از دهلیز تصورم عبور کنی

عاشق شوی و با من رنج بکشی

انتظار دارم تو هم نفست را حبس کنی

و این اصل بیهوده را باطل کنی

انتظار دارم به بتم روح بدمی

گرمم منی

انتظار دارم نیائی و عیشم را منقصّ نکنی

انتظار دارم بیائی و توهم شستشو کنی

و ممنوعیت میوه را به رخم نکشی

آخر مگر به کیفر آن به کجا میرانیم؟!

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 21:25 |
روز جمعه ای که برای نوشتن پست جدید کیج شده ام و از ترس و لرز کیر کگارد بر خود لرزیده ام یاد مقاله ای از استاد ملکیان افتادم که مدتها بود می خواستم خلاصه ای از آن را بیاورم که در این حیرانی البته قرعه به نامش خورد

موضوع علل عقب افتادگی ایرانیان است که فکر می کنم ایشان به خوبی این دلایل را دسته بندی کرده اند و تذکر می دهند که این دلایل عمدتا درون نگرانه است و باید هر کس با مراجعه به درون خود آنها را تصدیق کند

جمعا بیست دلیل عمده بر این عقب افتادگی بر شمرده اند که دانستن آنها خالی از لطف نیست

دسته اول:آنهائی که ناشی از استدلال ناگرائی ماست

۱-پیشداوری:پیشداوری نسبت به امور مختلف که کنش و واکنشهای اجتمائی ما را نیز به شدت تحت تاثیر قرار می دهد

۲-دُگماتیسم و جُمود:ما معمولا اعتقاد داریم که گزاره ای درست است و از طرفی هم اعتقاد داریم امکان ندارد آن گزاره نادرست باشد

۳-خرافه پرستی:اعتقاد به گزاره هائی که هیچ شاهدی به سود آنها نداریم اعم از گزاره های مذهبی یا غیر مذهبی

دسته دوم:عوامل این دسته ناشی از آنست که زندگی اصیل نداریم یعنی بر اساس فهم و تشخیص خود زندگی نمی کنیم و برای داشتن زندگی اصیل نیاز به عقل در مسائل نظری و و جدان در مسائل عملی است

۴-بها دادن به داوری دیگران نسبت به خود:ما کمتر به منی که در تصور خودمان داریم توجه میکنیم و بیشتر در منی که دیگران از ما در تصورشان دارند زندگی می کنیم

۵-همرنگی با جماعت

۶-تلقین پذیری:یعنی رای  را بیان کردن و آرا مخالف را نیاوردن یعنی قبول تک آوائی

۷-القا پذیری:این با القا پذیری فرق می کند،یعنی رایی آنقدر تکرار می شود که تکرار جای دلیل را می گیرد یعنی به جای دلیل آوردن بر مدعای خود دوباره مدعا را تکرار می کنیم!!!

۸-تقلید:یعنی آگاهانه یا نا آگاهانه تحت الگوی شخص دیگری قرار می گیریم یعنی تلاش برای تشبه به یگ الگو

۹-تعبد:یعنی حرفی را چون فلانی گفته می پذیریم

و یازده تای دیگر

۱۰-شخصیت پرستی :یعنی شخصیتی خود را بر ما عرضه می کنید و ما خوبی های اطراف خود را که نمی بینیم منسوب به او می کنیم

۱۱-تعصب:هم افق شخصت پرستیست که به معنای چسبیدن به آنچه که داریم و توجه نکردن به آنچه که نداریم است

۱۲-اعتقاد به برگزیدگی:همه ما فکر می کنیمبه نوعی مورد لطف خدا هستیم یعنی اگر اوضاع ما به مو هم بند باشد می دانیم که پاره نمیشود و اکثر اهمالها ناشی از این نکته است

۱۳-تجربه نیندوختن از گذشته

۱۴-جدی نگرفتن زندگی:کسانی زندگی را جدی نمی گیرند که دو مشخصه دارند

الف-فکر می کنند از قوانین حاکم بر جهان مستثنی هستند

ب-نسنجیدن نسبت امور :خیلی ها وزن امور را تسبت به هم نمی سنجند و چیزهای مهمتر را برای چیزهای مهم رها می کنند،کل زندگی را می بازند ولی در امور جزئی دقت به خرج می دهند

۱۵-دیدگاه نسبت به کار:یعنی کار را فقط برای درآمد می خواهیم یعنی اگر بشود بیکار بود و در آمد داشت استقبال می کنیم

۱۶-قائل به ریاضت نبودن:یعنی باور نداریم که در زندگی بعضی چیزها را نمی توان داشت و برای بدست آوردن چیزی با ارزشتر باید چیزی را فدا کرد

۱۷-نداشتن قوه تمییز بین خوشایند و مصلحت:یعنی فدا کردن منافع دراز مدت به منافع کوتاه مدت(نمی دانم چرا این جمله اینقدر سیاسیه!!!!!!)

۱۸-زیاده گوئی:آسانتری کار برای ما حرف زدن است بر خلاف سفارش دین مان

۱۹-زبان پریشی:بدتر از پر حرفی زبان پریشی است یعنی  حرف می زنیم ولی خودمان هم نمی فهمیم چه می گوییم

۲۰-ظاهر نگری:به جای نگاه کردن به ارزش و انگیزه کار ظاهر آنرا نگاه می کنیم

پ.ن:بنده بی تقصیرم

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 20:11 |
دوست داشتن از چه زمانی آغاز شد؟

سوالی از این دست شاید محلی برای مطرح شدن نداشته باشد.شاید بپرسید اصلا چه اهمیتی دارد ؟

می خواهم با جوابی که به این سوال می دهم ارتباط آنرا با با مفهوم مورد علاقه ام تبیین کنم

دوست داشتن فرع بر تمایز است یعنی ابتدا باید تمایز درک شود تا دوست داشتن معنا پیدا کند تا بتوان بین دو شخص محبتی را متصور شد و الا تا زمانی که ما تمایزی بین خود و آن چیزی که دوستش می داریم یا به آن عشق می ورزیم احساس نکنیم البته نمی توانیم دوستش بداریم(اگر بپرسید پس خود شیفتگی و علاقه به خود چه می شود کمی پیچیده خواهد شد و باید بگویم در آن حالت هم قائل به نوعی تمایزم)

همه ما این جمله معروف افلاطون را شنیده ایم که:

"وصل قربانگاه عشق است"

وصل اینجا همان اتحاد و یگانگی است وقتی یگانگی رخ می دهد و تمایز رخت بر می بندد دیگر نمی توان از دوست داشتن دیگری که یک رابطه دو طرفه است دم زد و نمی توان گفت:"دوستت دارم"(و چه سخت است از دست دادن لذت بیان این جمله)

اما سوال ابتدای بحث:

عشق از چه زمانی آغاز شد؟

از آنچه گفته آمد عشق باید از زمانی آغاز شده باشد که انسان به تفاوتهای خود با دیگری پی برده باشد.

پس سوال بدین شکل ادامه می یابد:"چه زمانی انسان به تمایز خود با دیگری پی برد؟"

اگر داستان آدم و حوا و رانده شدنشان از بهشت را مرور کنیم آنچنان که گفته اند جدّ ما پس از تناول میوه ممنوعه! مجازات شداینگونه که اولین آثار تمایز خود با حوّا برایش آشکار گردیدو همانطور که می دانید حضرت حق شرمگاه این دو را نمایان کرد تا مجبور باشند آنرا از همدیگر بپوشانند و اینجا بود که آدم به تفاوتهای خود با حوا پی برد

و این آگاهی اگر چه باعث رانده شدن او از بهشت گردید اما محصولی به همراه داشت (که من هم اگر بودم در خوردن میوه ممنونه تردید نمی کردم!!)

و آن عشق بود

بعد از این آگاهی بر تمایز حس دوست داشتن در انسان بوجود آمد .

اما این آگاهی ثمرات دیگری هم داشت و آن حس تنهائیست که از ملزومات عشق است انسان تا قبل از هبوط در کویر تفاوتی بین خود و کائنات نمی یافت و به طبع احساس تنهائی هم نمی کرد،پس احساس مقدم بر عشق حس تنهائی بود آدمی تنهائی خود را دریافت و برای غلبه بر آن دوست داشت و همچنان دوست می دارد

او در عشق بدنبال یگانگی با معشوق است،بدنبال رسیدن به آن عدم تمایز ازلی

ادامه دارد!!!!!

پ.ن:

ببین شب قدری چی می گم من!

دوستی زنگ زد از او خواستم یکی از شعر هایش را برایم بخواند و او خواند:

وقتی سلام می کنی

تمام اشیاء خانه ام می رقصند

آب کتری زود جوش می آید

چای زود دم می کشد

لیوانها صف می کشند برای نوشیدن لبانت

ومن حیران می مانم میان این همه اشیاء  رقصان

"شهاب الدین ایذه ای"

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 1:41 |
دیگر چشمهای گل زنبق آنقدر نور نداشتند که بتوانند امتداد نگاه حیدر را در گذر طولانی زمان تشخیص دهند اما او همچنان در تداعی اولین نگاه،زمستانش را گرم می کرد.

سالها انتظار انتقام گونه برای بازگشت کسی که قرار بود برگ و بار زندگی مشترک را از پس تلاشی عاشقانه فراهم آورد .

گل زنبق می دانست که او خواهد آمد و عطش بوسه های ناکرده این سالها را سیراب خواهد کرد.

اما آن سال زمستان  سخت بود و چینی بند زده دلِ گل زنبق دیگر توان نداشت

گل زنبق کوچه های دنبلید را خوب می شناخت ،از هر آنچه روحی دارد خبر می گرفت شاید نشانی،رد پائی،چیزی،حتی شاید بوئی از او داشته باشد،اما همه گلهای دشت فقط بوی گل زنبق می داد .

گل زنبق آخرین نگاه را به خاطر داشت،نگاهی که می رفت تا برگردد اما ...

گل زنبق اطمینان داشت که بار دیگر نگاهش را به امتداد نگاه حیدر گره خواهد زد.

سرما سخت بود و هوا تاریک می شد صدای زوزه گرگها فضای دنبلید را پر کرده بود مه سنگینی این وحشت را دو چندان می کرد

خواب مرگ در راه بود،رویای گل زنبق بوی حیدر گرفته بود ،از خواب پرید...

برق نگاه گل زنبق سکوت دشت را شرمنده کرد

درختان به حرکت در آمدند ،گل زنبق در راه بود قدمهای لرزان و کوتاهش لرزه بر اندام خدا می انداخت

کوهستان صدای پای گل زنبق را نمی شنید

گرمای نفسش را حس نمی کرد

اما یقین داشت که او پیش می رود

گل زنبق در حسرت درختان خشکیده به امید بهار گم شد........

گل زنبق با سرما همبستر شده بود

بوی گلهای زنبق دشت دنبلید در آنسوی البرز فضا را آکنده است

کوچه گل زنبق امرور یک دیوار بیشتر ندارد

پ.ن

دنبلید دهی در منطقه طالقان

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 23:2 |
پ.ن.

امشب هم که نمی دانم شب وصال بود یا فراق با این پست پایان می پذیرد

مهمانی افطار با دوستان قدیمی در باغچه حسین

اصلا امشب گویا شب مرور خاطره ها یم بود بگذار ببینم از کجا شروع شد شاید از شبی که برای n  امین بار هامون نو جوانیم را بعد سالها دیدم در حالی که دیگر نوجوان نبودم و هامون هم دیگر نبود.

یادش بخیر...

مهمانی که تمام شد دلم برای سرعت، سخت تنگ شده بود غافل از پلیس بزرگراه با ELOY و سرعت خیلی بالا!! از تونل رسالت رد شدم در حالی که سی و دو سال عمرم را مرور میکردم توی صدر متوقف شدم(چقدر این خیابانها را آسفالت می کنند!!!)

دیر وقت بود که رسیدم خونه و وبلاگ را چک کردم و لطف دوستان را دیدم و بار دیگر

I'm Gliding into the Light And Knowledge across The Heaven

با طغیانهای راجر واترز ادامه دادم و در احساس دیوید گیلمور متوقف شدم و به افسانه طنبور ختم کردم،چه شبهائی در حال گوش دادن به این آلبوم از انتهای امیر آباد رد شدم!

دوران کودکی با هزار آرزوی کوچک گذشت با آرزوی خلبان شدن با آرزوی تعمیر کار رادیو و ضبط شدن همان که باعث شد الان مهندس برق باشم ولی آخرش هم تعمیر کار نشدم!

آرزوهای کودکی چه دست یافتنی بودند ،هر چه بزرگتر شدم مرز آرزوها خود را عقب تر کشید آرزوها دست نیافتنی تر شد همین هم باعث شد فلسفه بخوانم ولی  هنوز هم دلیل را نیافته ام!!

چه خوب است که نمی توانم از مولانا رد شوم مثل شیر در چشمان آهویم خیره شده است نمی دانم می خندد یا می خواهد آهویم را بدرّد!!

آرزوهایم!! بگذارید بخوابم..

راستی کسی پنچری روح می گیرد

                                 پاره شده است......

پ.ن(پ.ن)

عنوان مطلب مصرعی از استاد دیلم کتولی

 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 2:55 |
باز هم خواب سراغ دیدگان مردّد من نمی آید،  همه چیز از تردید گریزان است حتی خواب ناقابل!

تصادفا امشب فیلمی دیدم به نام  3IRON ،فیلم دیالوگهای بسیار کمی داشت و آنچه هم داشت بسیار کوتاه بود وقتی فیلم را می دیدم احساس کردم  داستان همیشگی انسان غریب،انسان تنها،انسان به خود وانهاده که در این عصر تکنولوژی بدنبال پناهگاهی می گردد تا خلوت خود را با آنچه خیالش تولید می کند آکنده کند را مرور میکنم

گریزی از قوانین دست و پا گیرکه تمام تلاشش دور کردن انسانها از یکدیگر و عقیم کردن تجربه شیرین حضور است

انسانی که برای ادامه حیات و براورده کردن حداقل نیازهایش باید ارزشمندترین و لذت بخش ترین نیاز هایش را سرکوب کند

انسانی که مجبور است برای رهائی از هزار توی تنهائیش درمیان کوهی از نامردمی ها وتکنولوژی رو به تکاملی که سرما در وجودش فطریست به دنبال گرمای عشق بگردد.

به این می اندیشم که چرا در سالهای خیلی دور تر که انسان زمین را مرکز عالم می پنداشت و هنوز انقلاب گپرنیکی آنرا به باد تمسخر نگرفته بود ،همان موقع که خدا هنوز انسان را کاملا به خود واننهاده بود و باب وحی همچنان گشاده بود و  انسان برای جواب سوالاتش به دایر ه المعارفهای زنده مراجعه می کرد و هنوز داروین ثابت نکرده بود آن سلاله پاک که سالها مایه مباهات نوع بشر بود مشکل بنیادین دارد و خلاصه انسان پشتوانه های متا فیزیکی زیادی برای خود داشت چقدر رفتار های روانی انسانها زیباتر و ماندگار تر بود .

زمانی عشق های آتشین انسانها به یکدیگر نقل مجالس بود  و مایه حیرت شنوندگان ،هیچ عاشقی به صورت معشوق اسید نمی پاشید ،انسانها که آن زمان بیشتر به تکالیفشان به یکدیگر و به عالم بالا فکر می کردند بعد از این اتفاقات که انسان بیچاره را از همه طرف بی اصل و نسب کرد و تنهائی و به خود وا نهادگی جای آن را گرفت دیگر به جای تکالیفی که در این دنیا برای خود متصور بود به جبران اینهمه ظلمی که به یک باره بر او رفت به یاد حقوق خود در این دنیا افتاد و با ابزاری که تکنولوژی در اختیارش گذاشت سرا پا شد حق و خواسته ، آنهم خواسته های بی پایان ،تصمیم گرفت  آنچه که توان و فرصت دارد در راه برگرفتن تمتع هر چه بیشتر از دنیا و امکانات آن صرف کند و همه روان انسان گیرنده شد.

عشقهای دهنده هم به عشق های گیرنده تبدیل شدند و به همین دلیل هم عاشق زمانی که آنچه می خواهد بدست نمی آورد درصدد جبران بر می آید و آنچه اتفاق می افتد نا گفتنیست

نمی خواهم بگویم آنچه انسان امروز می کند و یا آنچه از احساس می آفریند تماما زشتی است بلکه می خواهم بگویم هر چند چیزی که انسان قبل از این سه اتفاق از خود بر جای گذاشت زیباست اما نباید فراموش کرد که فضای روانی مناسبتری برای خلق این احساسات برایش وجود داشته است و بر انسان امروز سختگیرانه است اگر انتظار برود مانند اجداد خود عمل کند

و البته آنچه امروز از احساسات آدمیان آفریده میشود و مثال زدنی می شودبسیار ارزشمند تر است.

چه سخت است تشخیص دهیم دنیایی که در آن زندگی میکنیم واقعیست یا خیالی بیش نیست

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 3:48 |
سفر امسال واقعا چیز دیگری بود،نمی دانم من متفاوت بودم یا غیر من متفاوت بود تقریبا همه آنهائی که در پنج سال گذشته شناخته بودم حضور داشتند،امیر منصور هم بود،همان دوست عاشقی که از عشق کارش به اصطلاح به جنون کشید آری او هم بود اما چندین پله بالاتر.

فضای آرامگاه مثل همیشه آرام بود بوی عطر فضا را آکنده بود سرای بوالحسن تنها چیزی بود که به ثبات رسیده بود

اینجا کسی با خویش نیست

                         یک مست اینجا بیش نیست

                                                 اینجا طریق و کیش نیست..........

شب در جوار سرای او که ساز زدن را درونش ممنوع کرده بودند با یک زیر انداز کهنه زیر ماهی که تا کمال یک قدم فاصله داشت نشستیم

سکوت نیمه شب را صدای زنگ دار درویشی که که سه تار می زد ،دف من و نگاه عمیق آدمهائی که ذکر یا علی و ریتم لا اله الا الله بی خودشان کرده بود می شکست

صدای هق هق عباس را از دور می شنیدم و تلاش حسین برای اینکه خود را به اندازه تمام آن فضا پهن کند و صدای پیرمرد درویشی که ذکر یا علی اش جز حسرتی درمان نشدنی برایم چیزی نداشت....

به یاد همه کسانی که دلشان آنجا بود بودم

تمام ذهن امیر منصور  متمرکز اتفاق دوازده سال پیش دانشکده فنی بود همان موقع که او دانشجوی سال اول مهندسی کامپیوتر بود.همان موقع که او پله های قربت را یکی یکی می پیمود و من طناب غربت را به یکباره پائین می رفتم.این بار جمله ای گفت که هنوز لرزه اش بر اندامم یادگاری می نویسد،چیزی گفت که مضمونش این است:

عشق نقطه عطفی است که جهان بی آغاز در آن پایان می پذیرد و جهان بی پایان آغاز می شود.

نزدیکای صبح بود که دلچسب ترین نمازم را خواندم و خوابیدم.....

صبح ۱۳ رجب غلغله ای بود آدمهای زیادی از جاهای مختلف جمع شده بودند،درویشی جلوی در کفشها را جفت می کرد،عده ای برای خوان بوالحسن طعام آماده می کردند ، کشکول درویش رضا پر از شکلات بود و کام مردم را شیرین می کرد،از چهره این پیرمرد سنگسری خوشم می آید.

من و درویش رضا

نزدیکهای ظهر بود که جمعی از دوستان تو بیابانهای اطراف مقبره جمع شده بودند از من هم خواستند که بروم و ساز بزنم من هم رفتم ،دوستی دیوان می زد و این شعر را زمزمه می کرد

آن کیست که از روی کرم با ما وفاداری کند

                             بر جای بد کاری چو من یک دم نکو کاری کند..........

در همین حال هم بلندگوی مسجد دعای عهد پخش می کرد

یا حیًّ بعدَ کلِّ حیّ و یا حیًّ قبلَ کلِّ حیّ و یا حیًّ حینَ لا حیّ.......

خلاصه همه چیز برای توبه کردن آماده بود اما من توبه نکردم!!

سفر مثل همیشه در مسیر چهار باغ و سواری روی ابرها پایان یافت...

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 19:15 |
آنچه که اینجا می خواهم به آن بپردازم ،گسستن در هر یک از روابط معامله گرایانه و عاشقانه است که پست" عاشقانه چیست؟!" سعی کردم خصوصیاتشان را دسته بندی کنم

همانطور که گفتم وقتی هر یک از دو نوع رابطه می گسلد دو حالت پیش می آید

۱-رابطه برای همیشه پایان می پذیرد

۲-رابطه مجددا برقرار می شود

در  حالت معامله گرایانه

وقتی رابطه می گسلد که زمان قرارداد تمام شده باشد یا یکی از طرفین به تعهد خود عمل نکرده باشد که در این حالت با متضرر شدن یک طرف یا در حالت مساوی رابطه برای همیشه خاتمه یافته می یابد و طرفین موضوع را یا کلا  یا با نفعی که بعد ها عایدشان می شود  فراموش می کنند و البته معمولا ما می توانیم روابط معامله گرایانه را از مسائل شخصیتی جدا کنیم یا بهتر است اسم آنرا هویت بنامیم.

همچنین در شرایطی این قرارداد مجددا بر قرار می شود که یا طرف خاطی شرایط توافق را و جبران خسارت طرف مقابل را می پذیرد یا یک طرف از حقوق خود میگذرد

اما در رابطه عاشقانه

این روابط بسیار شککنده تر از روابط نوع قبلی هستند و البته بسیار هم راحتتر دوباره برقرار می شوند و این برقراری دوباره البته مستحکمتر و نزدیکتر خواهند بود

مانند نخ نازکی که دو چیز را به هم پیوند می دهد ،به راحتی پاره می شود و پس از گرهی دوباره ،دو چیز را به هم نزدیکتر می کند والبته اگر طناب پوسیده باشد هیچ راهی برای پیوستن مجدد آنها به هم وجود ندارد!

حال اگر این رابطه بگسلد با توجه به اینکه قرارداد قبلی وجود ندارد و حق و تکلیفی برای طرفین متصور نیست کار بسی مشکلتر و البته دلچسب تر است!!

این رابطه وقتی گسسته می شود که یکی از طرفین انتظارات طرف دیگر را برآورده نکند یا دیگر خواست طرف مقابل خواست او نباشد و به عبارت دقیقتر بگویم:

رابطه عاشقانه وقتی می گسلد که به رابطه معامله گرایانه تقلیل پیدا کند.

حال اگر این رابطه برای همیشه خاتمه یابد زخمی بر بُعد غیر جسمانی طرفین می گذارد که هیچگاه ترمیم نخواهد شد و یا به نفرتی عمیق خواهد انجامید

اما در چه حالتی رابطه مجددا برقرار می شود؟

وقتی دوباره رابطه تقلیل یافته به اندازه رابطه عاشقانه فربه می شود و یک طرف عذر خواهی می کند و طرف دیگر می بخشد

آنچیزی که دوباره طرفین را برای یکدیگر خواستنی می کند و باعث نزدیکتر شدن رابطه می گردد همان شخص قبلی با همه چیزهائی که داشت و صفت نیکوی عذر خواهی از یکطرف و صفت نیکوی بخشش از طرف دیگر رابطه است.

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز              گاه سودای حقیقت گه مجاز

 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 18:25 |
 خیلی تلاش کردم تا عبدالله راضی شد بریم بیرون چرخی بزنیم گفتم با ماشین من بریم گفت نه ضبط ماشینت خوب نیست صداش زیره با ماشین من می ریم پذیرفتم وقتی نشستیم تو ماشین خواست راه بیفته گفتم پانل ضبطو آوردی گفت نه یادم رفت!!!!

تو سکوت و صدای باد و خیابون های خلوت میرفتیم تو روز از انقلاب تا آزادی خیلی راهه اما شب ها که که همه خوابن خیلی سریع میشه از انقلاب به آزادی رسید!!!

خیابون ولی عصر رو هم به خاطر چناراش وهم به دلیل خاطراتش خیلی دوست دارم دانشجوی لیسانس که بودم واکمنم رو ور می داشتم با چند تا نوار استاد لطفی از خوابگاه پیاده میومدم ونک یا تجریش و دمدمه های صبح بر می گشتم دوران دل انگیزی بود

از ولی عصر رفتیم داخل نیایش خیلی زود نیایش یادگار شد خیلی زود ،زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم ، بعد از یادگار تو فکر بودم نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم به صدر رسیده بودیم باد روحنواز شب می خورد تو صورتم ،تو صدر بود که تابلوی شریعتی رو دیدم که از کنارمون رد شد،دیر وقت بود باید می رفتیم خونه به همین خاطر از خروجی اختیاریه با صدر خداحافظی کردیم دیگه رسیده بودیم تصمیم گرفتیم بخوابیم.....بخوابیم.......!!!!!

با همه این احوال کاش اختیاری نداشتم کاش نمی خوابیدم کاش هیچوقت از نیایش رد نمیشدم کاش..

کاشکی مادر نزادی مر مرا                          یا مرا شیری بخوردی در چرا

ای خدا آن کن که از تو می سزد                 که ز هر سوراخ مارم می گزد

جان سنگین دارم و دل آهنین             ور نه خون گشتی در این رنج و حنین

وقت تنگ آمد مرا و یک نفس                       پادشاهی کن مرا فریاد رس

گر مرا اینبار ستاری کنی                            توبه کردم من ز هر ناکردنی

توبه ام بپذیر این بار دگر                                تا ز بهر توبه بندم صد کمر

من اگر این بار تقصیری کنم                        پس دگر مشنو دعا و گفتنم

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 4:32 |
جام ملتهای اروپا با تمام خاطراتی که به جای گذاشت تمام شد فینال را هم مثل خیلی از بازی های دیگه منزل عبدالله دیدم خیلی ها اونجا بودن هر کس به دلیلی، اما بهانه همه فوتبال بود!!

خوابم نمی برد نشستم یک قسمت  از سریال روزی روزگاری رو دیدم همون سریالی که سالها پیش برای اولین بار دیده بودم آخرای سریال صحنه تاثیر گذاری اتفاق افتاد برخورد نسیم بیک که لباس درویشی به تن داشت و مراد بیک که مشغول رسیدگی به تاکستانش بود هر دو راهزنی را رها کرده بودند و یکی یاغی دولت شده بود و دیگری مشغول باغداری و زن و زندگی

چیزی که برام جالب بود صحنه ای بود که نسیم بیک به مراد پیشنهاد کرد که به جنگلی ها بپیوندد و مراد با کمی تاءنی پذیرفت و بهتر بگم دریافت که کار او این نیست که در حال انجام دادن آن است.

و چه بسیار انسانها که همین حال و روز را دارند و اگر بخواهم دقیقتر بگویم همه انسانها همین حال و روز را دارند ما همه مشغول به کارهائی هستیم که وظیفه و مسئولیت اصلی مان انجام آن نیست و صرفا مشغولمان کرده است و غفلتی می آورد که ماموریت اصلی مان تو این دنیا فراموش شود .

این جمله را کسی که زمانی عزیزترین کَسم بود برایم اس ام اس کرد

کشتی در ساحل امن است اما ماموریت کشتی بودن در دریاست

مولانادر  سراسر مثنوی وظیفه اصلی انسان را به او یادآوری می کند و در داستان اژدها و مارگیر  به زیبائی به کسانی که محو تماشای اژدها برای سرگرمی بودند می گوید که شما ها را چه شده است که عالمی محو تماشای شما هستند ولی شما به ماری برای سرگرمی می نگرید!!!

مار گیر از بهر حیرانی خلق                               مار گیرد اینت نادانی خلق

آدمی کو هیست چون مفتون شود                 کوه اندر مار حیران چون شود

خویشتن نشناخت مسکین آدمی                    از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت               بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

صد هزاران مار و کُه حیران اوست            او چرا حیران شدست و مار دوست

چقدر وقتم را به کارهای بیهوده میگذرانم به پول به مقام به موقعیت اجتماعی به محبوب شدن نمیدانم آن روز کی فرا خواهد رسید که به قول آلبر کامو از خواب برخیزم و نگاهی به گذشته بیندازم و از خودم بپرسم که چی؟؟

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 3:34 |
دیشب به اتفاق دو نفر از دوستان مشغول بحث در مورد موضوعی بودیم که کار کشید به مطلب روابط انسانها با هم که توی پست قبلی در موردش صحبت کردم

در این مورد که در رابطه معامله گرایانه و رابطه عاشقانه چه پارامترهائی اهمیت دارد گفتم و آنرا در ارتباط انسانها با هم تبیین کردم از بحث دیشب به این نتیجه رسیدم که میتوان به نوعی این تعریف را به رابطه انسان با خدا نیز تعمیم داد.

در دینداری حق و تکلیفی که عمدتا در بین ما رواج دارد ما در قبال تکالیف دینی که انجام میدهیم حقوقی را برای خود متصوریم مثلا صدقه می دهیم و رفع بلا را حق خود می دانیم یا عمل خیری انجام می دهیم و می دانیم که در این معامله ده برابر سود خواهیم کرد و در مجموع به ازا کارهای خیری که انجام میدهیم بهشت مملو از جویهای روان ،حوریان سیاه چشم و مصاحبت اولیا را حق خود می دانیم و اگر خدا به ازا این کارها که می کنیم به آن بهشت داخلمان نکند البته جای اعتراض وجود خواهد داشت!!

 جائی که حق و تکلیف مطرح است میتوان از تفاهم صورت گرفته تعبیرات مختلفی بدست داد و راه برای دور زدن،شانه خالی کردن،سوءاستفاده کردن!و.... باز است وتنها وقتی می توان به اینگونه رابطه دل بست که نیت انسان طرف معامله خیر باشد!!!

مر رسن را نیست جرمی ای عنود                چون تو را سودای سر بالا نبود

اما در دینداری عاشقانه اگر انسان برای خود تکالیفی قائل باشد حقی مترتب بر آن برای خود متصور نیست و به ازا همه کارهائی که می کند و اعمالی انجام میدهد چیزی را حق خود نمیداند اما... اما... انتظار دارد که اگر خدا به بهشتش نمی فرستد او را در آغوش  بگیرد و بنوازدش خدائی که تمام عمر خود را به عشق او زیسته است و انتظار وصالش رنج دنیا را برایش قابل تحمل کرده است

و در این نوع دینداری دیگر جائی برای دور زدن و.... نمی ماند

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 11:4 |
 اين مطالب را امروز ساعت ۴ صبح بود كه نوشتم ولي به خاطر مشكل اديتور نتوانستم بفرستم كه الان اين كار را مي كنم:

"خیلی دیر وقت است ،دقيقا نميدانم ساعت چند است يكي از بچه ها حالش خوب نيست خيلي مقاومت كرد ولي بالاخره آمپولهايش را حسين به روشي كاملا اوليه و بدوي و سخت ناشيانه زد

به اينترنت دسترسي ندارم اين پست را دارم با خط ايرانسل و موبايلم مي نويسم اميدوارم بتوانم بفرستمش البته اگر هم نشد فردا يه كاريش مي كنم

 امشب حال خوبي داشتم تمرينات دف را مرتب انجام مي دهم اميدوارم همت كنم تا بتوانم به دوراني كه ..يادش بخير برگردم

با حسين صحبت شيطان بود و آن غزل زيباي سنائي كه اولين بار در كتاب تصوف اسلامي و ارتباط با خدا نوشته نيكلسون فقيد و ترجمه استاد شفيعي ديدم

با او دلم به مهر و مودت يگانه بود

سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود

هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام

وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده بودم كه يكي لعنتي شود

بودم گمان به هر كس و بر خود گمانه بود

...............

ميدانم تعدادي از بزرگان به دفاع از شيطان برخواسته اند اين سوال در ذهنم بوده كه چه اتفاقي افتاده است كه ابليس با اينهمه عبادت به اين روز افتاد يا داستان برصيصاي عابد كه در مجالس سبعه است چگونه مردي با آنهمه عبادت به آن روز مي افتد يا از او بالاتر بلعم باعورا مرد مستجاب الدعوه اي كه هم عصر موسي پيامبر بود.

مگر عبادت نبايد ما را به سرنوشتي خوشايند رهنمون شود،پس چه مي شود كه سالها عبادت به يك لحظه از بين مي رود يا حتي اثر معكوس مي گذارد،فكر مي كنم عبادت براي يافتن و رسيدن به مقصود وسيله است، وسيله اي كه بايد ما را به جائي برساند كه پس از رسيدن به مقصود  در آن جايگاه محافظتمان كند و آن چيزي نيست جز خود شكني كه لب لباب سخن مولانا در سراسر مثنوي است يعني همه چيز را براي معشوق خواستن.

استدلال فرع بر خودبيني است ، ما تا بهره اي از وجود و دانائي براي خود قائل نباشيم استدلال نمي كنيم ،خفه مي شويم و حرف نميزنيم مثل زماني كه در برابر اساتيد علم و دانش قرار مي گيريم

پاي در دريا منه كم گوي از آن

بر لب دريا خمش كن لب گزان

آري و قتي در برابر دريا قرار مي گيريم حرفي براي گفتن نداريم و احساس احترام همراه با شرم سراپايمان را فرا ميگيرد كه همان تعريف دقيق خشيت است همان كه قرآن ما را به آن فرا مي خواند

ابليس در برابر خدا استدلال كرد كه من از آتشم، من از نورم، من از جنس خود تو هستم چگونه از من مي خواهي كه اين انسان را كه از خاك است سجده كنم؟!!!

يا به شكلي قويتر گفت خدايا از من خواسته بودي كه كسي را جز تو سجده نكنم و حال از من خواستي كه انسان را سجده كنم؟!!!!!

اين استدلال پارادكسيكال شيطان كه فكر مي كرده در معرض امتحان الهي قرار گرفته است به نظر من وارد است، اما چرا با اين حال رانده شدن شيطان موجّه است؟!

فكر مي كنم اشتباه اصلي شيطان اين بود كه استدلال كرد و بگذريم از اينكه اصلا استدلال او صادق بود يا كاذب،او در جائي استدلال كرد كه به هيچ وجه مقام استدلال نبود.

پس اگر عبادت به خود شكني نينجامد و بت آنرا در وجود ما نشكند و قدرت استدلال در برابر معشوق را از ما نگيرد بايد منتظر سرنوشتي شبيه ابليس باشيم!!!!"

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 16:12 |
دیگه به تنهائی این خونه عادت کردم ،اوایل چه اذیتم می کرد دوست داشتم یه جوری بشکنمش اما الان دیگه عادت کردم آره عادت کردم ،می خوام برم از این شهر با تمام خاطرات تلخ و شیرینی که ازش دارم بهترین سالهای عمرم اینجا گذشت و چه مشتاقانه آمدم ،زمانی برای رسیدن به در وازه هایش لحظه شماری می کردم اما الان برای ندیدنش دلم می خواهد زمان را متوقف کنم!

راستی چقدر نامردمی دیدم ،نمی دانم شاید خیلی حساسم شاید توقع زیادی از زندگی دارم اما می دانم که شاید نباید خیلی با دیگران صادقانه بر خورد کنم شاید نباید دفترم را بی انتظاری نشان دیگران بدهم که اگر کارشان با من تمام شد و نیازشان رفع شد حسرت گذشته را به کوله بار گناهانم اضافه نکرده باشم

خوابم نمی برد....

چرا نمی توانم به دیگران به چشم ابزاری برای اهدافم نگاه کنم، آیا دعا برای تغییر دیدگاهم گناه است؟!!!

اصلا زندگی ارزش این همه رنج را دارد؟(ببخشید کدام زندگی؟!!!)

ساعت ۲ بود فکر کنم، که عباس پیامکی فرستاد که با جمع دوستان دور آتشیم در النگ دره و جای من خالیست و فردا هم عازمیم به سمت خرقان منتظرت بمانیم؟!

اما من تا پارگی هایم را بدوزم قیامت خواهد شد و چقدر دلم تنگ شده برای سرای بوالحسن آنجا که از ایمانم نمی پرسند،ورودیه مطالبه نمی کنند،همه روی زمین می نشینند توان تنهائی عریانم طاق نمی شود،همانجا که ماه رمضانها می توانم روزه ام را بخورم،همانجا که با نور  افطار می کنند ،بوالحسن که اینست خدایش چه باشد؟!

راستی واقعا زندگی ارزش رنج کشیدنش را دارد؟

دکتر شریعتی می گفت وقتی چشمان گریانی منتظر انسان است زندگی ارزش رنج کشیدنش را دارد.

چشمان گریان من دارند کور می شود....

 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 2:40 |
چه احمقانه دل می بندیم و چه احمقانه دل می کنیم

چه احمقانه برادری می آید و چه احمقانه خواهری میرود

چه احمقانه سخن می گوییم و چه احمقانه خاموش می شویم

چه احمقانه امتحانمان میکند.....

و چه احمقانه در جستجوی گندم آرد می شویم!

تا بال نداشتم قفس تنگ نبود

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 11:39 |
خطبه همام را چند بار خواندم و انصافا بر خودم لرزیدم(راستش اگر اینجوری باشه من مسلمان هم نیستم چه برسه به متقی بودن) مولا علی آنچنان که من شمردم حدود ۸۹ صفت برای متقین ذکر می کند و تاکید زیادی بر شناخت متقین از خودشان دارد که من قصد ندارم اینجا به این مطلب بپردازم نکته ای که نظرم را خیلی جلب کرد و به بحث رنج مربوط است اینست

قُلُوبُهم مَحزونَه و شُرُرهم مامُونَه و اَجسادُهم نَحیفَه

دل پارسایان محزون است و دیگران از شرّ آنان ایمنند و بدنشان لاغر است...

کتاب اوصاف پارسایان را نگاه کردم نویسنده نکات بسیار زیبائی فرموده اند که خلاصه مرتب شده و ارتباط آنرا با مبحث رنج می آورم

مولا علی می فرماید دل افراد پارسا عجین با حزن است و حزن البته در نگاه اول رنج آور است و از طرفی داریم

لا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون      (سوره یونس آیه ۶۲)

بدان که بر اولیای خداوند نه بیم می رود و نه غمگین و حزینند

که به نظر تناقض آمیز می آید اما فرقهائی بین حزن دنیا پرستان و حزن پارسایان وجود دارد که مد نظر من است

۱- حزن پارسایان سبز و حزن دنیا پرستان سیاه است

۲- حزن پارسایان دلگشا و حزن دنیا پرستان دل شکاف

۳-دنیاپرستان برای فرار از حزن خود به انواع سرگرمیها و مخدرات و مسکرات پناه می برنداما پارسایان آنرا نمی زدایند و از آن فرار نمی کنند

۴-  باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم          رو به محبوسان غم ده ساقیا افسون خویش

    خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال               هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

۵-حزن پارسایان ناشی از شناخت خویش است و حزن دنیا پرستان ناشی از غفلت از خویش

۶-حرن پارسایان ناشی از رحمت بر دیگران و غمناکی از نزاعهای بی حاصل آنان است و در واقع شغل آنهاست و حزن دنیا پرستان محصول نزاع بر سر دنیای دیگران است

۷-حزن پارسا ناشی از درگیر بودن او با خودش است و حزن دنیا پرست ناشی از درگیر بودن او با دیگران است

 

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 22:13 |
در ادامه مطلب رنج مورد دیگری به ذهنم رسید که می تواند یکی از پاسخها باشد.همچنین عزیزی که مطلب را خوانده بود نکاتی را برایم E-mail کردکه به زودی به آنها خواهم پرداخت مثل مراتب رنج ،نسبی بودن رنج وراهی برای تسهیل آن

بسیار شنیده ایم که شادی غفلت آور است و در آموزه های دینی هم این شادی نکوهیده شده است و تاکید فراوان شده که انسان نباید در هیچ حالی غافل باشد و بلکه باید آگاهی او روز به روز افزون شود.این غفلت که می گویم غفلت از خیلی چیزهاست از وجود خودمان ،از وجود دیگران و مشکلات آنها و ...وتبعاتی دارد که خود رنج آور است!!

 

"رنج راه آگاهی است و موجودات زنده با رنج کشیدن به خود آگاهی دست می یابند زیرا دست یافتن به آگاهی از خویش و "مَنش" یافتن ،همانا شناختن خویش است و خود را جدا از دیگران احساس کردن و این احساس جدائی با تکانی شدید همراه است و با کشیدن رنجی کمابیش گران و پی بردن به محدودیت وجود خود به دست می آید."       

                                                                                       سرشت سوزناک زندگی

پس یکی دیگر از نتایجی که رنج بدست می دهد آگاهی از خود و تحریک به شناخت خود است

و البته این نکته را نباید فراموش کرد که یقینا این دو مفهوم یعنی رنج و شادی در کنار هم معنا پیدا می کنند و نبود هر یک درک دیگری را با مشکل مواجه خواهد کرد.

 

"هیچ غمی تلخ تر از این نیست که در بدبختی ایام خوش بختی را به یاد آوری"

                                                                                                         دانته

                                           

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 20:44 |
این موضوع خواستن  بسیار با آدمی عجین است تا جائی که هایدگر انسان را مساوی خواستن میداند و خیلی ها هویت اصلی هر فردی را خواسته های او می دانند و ارزش هر کسی را برابر با خواسته هایش قرار می دهند و البته این مفهوم در فرهنگ ما نیز بسیار تاکید شده است .

مثلا اگر به انسان شناسی مولانا نگاه کنیم بر ارزشی که هر انسان دارد و توجه به آن ارزش تاکید فراوانی شده است و سراسر مثنوی همین موضوع است که باید خواسته هایمان را عوض کنیم و بی ارزشها را دور بریزیم و به دنبال  ارزشمند ترین چیز ها باشیم

بایزید بسطامی میگوید :"سر به هیچ فرود نیاورید که به همان محجوب خواهید شد"

یا اگر بخواهیم فلسفه اگزیستانس را در سه چیز خلاصه کنیم اینهاست که

۱-خودت باش:یعنی برای خودت زندگی کن و به خواسته های خودت جامه عمل بپوشان

۲-خودت را باش:یعنی در هر لحظه ببین سودت در چیست

۳-خودت را بشناس:که این خود شناسی و قتی زندگی روزمره غالب است و هنوز از دیگران متمایز نیستیم رخ نمی دهد

که همه این موارد ارتباط محکمی با خواسته های آدمی دارد و نشان میدهد انسان هر چه را بخواهد همان است

اما نکته ای که می خواهم در مورد آن صحبت کنم تناقضی است که در همین خواستن نهفته است .انسان وقتی چیزی را می خواهد تلاش میکند به آن برسد تمام یا بخشی از وقت و توان خود را بسته به میزان علاقه اش به آن چیز صرف رسیدن به آن میکند یعنی اراده منجر به شوق و شوق منجر به حرکت برای رسیدن به آن خواهد شد اما بعد از رسیدن اتفاق دیگری می افتد شوق اولیه از بین میرود تکرار وصل دلزدگی به همراه می آورد و به جایی می رسد که دیگر آن چیز را نمی خواهد، چیز دیگری می خواهد و این روال در مورد آن چیز دیگر تکرار می شود

حال این سوال مطرح میشود که چه باید کرد بخواهیم یانخواهیم

اگر نخواهیم یعنی با ذات خود مبارزه کرده باشیم یعنی متوقف بمانیم یعنی بمیریم!!

اگر بخواهیم یعنی به دلزدگی بعد وصل تن بدهیم و رنج آن را پذیریم

اما چگونه می توان به این تناقض فائق آمد ؟

چند جواب می توان به این سوال داد

۱-یک جوابی که داده شده است اینست که چیزی را بخواهیم که دلزدگی نداشته باشد و با توجه به اینکه تمام آنچه در جهان ماده یافت میشود محدود است و خالی از نقص نیست دلزدگی به همراه خواهد داشت و تنها چیزی که خواستنی است و دلزدگی به همراه ندارد خداوند است که نامحدود وبی نقص است

۲-جواب دیگری که من به این سوال می توانم بدهم اینست که درست است دلزدگی همراه رنج است اما همانطور که در پست قبلی گفتم همین تلاش برای رسیدن به خواسته ها حتی اگر دلزدگی به دنبال داشته باشد عین آرامش و معنا داریست پس بهتر است بخواهیم و پس از رسیدن چیز دیگر را برای رسیدن انتخاب کنیم به گونه ای که همواره در مسیر رسیدن به چیزی باشیم و به این شکل از رنج دلزدگی خلاص شویم

۳-جواب دومی که می توانم بدهم اینست که همانطور که گفته اند خواستن فرع بر شناخت است و ما تا چیزی را ندانیم آنرا نخواهیم خواست

پس به دو صورت می توان از این نکته در پاسخ به تناقض خواستن استفاده کنیم

۳-۱-نشناسیم و به دنبال شناخت هم نباشیم 

۳-۲-آنچه را خواسته ایم و به آن رسیده ایم از جوانب مختلف نگاه کنیم و همواره در آن تازگی بجوئیم ،خلاصه اینکه نگاهمان را به چیزهائی که داریم همواره تغییر دهیم که این متضمن  تلاش برای تغییر در ابزار و راههای شناخت خودمان است

پای پیش و پای پس تا ثلث شب         که بخواهم یا بخسپم خشک لب

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 1:4 |

میخواهم از رنج بگویم سوالست برایم که چرا خدا می گوید

ولَقَد خَلَقنا الاِنسانَ فی کَبَد

ما نوع انسان را به حقیقت در رنج و مشقت آفریدیم

که حتی اگر از جنبه کلام خدا بودن آن بگذریم حتما در زندگی روزمره هم رنج را تجربه کرده ایم و می کنیم

چرا؟ چرا انسان باید رنج بکشد؟چرا؟

چند جواب برای این سوال به ذهنم می رسد

۱-برای آنکه دائما در تکاپوی حذف این رنج از زندگی خود باشد و به همین شکل در مسیر یافتن حقیقت قرار بگیرد.

۲-برای اینکه خدا بتواند در ازاء رنجی که انسان می برد پاداشی به او بدهد یعنی توجیهی برای پاداشهائی که خدا به انسان میدهد(یادم هست در کشف المراد  خواجه نصیر الدین طوسی می گفت اصلا تکالیف الهی باید با سختی همراه باشد)

۳-برای اینکه انسان ارزش و قدر آرامش را درک کند(تعرف الاشیا باضدادها) یعنی تا رنجی نباشد انسان قدر آرامش را نخواهد دانست پس برای درک آرامش لازمست رنج بکشد

البته یقینا می توان جوابهای دیگزی هم به این سوال داد که یکی از آنها که من نمی پسندم پاک کردن صورت مساله و نپذیرفتن رنج در زندگی آدمی

به نظرم می آید همه جوابها را می توان به سوال مطرح شده داد

حال می خواهم هر یک از پاسخها را بیشتر باز کنم

پاسخ اول

درست است که آدمی اگر رنجی برایش حاصل شود تلاش می کند که آنرا از بین ببرد و خود را به آرامش برساند اما آیا تلاش او لزوما در جهت کاستن رنج قرار خواهد گرفت

نکته اینکه خیلی از فعالیتهائی که ما در جهت کاهش رنج انجام می دهیم خود رنج آور است مثلا وقتی مریض می شویم که خود رنجی است رنج خوردن داروهای تلخ عمل جراحی و ... را که رنجی دیگرست می پذیریم تا به رنج اولمان فائق آییم

از زاویه دیگر اینکه خیلی از انسانها به جای مبارزه با رنج که طبق این جواب در جهت رسیدن به آرامش است خود را به غفلت میزنند(چه اختیاری و چه غیر اختیاری) و ما بسیار دیده ایم که خیلی از از آدمهای غافلترند و به تبع آرامش بیشتری هم دارند و آنها که آگاهتر رفتار می کنند و در صدد واکاوی رنجها و سوالات وجودی خود هستند رنج بیشتری هم نصیبشان می شود مانند بسیاری از متفکرین

نکته دیگر اینکه کسانی با تمام تلاشی که در راه پایان دادن به رنجهایشان می کشند دریچه های دیگری به رویشان گشوده شده و در انتهای راه هم با هزار و یک مساله حل نشده و آرزوی برآورده نشده از دنیا می روند

به نظرم سوالات دیگری در داخل این جواب مطرح شد اما می خواهم یک جمع بندی اولیه با نگاهی متفاوت به همین جواب بکنم

"بودن در مسیر یافتن آرامش و نه خودِ آرامش خود آرامشی بزرگ است "

دو جواب دیگر را در پستهای بعدی بررسی می کنم

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 22:45 |
آنچه مدتهاست ذهن مرا مشغول کرده و قبلا هم درباره آن همین جا نوشته ام لطف قهر الهی است که دیشب به خاطر بحثی که با یکی از دوستان می کردم(تقریبا تا صبح!!) دوباره برایم تازه شد و تصمیم گرفتم چیزی بنویسم

آنچه مارا امید میبخشد وامید ما را می ستاند آنچه ایمانمان را محک می زند و تا کفر به پیش می بردمان آن غم و شادی که همه اش خواستنی است آنچه که می گوید

قَلبُ المومِن بَینَ اِصبعینِ مِن اصابعِ الرَحمن

قلب مومن بین دو انگشت از انگشتان قدرت حق است

قطره توئی بحر توئی لطف توئی قهر توئی       قند توئی زهر توئی بیش میازار مرا

و چقدر این جمله درست است و همین است آنگاه که با گرفتن دل و احساس قهر الهی یاد خدا بیشتر می شود و انسان او را نزدیکتر می یابد و گرمای نفسش را روی صورت احساس میکند

چیزی که من میدانم اینست که از این گرفتگی دل و گشایش بعد از آن به شدت لذت میبرم و به هیچ وجه نمی خواهم این نشئه را از دست بدهم ولی بعضی اوقات دو مشکل اساسی پیش می آید یکی اینکه نمیدانم در این حال مورد قهر خدا قرار گرفته ام یا لطف او و اینکه در این حال مورد غضبم یا شفقت؟!!

هم مَلَک هم اَهرِمَن خوانی مرا            این تناقض را نمی دانم چرا؟

چه باید کرد آیا انتخابی وجود دارد یا مجبورم راضی باشم و هر چه هست بپذیرم و صبر بر قهر و شکر بر لطف کنم و وقتی نمی توانم این مرز را تشخیص دهم باید صابر شاکر باشم وشاکر صابر

اما مشکل دوم از اولی سختر و خطرناکتر است آنهم هنگامی است که تاب و توان تحمل قهر الهی را ندارم و یا ظرفیت لطفش را و هر دو می تواند تا سر حد کفر به پیشم ببرد

شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل؟       هم مقیم عشق باشی هم ز عشق آواره ای

وبا توجه به اینکه باز هم قابل تشخیص نیست (البته این که می گویم قابل تشخیص نیست به این دلیل است که بارها گفته شده چه بسالطفها که قهر می نماید و چه قهر ها لطف...)در برابر قهر فوق توان باید ظرفیتی پیدا کنیم که تحمل قهر سنگین الهی را داشته باشیم و از آن طرف هم لطفی که ظرفیتش را نداریم ما را به عصیان خواهد کشاند

فکر میکنم مشکل این دو سو از غفلت ناشی میشود و اگر غفلت از خدا نکنیم و صبر و شکر گذاری پیشه کنیم بر این مشکلات می توانیم فائق شویم

اما همه اینها جهد ماست و البته طمع در کرم الهی هم میبندیم که دست مان را بگیرد و از لغزشها مصونمان بدارد ان شا الله

آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند               بر جای بدکاری چو من یکدم نکو کاری کند 

 

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:0 |
چند روز پیش در حال رانندگی داشتم یکی از آخرین سخنرانی های دکتر سروش را به نام تماشای جان  گوش میدادم احساس کردم دکتر سروش که حالا پا به سن گذاشته است و تقریبا ۶۳ ساله است کلام گرمتری هنگام بیان مطالب عرفانی پیدا کرده است صحبت از این بود که ما انسانها همش به فکر تن هستیم و دائما در حال شنیدن و بر آورده کردن حاجات تن و شدیدا از جان و تغذیه آن غافلیم و متاسفانه در گیری و تبلیغات شدیدا مصرف گرایانه ما را از توجه به جان و روح که اگر نگوئیم بیش از تن حداقل به اندازه تن نیاز به رسیدگی و تغذیه دارد باز مانده ایم

ای بستگان تن به تماشای جان روید            آخر رسول گفت تماشامبارک است

این بحث بسیار به موضوع معنای زندگی و پارادکس خواستن در انسان مربوط است که ان شا الله در مورد آن حتما مطالبی جمع آوری خواهم کرد و در اینجا قرار خواهم داد اما همین را بگویم که انسان در براورده کردن تقاضاهای تن در انتها جز به دلزدگی از تقاضای برآورده شده و ناگزیراز جستجوی تقاضائی دیگر نخواهد بود(البته اصلا به این معنا نیست که این خاصیت در آدمی چیز بدی است که اگر نبود این حرکت و جستجو در انسانها ازبین میرفت)و تنها چیزی که نامحدود است و هیچگاه دل زدگی به همراه نخواهد داشت مطلوب غائی انسان خواهد شد (بلکه باید بشود)

اما چیزی که من هنگام گوش کردن به این مطلب از ذهنم می گذراندم این بود که اگر کمی دقت کنیم در دوره هائی فرکانس استفاده از یک مفهوم بسیار زیاد میشود یا به تعبیر خودمانی تر یک مفهوم مد می شود و در همه رده ها صحبت کردن از آن طرفداران زیادی پیدا می کند و همه جا صحبت آن است مثل مفهوم عدالت که جدیدا خیلی از آن دم می زنند یا عشق که با نگاهی گذرا به وبلاگهای همین سرور تعداد بسیار زیادی از آنها را مرتبط با این موضوع عشق خواهید یافت یا خیلی موارد دیگر

نکته ای که بسیار جالب است(البته به نظر من)اینست که کاربرد زیاد یک مفهوم اصلا به این معنا نیست که مصادیق آن در جامعه زیاد است یعنی مثلا در حال حاضر جامعه غرق عدالت است یا عشق قلب همه مردم را تسخیر کرده است بلکه کاملا بر عکس وقتی مصادیق یک مفهوم در عمل کم می شود کاربرد لفظی آن افزایش می یابد مثل عدالت در دنیای فعلی یا مشابه آن عشق

ممکن است بپرسید خوب این که چیز بدی نیست , یک فضیلت اخلاقی در جامعه کم شده و با صحبت از آن میتوان ذهن افراد را و خود آنها را برای آفریدن و بکار بردن عملی آن آماده و تقویت کرد.

با این سوال و جواب کاملا موافقم اما با نگاه کمی بد بینانه یا دقیقتر مغالطه بزرگی به چشم خواهد خورد و آن اینست که با تکرار زبانی مفهوم مصداقی برای آن تولید نخواهد شد یعنی با گفتن عدالت عدالتی گسترده نخواهد شد یا با بیان عشق عشقی پدید نخواهد آمد بلکه توهم و تصوری که اصلا جنبه واقعی نداشته و لعابی گمراه کننده بیش نیست گسترده خواهد شد و در اندک زمانی کاملا ناپدید خواهد شد و متضاد آن جایگزین و تبدیل به یک فضیلت اخلاقی خواهد شد و دنیای بی عدل و بی عشق .... 

 

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:56 |
 دو تا از سوالاتی که در بخش اول مطرح کردم میتواند جوابهائی به شکل زیر داشته باشد که عمدتا بر گرفته از کتاب حکمت و معیشت دکتر سروش است.

الف.آیا امکان اضافه شدن رزق وجود دارد؟

در معارف دینی اعمال زیادی برای ازدیاد رزق توصیه شده است مثلا بیدار بودن بین الطلوعین از اسباب نزول رزق بیشتر است و در خواب ماندن سبب کم شدن رزق می شود یا صدقه دادن و شکر کردن موجب ازدیاد رزق دانسته شده است که به نظر همه اینها دامنه رزق ما را اگر معنای دقیق آنرا که رزق مجموعه تمامی نعمتهائی است که به ما هدیه داده شده است و عمر هم جزء رزق ما محسوب می شود و تلاش برای بدست آوردن بعضی چیزهابه معنی خرج کردن از عمر برای بدست آوردن رزقی دیگر است و این نکته نشان می دهد که باید دعا کنیم بهترین رزق به ما داده شود

4-به عنوان نکته چهارم باید اضافه کرد که آنچه رزق ماست البته ممکن است به خاطر ظلم دیگران غصب شده باشدوتلاش برای باز پس گرفتن آن بر ما واجب است

ب.آیا کسی که رزق بیشتری دارد نزد خدا محبوبتر است؟

خیر-رزق بیشتر نتیجه ای جز مسئولیت بیشتر ندارد و هر که رزق بیشتری نصیبش شده (اعم از مال و ثروت و عقل و هوش و جمال و ...)باید دقت بیشتری هم در خرج کردن آن بکند

خداوند در آیات 13 و14 سوره مبارکه فجر می فرماید

اما انسان چون خدا او را به رنج و غم مبتلا سازد سپس به کرم خود او را نعمتی بخشد در آن حال گوید خدا مرا عزیز داشت و چون او را مبتلا کند و تنگ روزی و فقیر گرداند گوید خدا مرا خوار گردانید،چنین نیست.

واین نشان می دهد که رزق بیشتر لزوما نشانه محبوبیت بیشتر نزد خداوند نیست.

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:52 |
عکس ناهار امروزمو چون هم رنگشو دوست دارم هم عزیزی واسم تحفه آورده و هم نوبر امساله وهم بسیار حرفه ای و خوشمزه تهیه شده رو از ذوقم می گذارم!!!

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:43 |
هر آشنائی تازه اندوهی تازست...

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.

هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی است

به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می دارد یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد آنچه فدا کردنیست فدا می کند.آنچه شکستنی است می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند

اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدائی نمی رود

عشق نه اندیشست نه اراده خواهش است احساس است جلوه جسمانی روح است

عشق محبت بی کران است و تنها به بی کران تعلق می گیرد

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:25 |