تبليغاتX
شمس پرنده
امشب تصادفا و بعد از مدتها فیلم گوزنهای مسعود کیمیائی را دیدم،اگر از جنبه های دیگر فیلم بگذریم آنچه به نظر من خیلی با ارزش است باوری است که قدرت و سید رسول پیدا کرده بودندو به هیچ قیمتی حاضر نبودند دست از این باور بردارند و به خاطر آن حتی حاضر شدند جان خود را فدا کنند

میخواهم تفاوتهائی که بین اعتقاد و ایمان وجود دارد را تا جائی که می توانم دسته بندی کنم ،مساله ایمان البته بسیار پیچیده است و همین جنبه های پیچیده و بعضا حصر ناپذیر است که آنرا از اعتقاد متمایز می کند

شاید در نگاه اول هر دوی این مفاهیم یکی به نظر برسند یا به جای همدیگر به کار بروند که سعی می کنم در تفاوتهائی که ذکر میکنم تعریفی هم از دو مفهوم به دست بدهم

۱-اعتقاد و باور موضوعی کاملا عقلانی است و در عقل انسان و ناشی از قوانین استدلال شکل می گیرد ولی ایمان در دل صورت بندی می شود،یعنی اعتقاد فرآیندی کاملا عقلانی دارد و ایمان فرآیندی کاملا احساسی

۲-میتوان به موضوعی ایمان داشت حتی اگر به آن اعتقاد نداشته باشیم مثل ایمان به حرفهای پدری که استدلالی برای حجیت حرفهایش نداریم ولی ایمان داریم که درست می گوید و اگر بپرسند چرا می گوئی  فلان حرف درست است تنها جوابی که داریم اینست که چون فلانی یا مثلا پدرم گفته و این ایمان به حرف پدر است نه اعتقاد به حرف او

۳-اعتقاد لزوما منجر به عمل نمی شود اما ایمان حتما جنبه های عملی پیدا خواهد کرد شما اعتقاد دارید که سیگار مضر است ولی تا ایمان پیدا نکنید آنرا ترک نخواهید کرد

یا استدلال محکمی بر وجود جهان دیگر دارید اما تا ایمان پیدا نکنید برای ساختن آن تلاش نخواهید کرد

۴-وقتی به موضوعی معتقدید هراس ندارید که این اعتقاد را از دست بدهید و چه بسا با استدلال محکم دیگری دست از اعتقادتان بشوئید اما اگر به چیزی ایمان داشته باشید همیشه نگران از دست دادن آن هستید و این بدان دلیل است که وقتی مومن به چیزی می شویم آن چیز جزئی از وجود و ذاتمان خواهد شد ولی وقتی معتقد به چیزی بشویم آن یک امر کاملا ذهنی است که می توانیم کنارش بگذاریم، به همین دلیل هم ایمان همیشه با ترس از دست دادن آن همراه است و به همین دلیل ایمان نو شدنی است اما اعتقاد بهار ندارد

تازه کن ایمان نه از گفت زبان                   ای هوا را تازه کرده در نهان

تا هوا تازه است ایمان تازه نیست            که این هوا جز قفل آن در وازه نیست

۵-ایمان مفهومی مشکک است یعنی می توانیم صفت تفضیلی از آن بسازیم(یا به عبارتی آنالوگ است!)وبگوئیم مومن تر یا با ایمان تر اما اعتقاد کاملا دیجیتال است یعنی به موضوعی یا اعتقاد داریم یا نداریم و به همین خاطر اعتقاد نمی تواند معیار دینداری باشدبلکه این ایمان است که معیار دینداری است

زیرا ایمان است که نتایج عملی دارد و آثار خود را در عمل و رفتار شخص نشان می دهد نه اعتقاد 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 23:5 |
خیلی اوقات به این فکر می کنم که چه چیزی خوب است چه چیزی بد است یعنی اصلا خوب و بد یعنی چه ؟ چه معیاری برای تشخیص خوب از بد وجود دارد؟

گاهی از دیگران می پرسم شما برای اینکه در انجام کاری موجه باشید و یا بخواهید در مورد عملی که انجام داده اید قضاوت کنید چه می کنید؟

جوابهائی از این دست می شنوم که :

به وجدانم مراجعه می کنم

می بینم دین چه گفته همان کار را انجام می دهم

مشورت می کنم

به مرجع تقلیدم مراجعه می کنم

....

ممکن است این جوابها در زندگی روزمره کارکرد خوبی داشته باشد و در ارتباط با مسائلی که برای ما در این زندگی رخ می دهد خوب عمل کند اما یقینا مواردی پیش می آید که هیچ یک از این روشها نمی تواند پاسخی به مشکل ما بدهد البته از این موضوع می گذرم که به بعضی از این روشها اشکالات دیگری نیز وارد است

نقاطی در زندگی که نقصان این روشها خودش را بهتر می نمایاند مواردی است که در انتخاب بین انجام دو عمل شما مجبورید عملی غیر اخلاقی انجام دهید ،اینکه می گویم غیر اخلاقی یعنی آن چیزی که اگر انجام شود فهم عمومی جامعه آنرا عملی غیر اخلاقی می داند،مثلا یک قاضی برای بازگشت آرامش به جامعه و جلو گیری از هرج و مرج مجبور است حکم اعدام انسانی بی گناه را صادر کند یا روانپزشکی حین روانکاوی همسر نزدیکترین دوستش پی می برد که او به دور از چشم همسر با مردی دیگر ارتباط دارد یا قاتلی به جنایتش هنگام اعتراف به کشیش اقرار می کند.

این مباحث همان چیزی است که موضوع فلسفه اخلاق است و باعث شده است نظریات مختلفی در این باب بوجود آید عمده این نظریات دو دسته اند

۱-نظریات نتیجه گرایانه

۲-نظریات وظیفه گرایانه

همانطور که از اسمشان پیداست در نظریات نتیجه گرایانه با نگاه به نتیجه عملی که انجام می شود در مورد خوب و بد بودن آن عمل قضاوت می کنیم از این دست نظریات می توان به نظریه خود محور که خود انسان را مرجع خوبی و بدی عمل می داند یا نظریه سود گرا که می نگرد چه سودی برای انسان در انجام عملی نهفته است و اگر سود عملی بیش از زیان آن باشد انجام آن عمل را موجه و آن عمل را خوب می داند یا سود گرای جمعی که  سود تمامی انسانهائی که به نحوی از انجام آن عمل تاثیر می پذیرند را بررسی کرده و عملی را که سود بیشتری برای جماعتی فراهم می آورد خوب می داند حال ممکن است انجام عمل برای تعدادی از افراد آن جمع ضرر داشته باشد

نظریات وظیفه گرایانه که مهمتری آنها نظریه اخلاقی کانت است و عملی را خوب می داند که از سر وظیفه انجام شده باشد بدون اینکه نتیجه عمل قابل پیش بینی بوده باشد ،در این گونه نظریات نیت انسان در انجام عمل بسیار مهم است

در فرهنگ اسلامی هم به این موضوع پرداخته شده است و دو نحله مهم کلامی یعنی اشعریون که خوب و بد را شرعی می دانستند و معتقد بودند که خوب و بد ذاتی و جود ندارد و این شریعت است که عملی را خوب یا بد می گرداند

و اهل اعتزال که خوب و بد را عقلی و به طبع ذاتی می دانستند

مثلا از نظر اشاعره دروغ بد است چون شریعت آنرا بد می داند و اگر شرع آنرا خوب می دانست خوب بود و لی از نظر معتزله دروغ بد است حتی اگر شرع اشاره ای به آن نمی کرد

سعی کردم به طور خلاصه بگویم که روی این موضوع کار فکری بسیار زیادی در تاریخ بشر صورت گرفته است و به هیچ وجه اینگونه نیست که مساله اخلاق و خوب و بد بودن اعمال به راحتی قابل قضاوت باشد

در شهروند امروز هفته پیش هم مصاحبه ای با استاد ملکیان خواندم که به اخلاق فضیلت می پرداخت که وقتی عملی انجام می شود برای  اینکه قابل بررسی خوب و بد بودن باشد باید به فاعل عمل نگاه کرد !!

اینها نشان می دهد که همچنان مشکلاتی و جود دارد که باعث می شود نظریات جدیدی در دنیا برای پاسخ به آنها تولید شود

اما متاسفانه ما به خودمان اجازه می دهیم به راحتی در مورد خوب یا بد بودن اعمال دیگران بر اساس معیارهای خودمان آنهم از سر دُگم و تغیّر اظهار نظر کنیم.

پ.ن

وقتی امشب توی صف نون ایستاده بودم شاطر داشت با یکی از دوستانش که داخل نونوائی بود صحبت می کرد

شاطر:مرد حسابی مگه قرار نبود روغن ماشینمو برام عوض کنی

مرد:چرا ،من که بهت گفتم تو برو روغن عوض کن ،فاکتور هم بگیر فقط بگو شماره ماشین و اسم رو فاکتور ننویسه بیار من پولشو بهت میدم

شاطر:باشه ایندفه فاکتور بدون نام می گیرم

مرد:من در خدمتتم داش سهراب

فکر می کنید مرد چه کاره بود؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 1:47 |
حتما شرایطی برایتان پیش آمده که احساس تنهائی کنید و جملاتی از این دست بگوئید که: هیچکس شما را دوست ندارد

من که مدتهاست با این قوله دست و پنجه نرم می کنم و یکی از مشکلات فکری سالهای اخیر زندگیم است دیروز جمله ای از خانم سیمون وی شنیدم که به نظرم آمد حجت را بر امثال من تمام می کند:

فعل "آفرینش" تمام نمیشود مگر انسان به خود وانهاده شود

تنهائی ما انسانها دو گونه است فیزیکی و معنوی 

 تنهائی فیزیکی همانست که برای همه مکّرر اتفاق می افتد و هنگامی است که در افق دید ما کسی نباشد که تنهائیمان را از بین ببرد

اما تنهائی معنوی سه گونه است(آنطور که بیان کرده اند و من نوع سوم آنرا قبول ندارم)

۱-حس تنهائی ناشی از آنکه ما احساس کنیم در ذهن و نفس دیگران هیچ جائی نداریم ،کسی به یاد ما نیست ،که انسانها ،اغلبِ فعالیتهای اجتماعی را برای گریز از این گونه تنهائی انجام می دهند و بسته به میزان قدرت طلبی که دارند تلاش می کنند ذهن انسانهای بیشتری را درگیر خود کنند

۲-حس تنهائی ناشی از آنکه احساس کنیم هیچکس مارا به خاطر خودمان دوست ندارد بلکه دلیل نزدیکی او به ما یا نفع و لذتی است که خواهد برد یا برای جلوگیری از بروز مشکلی ما را دوست دارد این نوع احساس تنهائی که من فکر می کنم بدترین نوع آن در جامعه انسانی است از جهتی قبح اخلاقی ندارد و لی از جهتی رذیلتی اخلاقی است

این حس تنهائی با احساس ابزار بودن ملازم است یعنی وقتی ما حس کنیم دیگران به ما به چشم یک وسیله و ابزار برای رسیدن به اهدافشان نگاه می کنند این تنهائی غریب چهره نشان می دهد

حالا باید دید از چه جهت این دیدگاه انسانها قبح اخلاقی ندارد؟

انسانها فطرتا حب ذات دارند و این حب ذات فطری ترین فطریات است پس نمیتوان از انسانی که فطرتا خود را بر دیگران ترجیح می دهد و خودش را از دیگران بیشتر دوست دارد انتظار داشت که کاری انجام بدهد و در انجام آن نفع و لذت خود را نبیند پس طبیعتا نمی توان بر انسانها از این بابت ایرادی اخلاقی وارد کرد

اما چرا می گویم که همین عمل از جهتی دیگر رذیلتی اخلاقی است؟

وقتی ما در مراوده با انسانها که البته هر دو طرف هم آگاه به این مطلب هستند که نفع و لذتی در این رابطه برایشان متصور است این واقعیت را که لازمست نهان بماند و در عین اینکه هست بروز بیرونی پیدا نکند را خیلی صریح و یا در لفافه ای سخت نازک به طرف مقابلمان می گویندو یا کاری می کنند که از جار زدن هم گویا تر است

اینجاست که حس ابزار پنداشتن دیگران که می توانست نتیجه عملی لذت بخشی را برای هر دو طرف فراهم بیاورد و قبح اخلاقی نداشته باشد به یک رذیلت اخلاقی مبدّل میشود

کانت می گوید:"هر چه روانشناسی پیشرفت می کند انسانها از هم دورتر می شوند!!!!!!!"

یکی از راه حلهائی که اغلب انسانها برای رها شدن از حس تنهائی در پیش می گیرند سرگرم کردن خودشان است و با این دیدگاه که می دانند این تنهائی علاج ناپذیر است تصمیم می گیرند کاری بکنند که از یادشان برود تنها هستند.

فکر می کنم یکی از بهتری راه حلها برای رهائی از این حس تنهائی عشق است اما چه عشقی؟

مگر نه اینست که عشق تجربه ای دست نیافتنی است؟!!!!

 

پانوشت:

وقتی داشتم این پست را می نوشتم یه نوازنده دوره گرد داشت این آهنگ را با ویولونش میزد:هر جای این دنیا باشی ،میام و پیدات می کنم ،نگاه تو چشمات می کنم .....(اگر درست یادم مونده باشه)

یاد تنهائی خودم افتادم

آره موسیقی بر خلاف آنچه میگویند غفلت آور نیست بلکه سطح آگاهی ما را نسبت به خودمان بالا می برد

منابع

تنهائی سکوت و عشق ۱،۲،۳،۴ استاد ملکیان

دیالکتیک تنهائی،اوکتاویو پاز،خشایار دیهیمی

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 22:28 |

داشتم به روابطی که با دیگران داشتم و دارم فکر می کردم  ،انواع این روابط زیاد است اما آن چیزی که برای من مهم است و می خواهم در رابطه با آن حرف بزنم  مقایسه دو گونه رابطه است

رابطه معامله گروانه و رابطه دوستانه (عاشقانه)

 رابطه دوستانه با رابطه عاشقانه تفاوتی دارد که در انتها می گویم

مشخصاتی که برای این دو نوع به ذهنم می رسید را جمع بندی کردم تفاوت های آن بسیار زیاد است  و تقریبا این دو نوع رابطه در تضاد کامل با یگدیگر قرار دارند

اکثر روابط ما در نوع روابط معامله گروانه قرار می گیرند و در زندگی روز مره ما اکثرا با این نوع رابطه ها دست و پنجه نرم می کنیم و روابط دوستانه معمولا اندک و در مورد بعضی انسانها به صفر می رسد

این نوع رابطه به نظر من مشخصات زیر را دارد

 

1-در رابطه معامله گروانه شناخت شرط نیست و یا شرط مهمی نیست یعنی ما با کسی قراری می گذاریم تا در ازا ارائه خدماتی ،خدماتی ارائه دهیم یا مبلغی پر داخت کنیم یا ....

 

2-در این نوع رابطه طرفین به خواست خود می اندیشند یعنی نوع قرارداد از خواست هر طرف نسبت به خودش شکل می گیرد واینکه در طول رابطه طرف مقابل چه می خواهد یا اراده می کند اهمیتی ندارد

 

3-درا ین نوع ارتباط مرز مشخصی و جود دارد که محدود به قرارداد است و اگر نیاز به تغییری و جود داشته باشد تنها در صورت تفاهم طرفین و در چهار چوب مشخصی قابل اعمال است

 

4-در این رابطه حق وتکلیف مطرح است چون بر اساس سود و زیان شکل می گیرد یعنی طرفین نسبت به هم حقی دارند و در مقابل تکلیفی را هم می پذیرند

 

حال در رابطه عاشقانه داستان درست بر عکس است

1-در رابطه عاشقانه شناخت شرط است و تا شناخت عمیقی و جود نداشته باشد عشقی شکل نمی گیرد،ممکن است گفته شود که پس چگونه کسی با یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق می شود؟ پاسخ اینست که باید دید عشق به چه چیزی تعلق گرفته است کسی که در نگاه اول عاشق می شود او عاشق زیبائی و صورت معشوق شده است که این هم فرع بر شناخت عمیق از زیبائی معشوق است

 

2-در رابطه عاشقانه اراده و خواست معشوق اراده و خواست عاشق هم هست و بر عکس

 

3-با توجه به اینکه در ارتباط عاشقانه حق وتکلیفی در کار نیست مرزی وجود ندارد یعنی عاشق و معشوق به گونه ای رفتار می کنند که نتوان وظیفه ای را برای هر یک قائل شد

 

اینها مواردی است که به نظر من می توان موضع تفکیک این دو نوع رابطه باشد.اما نکته ای که خیلی مهمتر است عکس العمل طرفین در قطع رابطه و یا تضعیف آن است

در رابطه معامله گروانه قطع رابطه شرایط مشخصی دارد و مشکلات نیز معمولا در تفاهمات پیش بینی شده است و یا کسی  به عنوان حکم در مورد اختلاف قضاوت می کند در این نوع رابطه حقوقی و تکالیفی که برای طرفین متصور است نتیجه ای جز سود و زیان به همراه نخواهد داشت و هنگام اختلاف هر کس از حقوق خودش و تکالیف طرف مقابل صحبت می کند  و در انتها نیز یا هر دو طرف سود می کنند یا هر دو ضرر ویا یک طرف سود و طرف دیگر ضرر میکند و بعد از مدتی فراموش خواهند کرد..........

اما و هزار اما در رابطه عاشقانه حق و تکلیفی وجود ندارد و عاشق و معشوق حقی برای خود قائل نیستند ولی شرایط به گونه دیگری است آنها از هم انتظار دارند انتظاری که  خواهشی خاموش است و وقتی این انتظار براورده نمیشود شکایت نمی کنند تکالیف طرف مقابل را به رخش نمی کشند بلکه می رنجند رنجی خاموش...........

و چه بسیار ارتباطاتی که عاشقانه آغاز می شود و چون قراردادی پایان می پذیرد.........

و رنجی و ضرری بر سیاهه زندگی حک می کند

وقتی عشق می شکند انسان احساس می کند همه هویتش را از دست داده است نه بخشی از وجود مادی یا اموالش را که بتواند فراموشش کند

آنچه رابطه عاشقانه را از رابطه دوستانه متمایز می کند انحصار طلبی عشق است

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 19:56 |
با اینکه احوال روحی مناسبی ندارم امروز بخش چهارم رنج را که قبلا از مقاله "درد از کجا رنج از کجا" استاد ملکیان خلاصه کرده ام می آورم

هشت نظریه و جود دارد که علت رنج انسان را یک چیز می داند که چهار تای آن یعنی

۱-گناه

۲-جدائی از امر قدسی

۳-تعلق خاطر

۴-ناهماهنگی با قانون و نظم طبیعت

متعلق به دیدگاه سنتی است که اینجا بحث نمی کنیم و چهار تای دوم را که متعلق به دیدگاه اومانیستی(انسان گروانه) معاصر است می آورم

۵-نابسامانی ذهنی-روانی

این دیدگاه که علت همه رنجها را نابسامانی ذهنی و روانی انسانها می داند که هم باعث رنج می شود و هم تحمل انسان را در برابر رنجها کم می کندو چیزی جز فقدان یک شخصیت دارای کارکرد کامل (یعنی شخصیتی که همه نظر گاهها عقاید و عواطفش را با هم همسو کرده است)نیست که این نابسامانی فقط با روان درمانی بر طرف می شود و انسانهائی با خصائص

۵-۱-وظیفه شناسانه:کفّ نفس،صداقت،عدالت طلبی،صلح طلبی

۵-۲-مهر ورزانه:عشق بی شائبه خود خواهی،همدلی،احساس یگانگی و فروتنی،حق شناسی،قدردانی و بخشایشگری

خواهد ساخت

۶-محرومیت از حقوق بشر

برای خلاصی از رنج نباید از سلسله مراتب نیاز های بشر غافل شد که طبق نظر آبراهام مزلو(روانشناس آمریکائی) به ترتیب به شرح ذیل می باشد.

۶-۱-نیازهای فیزیولوژیک:غذا،آب،اکسیژن و روابط جنسی

۶-۲-ایمنی و امنیت

۶-۳-عشق و تعلق خاطر و وابستگی:داشتن دوست،عاشق،معشوق و جایگاه گروهی

۶-۴-عزت و حرمت:عزت نفس،احترام دیگران،حیثیت و شاءن

۶-۵-فراتر رفتن از خود

مزلو معتقد است تا بعضی از این نیازها برآورده نشود نیاز های دیگر سر بر نمی آورد

پس باید از سوء استفاده ارباب قدرت که باعث رفع نشدن نیازهای ۶-۱و۶ میشود با نهادهای قدرتمند اقتصادی و سیاسی جلوگیری کرد تا رنج انسانها کم شود.

۷-محرومیت از منابع طبیعی

این دسته معتقدند که در دل طبیعت مایحتاج زندگی انسانها که نداشتن دسترسی کامل و مکفی به آنها باعث رنج انسان می شود به قدر لازم وجود دارد  و انسان باید با پیشبرد تکنولوژی که امکان دسترسی به آن منابع را امکان پذیر می سازد از رنج خود بکاهد

۸-اینجائی و اکنونی نزیستن

این دسته می گویند گذشته نگری و آینده نگری رنج انسان را می افزاید پس باید با توجه به اینکه انسان نیاز دارد به گذشته و آینده بنگرد فقط در ضرورت و به قدر ضرورت این کار را انجام دهد و در زمان و مکان زندگی کند تا درد و رنجش کاسته شود

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 17:24 |
می خواهم درباره ارتباط بین نفی و اثبات و مرز بین این دو به خصوص در مواردی که نمی توان فرقی بین این دو گذاشت چیزهائی بگویم

اولین نکته یک قانون کلی است که به نظر من به اینگونه مفاهیم متضاد معنا می بخشد و آن اینست که در بسیاری موارد مفاهیم اینگونه به اصطلاح منطقی متضایفند یعنی یکی با دیگری معنا پیدا می کند و هیچ یک به تنهائی معنا ندارند مثل بالا و پایین یا پدر و فرزند

می خواهم این را توسعه بدهم به مفاهیمی مثل کفر و ایمان که اگر کفر نباشد ایمان چه معنا یا ارزشی خواهد داشت و یا کفر در نبود ایمان اصلا یعنی چه؟

اگر از این کمی جلوتر برویم در بسیاری موارد این ارتباط به شکی مثبت خواهد انجامید.

اگوست هرمان فرانک که از دست شکهای جانکاه به جان آمده بود بر آن شد به خدا متوسل شود خدائی که به آن اعتقاد نداشت!!!!!!

در عذابم من ز دست تو خداوندا

ولیکن نیستی تو

چون اگر بودی تو من هم نیز می بودم!!

یا مولانا در جایی می گوید خفاش که روی از آفتاب بر می گرداند همین برگرداندن رو عین اثبات وجود آفتاب است

نفرت خفاشکان باشد دلیل           که منم خورشید تابان جلیل

در نهایت میتوان این نتیجه را گرفت که بودن این مفاهیم در کنار همدیگر ودست به دست هم دادن است که انسان را به حرکت وا می دارد و او را در شکی می اندازد که به قول پاسکال باید ابله بود!!!

ایمان تهی از شک ایمان هیزم شکنان دست به دست بی ایمانی عبث بی ایمانی تهی از شک بی ایمانی خرد گرایان میدهد که به علت خللی که در عواطف دارند نمی توانند به ایمانشان بیندیشند

اکثر اهل الجنه البله ای پدر                       بهر این گفتست سلطان البشر

زیرکی چون کبر و باد انگیز توست              ابلهی شو تا بماند دل درست

اثبات از یاس است نفی از یاس است و در عین حال ما به برکت یاس از نفی و اثبات بی نیازیم اگر در حال اکثریت کافر کیشان تامل کنیدخواهید دید کفر و بی خداییشان از سر خشم است خشم از اینکه نمی توانند ایمان داشته باشند که خدایی هست اینان کینه شخصی با خدا دارند اینان صرفا به نبود خدا قانع نیستند و به نیستی او هویت بخشیده اند همین است که بی خدا نیستند ضد خدا هستند.

منابع:مثنوی

       درد جاودانگی اونامونو

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 21:23 |
کی یر کگارد فاز لذت را محکوم به شکست میدانست که دلیلی بر آن را در پستهای قبلی آوردم که اینجا می خواهم به سه دسته استدلال ارائه شده از سوی وی به تفکیک اشاره کنم

۱-رفتارهای متعارض(مقام نظر)

بودن در فاز لذت مستلزم رفتارهای متعارض خواهد بود زیرا اعمالی که در این فاز انجام میشود متاخر بر انتخاب بین لذت های گوناگون است بدین صورت که وقتی می خواهیم عملی را انجام دهیم تعارض بین کسب لذتهای متفاوت دست خواهد داد مثلا کمک به گدا هنگامی که به قصد لذت انجام شود تعارضی بین لذت منفعت طلبی و وجهه اجتماعی بوجود خواهد آورد که پولمان را از دست ندهیم یا مردم به خاطر این عمل ما را ستایش کنند یا وقتی می خواهیم ایرادی به کسی بگیریم از یک طرف حس خراب شد نزذ طرف مقابل را در پیش رو داریم و از طرف دیگر شخصیتی که نزد مخالفین او خواهیم یافت و ....

او میگوید اگر رفتار لذت جویانه واکاوی شود تماما چنین سرنوشتی پیدا خواهد کرد

۲-لذت بیشتر=محرومیت بیشتر(مقام عمل)

به طور مثال فرض کنیم اگر ما بین ۱۰۰ کانال تلویزیونی قدرت انتخاب داشته باشیم در آخر حتما یک کانال را انتخاب کرده و به تماشای آن خواهیم نشست و این به معنای  ترجیح این کانال بر تک تک کانالهای دیگر است اما به معنای آن نیست که ما این یک کانال را به مجموع  ۹۹ کانال دیگر ترجیح داده ایم به زبان ریاضی یعنی اگر ما N امکان برای لذت بردن داشته باشیم در هر صورت یک امکان را انتخاب خواهیم کرد و این به معنای از دست دادن N-۱ امکان دیگر است و هر چه N بزرگتر باشد N-۱ هم بزرگتر خواهد شد!! پس امکانات هر چه بیشتر مساوی خواهد شد با محرومیت  بیشتر!!

۳-ارضاء لذت= اشتهای کمتر

مثل غذا خوردن که ما در شروع غذا خوردن به اندازه مثلا ۳۰ قاشق اشتها داریم و هر قاشقی که خورده میشود اشتهای ما نیز کمتر میشود تا جائی که لذت تبدیل به عذاب خواهد شد باقی لذت ها هم همین گونه است هر چه ارضا شوند اشتهای به آنها نیز کمتر خواهد شد و هیچ گاه نمی توان از کاری به اندازه دفعات انجام قبلی آن لذت برد

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 20:55 |
وقتی قسمت اول این موضوع را مطرح کردم قصدم این بود که در خلاصه ترین جملات بیانش کنم اما با نظراتی که دوستان مطرح کردند در مورد فازهای اول و دوم توضیح بیشتری میدهم

۱-فاز لذت

کی یر کگارد میگوید مرحله اول انسانهائی را شامل می شود که بدنبال لذت های آنی بدون مسئولیت هستند کسانی که مثلا با عشق به زن لذت می برند ولی هیچ تعهد اخلاقی نسبت به او ندارند این آدمها به فعالیتهای عقلانی انتزاعی علاقمندند و سعی می کنند با آنها خودشان را سرگرم کنند و البته در این فاز دائما درگیر ملامت هستند و هر چه بیشتر در لذت فرو میروند یاس و بیزاری آنها شدت میگیرد

۲-فاز اخلاق

در این فاز که انسانها به علت سَرخوردگی از فاز قبلی به سوی آن هدایت می شوند توجه به وظیفه پیدا می کنند و تعهد آنها نسبت به انسانهای دیگر و خدا روز به روز بیشتر می شود

سوالی که کی یر کگارد باید پاسخ دهد اینست که چرا فاز لذت محکوم به شکست است؟

او علت را اینگونه بیان میکند که :بدست آوردن هر لذتی به قیمت از دست دادن لذتهای بسیار دیگر است وهر چه لذتی که در پی بدست آوردن آن هستیم بزرگتر باشد لذتهای بیشتری را باید به خاطر آن رها کنیم والبته این به آنجا خواهد انجامید که هیچ گاه انسان ارضا نخواهد شد

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:19 |
کرکگارد متاله دانمارکی تقسیم بندی بسیار جالبی در مورد فازهای شخصیتی انسانها ارائه میکند که دلم میخواهد آنها را خیلی مختصر اینجا بنویسم و نظر شما را بدانم.

وی زندگی انسانها را به سه فاز تقسیم می کند

۱-فاز لذت

در این فاز انسان بدنبال کسب لذتهای مختلف است مثل لذت ثروت لذت قدرت لذت مقام اجتماعی و...

۲-فاز اخلاق

در این فاز انسان هر کاری انجام میدهد یکسری اصول اخلاقی را به هیچ وجه زیر پا نمی گذارد

۳-فاز عشق

در این فاز آدمی خود را به کل در اختیار قرار میدهد...

مشخصات و ارتباط بین فازهای مختلف

۱-فازها توالی دارند یعنی هیچ انسانی بدون گذز از فاز قبلی وارد فاز بعدی نخواهد شد

۲-هر انسانی در فاز لذت بدنیا می آید

۳-ممکن است انسان تا آخر عمر در یک فاز بماند و هیچگاه وارد فاز بعدی نشود یعنی در فاز لذت یا در فاز اخلاق یا در فاز عشق بمیرد

۳-نوادری به فاز عشق میرسند

۴- عبور از هر فاز برای انسانهای مختلف متفاوت است یعنی زمانهای متفاوت دارد شاید کسی در زمانی کوتاه فازهای لذت و اخلاق را رد کند و به فاز عشق برسد ممکن هم هست اصلا از فاز لذت بیرون نرود

۵-در هر فاز اصالت با همان فاز است و قوانین فازهای دیگر ممکن است نقض شود مثلا در فاز عشق اصول اخلاقی زیر پا گذاشته شود

نکته جالب اینکه از نظر کر کگارد فاز لذت محکوم به شکست است.......چرا؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 19:8 |
عشق تو مشرق زمین همیشه با عدم حضور همراه بوده و معمولا عاشق از دیدار معشوق بی نصیب برای همین هم گشودن رخ ،دیدار یار یاخبری از او آرزوی همیشگی عاشق، اما حداقل این بود که عاشق در کوی یار یا از بوی یار یا در سطوح غیر کلاسیک با حضور یار  وجود او را درک میکرد و این حضور البته بخش مهمی به شمار میرفت و با یک دیدار ،عاشق خاطره حضور را مدتها با خود به همراه داشت و حتی عبور از جائی که معشوق از انجا گذر کرده بود تجربه حضور را تا مدتها زنده نگاه میداشت

اما اکنون تکنولوژی(که آرزو میکنم بساط آن از همه دنیا برچیده شود!!!!)راههای حضور را بسته تر و بسته تر میکند ارتباط آدمها محدود به چت و پیام کوتاه و نامه الکترونیکی و چیزهائی از این دست شده است و دیگر حتی علاقه ای به شنیدن صدای همدیگر ندارند و ترجیح می دهند مناسبتها را با smsبه هم تبریک یا تسلیت بگویند وحضور خلوت انس کم کم به دست فراموشی سپرده می شود.

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 22:33 |