تبليغاتX
شمس پرنده

با توجه با اینکه آگاهی از فراق حضرت حق برای انسان رنج آور است. همه راههایی که انسان در برخورد آگاهانه با این هجرو فراق پیشه می کند، اساسش غفلت است.او خود را با مشغول کردن به کارهای این دنیا و یا گریز از هشیاری به روشهای کاذب یا لذت ناشی از خیال پردازی و تصویر سازی ، از رنج این تنهایی می رهاند.

یکی از بهترین داستانهایی که مولانا در این ارتباط بیان می کند ، داستان پیرچنگی در دفتر دوم مثنوی است.در این داستان پیرمرد چنگی که شادابی و جوانی خود را از دست داده است. پس از اینکه مورد لطف خداوند قرار می گیرد ، به غفلت ناشی از غره گی خود به جوانی پی می برد و به صراحت میگوید که مشغول بودن به کار دنیا او را از مساله فراق و جدایی او از حضرت حق دور کرده است.

آه کز یاد ره و پرده عراق

رفت از یادم دم تلخ فراق

مولانا تلازم آگاهی ورنج و درد را به عنوان یک اصل بیان می کندو معتقد است هرکه او به موقعیت خود در این دنیا آگاهتر باشد ، رنج و درد بیشتری دارد.این درد و رنج ، همان درد و رنج ناشی از فراق است که از یک سو می تواند عامل تحرک و آگاهی انسان شود و با راه حلهایی که خواهد آمد او را در مسیر درست سلوک قرار دهد، اما از طرف دیگر انسانی که با غفلت سعی می کند خود را از این درد و رنج نجات دهد نه تنها ازآن نمی کاهد بلکه باعث افزوده شدن رنجهایش خواهد شد .نتیجه اینکه اگر از رنج بهره برداری مناسب صورت بگیرد راه نماست و اگر نگیرد راه زن خواهد بود.

هرکه او بیدارتر ، پردرد تر

هر که او آگاه تر رخ زردتر

گر ز جبرش آگهی زاریت کو

بینش زنجیر جباریت کو

بسته در زنجیر چون شادی کند

کی اسیر حبس آزادی کند

از طرفی بسیاری از انسانها بدرستی دریافته اند که در دام این دنیا گرفتارند و برای رهایی از این گرفتاری روشهای کاذبی را برای فرار از هشیاری در پیش می گیرند.

جمله عالم ز اختیار و هست خود

می گریزد در سر سرمست خود

تا دمی از هوشیاری وارهند

ننگ خمر و زمر بر خود می نهند

جمله دانسته که این هستی فخ است

فکر و ذکر اختیاری دوزخ است

می گریزر از خودی در بی خودی

یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

نفس را زآن نیستی وا می کشی

زآن که بی فرمان شد اندر بی هشی

واردشدن به دنیای عدم هشیاری راهیست که انسان برای فراموش کردن درد فراق و اسارت خود در این دنیا در پیش می گیرد، به سراغ مستی می رود و یا خود را به کاری مشغول می کند .

اریک فروم می گوید :

"یکی از راههای رسیدن به غایت ، انواع لذتهای آمیخته با عیاشی و میگساری است این ممکن است به شکل نوعی نشئه بی خود کننده که شخص برای فریب دادن خود می آفریند جلوه گر شود ، که گاه مواد مخدر نیز به آن کمک می کند ."

از آنچه گفته شد مشخص می گردد تمامی راههایی که انسان برای رهایی از رنجها در پیش می گیرد ، بر پایه غفلت است و آنچه که به تبع جهل و یا تکبر برای انسان پیش می آید نیز از غفلت نشات می گیرد. جهل انسان را از دستیابی به حقیقت باز می دارد و تکبر و خیال نیز همچون حجابی ، چشمان انسان را بر روی حقیقت می بندد.

استن این عالم ای جان غفلت است

هوشیاری این جهان را آفت است

پ.ن:

۱-تمام لذت دنیا به همین غفلت است آخ که اگر غفلت نبود چه کار میشد کرد؟

رنج بیش از این دیگه چی بود

۲-خیلی برایم جالب است که مولانا درست به همان مواردی اشاره می کند که روانشناسان معاصر به آن رسیده اند.....جل الخالق
 
+ نوشته شده توسط رضا در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 13:51 |
آیا گناه با احساس گناه یکی است؟

یقینا جواب منفی است دلیلش هم اینست که گناه یک مفهوم کاملا دینی است اما احساس گناه مقوله ای روانشناختی به همین دلیل هم هست که عده ای با انجام آنچه از نظر دین گناه است احساس گناه نمی کنند و عده ای هم با انجام آنچه که از نظر دین گناه نیست احساس گناه می کنند

جالب اینجاست که توبه هنگامی انجام می شود که گناه به معنای عملی مخالف دستورات دینی صورت پذیرفته باشد و اصلا مفهوم توبه برای انجام گناه به معنای دینی آن تعریف می شود

نسبت بین گناه و احساس گناه در نسبت با هر انسان به قول منطقیون عموم و  خصوص من وجه است یعنی بعضی مواقع اشتراک دارند یا به تعبیری دیگر هر گناهی با احساس گناه همراه نیست و هر احساس گناهی هم گناه نیست همچنین گناهانی هستند که با احساس گناه همراهند

توبه مقبول از نگاه دین پشیمانی از گناه با تمام وجود و عدم تکرار آنست پس توبه مقبول زمانی اتفاق می افتد که اولا گناه با احساس گناه همراه باشد ثانیا شخص گناهکار قصد توبه به معنائی که گفتم داشته باشد زیرا ممکن است گناه اتفاق افتاده است احساس گناه هم وجود دارد ولی شخص بدلایلی(مثلا لذت فوق العاده ای که در گناه هست!!!!)توبه نمی کند

در دو حالت دیگر هم که عمل گناه است اما احساس گناه نیست و یا احساس گناه هست ولی عمل گناه نیست توبه معنائی ندارد

اما منظورم از همه آنچه گفتم بیان این است که آنچه به شکلی کاملا قوی از ابراز توبه جلوگیری می کند عشق است ،عشق هیچگاه اجازه نمی دهد که انسان احساس گناه بکند اجازه نمی دهدکه انسان توبه را بیازماید او توبه میکند یا شاید بکند اما قدرت عشق او را وا میدارد که از توبه توبه کند

مولانا در دفتر ششم مثنوی داستان زیبائی از این مضمون دارد که هنگامی که  بلال حبشی را از بیان احد و ایمان به خدای یگانه منع می کردند ابوبکر از بلال می خواست که در برابر کافران (به یاد داشته باشید که اظهار اعتقاد به خدای واحد در جامعه ای که دینشان بت پرستی است گناه محسوب می شود)توبه کند وبلال نمی پذیرفت و یا توبه دروغین خود را انکار می کرد

باز پندش داد باز او توبه کرد

عشق آمد توبه او را بخَورد

توبه کردن زین نمط بسیار شد

عاقبت از توبه او بیزار شد

ای تن من و ای رگ من پر ز تو

توبه را کنجا کجا باشد در او؟

توبه را زین پس ز دل بیرون کنم

از حیات خلد توبه چون کنم؟

پ.ن

خیلی خسته ام 

خواب هم کم کم از چشمانم رخت بر می بندد...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود                       گاهی،حضور واقعه کمرنگ میشود.......گاهی

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:12 |
سه روز گذشته به شکلی نا خواسته درگیر مراسم عزاداری بودم در عین اینکه خیلی هم رغبتی به شرکت نداشتم شاید به این دلیل که جوانب منفی یک موضوع توجهم را بیشتر جلب می کند تا جنبه های مثبت آن

شب عاشورا بود همه خواب بودند و من تنها توی آشپز خانه دانشگاه نشسته بودم وسوالاتی که مدتها پیش در باره این واقعه در ذهنم بود را مرور می کردم

واقعیت اینست که جایگاه امام حسین(ع) به عنوان یکی از امامان شیعیان تفاوتی با دیگر امامان ندارد اما حتما دلیلی وجود دارد که زندگی او و نحوه سلوک و رفتار او و اتفاقاتی که برای این مرد بزرگ افتاده است بعد از گذشت صدها سال همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است و باعث برگزاری مراسم هائی با این عظمت در میان شیعیان است

فکر می کنم کاری که امام حسین(ع) کرده است دارای دو بعد ارزشی است یکی از نگاه دینی و دیگری از جنبه غیر دینی آن و صرفا به عنوان یک انسان بزرگ که دست به کاری زده که از عهده انسانهای معمولی بر نمی آید

اگر امام حسین(ع) به تنهائی و بدون خانواده به این جنگ می رفت،اگر امام حسین(ع) با لشگری بیش از اینی که در روز عاشورا همراهش مانده بودند به این عمل دست میزد آیا بازهم می توانست این تاثیری که اکنون گذاشته است را بازهم بگذارد؟

فکر می کنم اینکه یک انسان جدای از  اینکه جایگاه دینی داشته باشد چگونه می تواند و چرا به این جنگی چنین نابرابر به همراه خانواده و فرزندان  خردسالش پای می گذارد امام در فضای آن روز گار که موقعیت اجتماعی ائمه چندان مناسب نبوده است به گونه ای که وقتی حضرت علی(ع) را در مسجد کوفه به شهادت می رسانند مردم میگویند مگر علی هم نماز می خواند؟!

و امام حسن (ع)با توجه به موقعیتی اینچنینی تن به صلح با معاویه داده است چنین راهی را انتخاب می کند

امام حسین(ع) خطری بسیار بزرگ را برای آنچه که پدرانش برای آن زحمت بسیار کشیده بودند و انسانهای زیادی برای آن جان فدا کرده بودند حس کرده بود او می دانست در اثر تبلیغات وسیع دستگاه حکومتی وقت جان چندانی در پیکره اسلام واقعی نمانده بود و خدائی که امام او را عاشقانه دوست می داشت به دلیل حکمت باید ساکت می ماند!!

امام ایمانی که به دلیل عشق به مکتبی که خدایش خدای رحمت بود را به محک گذاشت و تمام آنچه داشت تاکید می کنم تمام آنچه که داشت از جان و مال و ناموس و زن و فرزند و مال را در راه معشوق در طبق گذاشت و به پیش آورد

به این فکر می کنم که  امام حسین(ع) می توانست فرزند مریضش امام زین العابدین(ع) را که بهانه خوبی هم برای ماندن در مدینه داشت ،تا بماند و پس از مرگ پدر برای بقای اسلام تلاش کند را با خود نبرد

اسلام ضعیف دیگر با مبارزه فکری بر جای نمی ماند

امام باید معامله ای با خدا می کرد امام باید بین عشق و زندگی یکی را بر می گزید و چه انتخاب سهمناکی پیش روی داشت

ابراهیم(ع) وقتی در بوته این محک قرار گرفت و باید بین عشق و زندگی فرزند یکی را انتخاب می کرد عشق را انتخاب کرد و شد پدر ایمان

امام حسین(ع) بین عشق و تمام آنچه از هستی دنیا داشت عشق را انتخاب کرد او هر آنچه داشت تاکید می کنم هر آنچه که داشت نه بخشی از آن را به میدان آورد تا با قربانی کردن آنها در را عشق اسلام را جانی دوباره ببخشد

و چه سخت است انسان کاری اینچنین سهمگین را در چند ساعت چندین بار انجام دهد و یکی یکی کسانی را که جزئی از هستی او بودند را به میدان بفرستد تا قربانی شوند علی اکبر....علی اکبر.....قاسم.....و......

بر اساس تکالیف اسلامی جهاد از واجبات است

اما امام بیعت خود را از تمام کسای که شرعا موظف به شرکت در این جهاد بودند برداشت و فکر می کنم این به همان دلیل بود که باید هر آنچه که می داشت فدا کند نه چیزی که به دلایل شرعی مالک آنها شده بود

چیزهای زیادی در این مورد که خدا فرشتگانی را به کمک امام فرستاد و امام نپذیرفت یا نخواست شنیده ایم ،اگر بخواهیم این روایات را بپذیریم هم بازهم هدفی که امام داشت رد کردنهای اینچنینی را توجیه خواهد کرد

او باید هر آنچه که داشت را به میدان می برد .....هر آنچه که داشت

کجائید ای شهیدان خدائی             بلا جویان دشت کربلائی

کجائید ای سبک روحان عاشق       پرنده تر ز مرغان هوائی

این ابیات معروف را حتما شنیده اید برای آنانی که نمی دانند باید بگویم این غزل از مولاناست!!

مولانا علاقه خاصی به امام حسین (ع)داشته است و این علاقه علی رغم این مطلب است که مولانا سنی مذهب بوده

اگر به بیت دوم این غزل توجه کنیم فکر می کنم بتوان این را در یافت که مولانا به این واقیعیت در مورد امام حسین (ع)رسیده بود که امام آنقدر سبک بوده که پرواز کردن برایش از مرغان هوا هم راحت تر شده بود

مولانا هم به قمار عاشقانه امام با خدا پی برده بود و با توجه به این که شاید بزرگترین خواسته مولانا و درس او به انسان همین قمار عاشقانه است علاقه خود به امام شیعیان را اینچنین ابراز می کند .

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 13:38 |
شب یلداست و من بار دیگر در خلوت و سکوت خانه چیزهائی را مرور می کنم ،در دفتر دوم مثنوی به بیت رسیدم

این محبت هم نتیجه دانش است               کی گزافه بر چنین تختی نشست

یاد پست عشق و شناخت افتادم که سعی شد نشان داده شود که عشق فرع بر شناخت است و انسان عاشق چیزی می شود که آنرا شناخته است ،حال می بینم که مولانا هم دقیقا همان نظر را دارد

اگر بخواهم عشق را از زبان مولانا بیان کنم مانند اینست که بخواهم از دریا آب بردارم

مولانا آنچنان بهائی به عشق می دهد که گوئی راه حل همه مشکلات و بیماریها را عشق می داند شاید این مفهوم برای همه ما آشنا باشد که وقتی کسی را دوست داریم تلخی های اورا به خاطر شیرینی هائی که از او دیده ایم تحمل می کنیم و آن تلخی ها را در عین تلخی شیرین می انگاریم ، اما مولانا پای را از این فراتر می نهد

از محبت تلخها شیرین شود         از محبت مس ها زرین شود

از محبت دردها صافی شود          از محبت دردها شافی شود

از محبت مرده زنده می شود        از محبت شاه بنده می شود

او عشق را مانند کیمیائی می داند که اگر به تلخی بخورد شیرینش می کند درد را شفا می دهد ،دُرد را صاف می کند و مرده را زنده می گرداند

واقعا می توان قدرت عشق را از این ابیات در نظر مولانا دریافت و همین هم تفاوت عرفان مولانا را با عرفانهای دیگر نشان می دهد،عرفانهائی که بر اساس خوف و خشیت شکل گرفته اند  . با سختی ها و ریاضتهای بسیار آدمی را از شر بیماریهای روحی می رهانند و آنچه مولانا از کیمیای عشق می گوید که می تواند در یک لحظه تمام زنگارها را بزداید

هر که را جامه ز عشقی چاک شد             او زحرص و جمله عیبی پاک شد

و در ادامه که موضوع شناخت را به زیبائی بیان می کند می توان دریافت که هر چه سطح شناخت ما نسبت به معشوق باشد همان نشان دهنده سطح عشق ما به معشوق خواهد بود

یعنی  عشق عمیق نشان دهنده شناخت عمیق است

پس شناخت غیر عمیق نشان دهنده عشق غیر عمیق است

و این نشان دهنده اینست که اگر شناخت ما از چیزی در حد صورت باشد عشق ما به آن چیز نیز در حد صورت خواهد بود

دانش ناقص کجا این عشق زاد                  عشق زاید ناقص،اما بر جماد

بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید               از صفیری بانگ محبوبی شنید

و آخر سخن اینکه لزوم تجربه محبت تنها مجوز سخن گفتن از آنست

گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت

تو نه معشوقی نه عاشق مر تورا باری چه شد؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 0:35 |
نمی دانم چه شد تصمیم گرفتم این پست را بگذارم می خواستم مطلبی که در باره عشق و شناخت آماده کرده بودم بیاورم که یاد این ضرب المثل مستی و راستی افتادم یادم آمدم جائی حضرت مولانا در دفتر چهارم تعبیر زیبائی را در مورد حرمت شراب می آورد،حتما می دانید که شراب به ناگهان در اسلام حرام نشده است و در این ارتباط  سه آیه وجود دارد که به ترتیب زمان نزول به شرح ذیل است

یَسئَلونَکَ عنِ الخمرِوالمَیْسِرِ قُل فیهما اِثمٌ کَبیرٌ و مَنافِعُ للّناسِ و اَنَّهمااَکبَرُ مِن نَفعِهما  (بقره،۲۱۹)

درباره شراب و قمار از تو میپرسند بگو در آن دو ،گناهی بزرگ وسودهائی برای مردم است ولی گناهانشان از سودشان بزرگتر است

یا ایّها الَذینَ آمنو لا تَقرَبوا الصَّلاةَ و انْتُم سُکاری حتّی تَعلموا ما تَقولون(نسا،۴۳)

ای کسانی که ایمان آورده اید در حال مستی به نماز نزدیک نشوید تا زمانی که بدانید چه می گوئید

یا ایّها الَذینَ آمنو انّما الْخمرُ و المَیسِرُ و الانصابُ و الازلامُ رِجسٌ مِن عَمَل الشّیطانِ فَاجتنِبوهُ لَعلّکُمْ تُفلِحون(مائده،۹۰)

ای کسانی که ایمان آورده اید شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه(قمار) پلیدند و از عمل شیطانند پس از آنها دوری کنید باشد که رستگار شوید

همانطور که از متن آیات مشخص میشود در ابتدا گناه شراب از منفعت آن بیشتر نشان داده شده و در مرحله بعد مستی در هنگام نماز که نیاز به حضوری به تمام معنی دارد منع شده و در مر حله آخر به تمامی حرام شده است

حضرت مولانا نکته بسیار دقیقی را که مشابه همان ضرب المثل مستی و راستی است یادآور می شود او می گوید مِی هر آنچه واقعیت و جودی انسان است را نمایان می کند و هر خلق و خوئی که داشته باشد در حال مستی نمایانتر می شود و البته این را می ستاید که انسانهای خوب در حال مستی خوبتر می شوند اما چون اغلب انسانها بدند به همین خاطر می بر همه حرام شده است

نه همه جا بی خودی شر می کند          بی ادب را می چنان تر می کند

ور بود عاقل نکو فر می شود                        ور بود بد خوی بدتر میشود

لیک اغلب چون بدند و ناپسند                   بر همه می را محرم کرده اند 

به نظرم می آید اینجا مولانا تفسیر بدیعی را از آیه ۲۱۹ سوره بقره ارائه کرده است که هیچ یک از مفسرین (حداقل آن هائی که من بررسی کردم) به آن اشاره نکرده اند وآن اینست که حضرت حق در سوره بقره می فرمایددر شراب خوبی ها و بدی هائی هست که بدی های آن بیش از خوبی های آنست و مولانا این خوبی ها و بدی ها را نه از آن خود شراب بلکه از خود انسانها می داند و به نوعی از استدلال در باره خوبی ها و بدی های شراب سر باز می زند و ما را به این نکته رهنمون می شود که آنچه از خوبی و بدی در این عالم متصوریم به نحوه رفتار و ذات خود ما انسانها بر میگردد همان گونه که از سخن مولا نا می توان این نتیجه را گرفت که اگر همه مردم خوب بودند شراب حرام نمی شد و این اثبات می کند که بدی و خوبی از آن شراب نیست وتنها خاصیت آن اینست که هر آنچه انسان باشد در همان صفت آنچنان تر می شود.

همانطور که می دانیم بار ها عشق در ادبیات ما به می تشبیه شده است و وجه شبه اگر بخواهیم دقیقتر نگاه کنیم همین نقطه اشتراک عشق است با شراب که در پست حدود اختیار در عشق آمد و گفته شد که عشق لایه های زیرین وجود انسان را نمایان می کند و این درست همان خاصیتی است که مولانا به شراب نسبت می دهد که آنچه انسان هست را  پررنگتر می نماید.

پا نوشت:

هر چه اضافه تر بنویسم علیه من استفاده خواهد شد!!!

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 0:14 |
دو سال پیش چنین روزی بود که پدر را از دست دادم و من در گورستان شهری که همیشه دوست می دارم به این فکر می کردم که عکس العملهای مردم به از دست دادن عزیزانشان چقدر متفاوت است

ما انسانها نسیت به شرایط مختلف عکس العملهای متفاوتی نشان می دهیم شاد می شویم ،غمگین می شویم،کینه می ورزیم، ترحم می کنیم(آخ که چقدر از این ترحم بیزارم همیشه فکر می کنم ترحم دیگران ابزاری می کُندم برای ارضاء این حس در طرف مقابل!!)

حال در ارتباط ما با خدا چه اتفاقی می افتد خدا نسبت به غم و شادی ما چه می کند؟ آیا رنج ما اورا غمگین می کند؟ یا شادی ما شادمانش می کند؟

حضرت مولانا در دفتر سوم داستانی دارد که به این بحث من ربط پیدا می کند.

ایشان داستان شیخی را نقل می کند که بر مرگ فرزندان خود زاری نمی کند و احساسی از خود بروز نمی دهد و اهل بیت او خطابش می کنند که:

ما ز مرگ و هجر فرزندان تو                    نوحه می داریم با پشت دو تو

تو نمی گوئی نمی زاری چرا؟             یا که رحمت نیست اندر دل تورا

مولانا قبل از آنکه از زبان شیخ علت این ناگریستن را بیان کند مقدمه ای را می گوید که ما را به اصل مطلب نزدیک می کند.ایشان پیر را اینچنین تعریف می کند

شیخ که بْوَد پیر یعنی موی سپید           معنی این مو بدان ای بی امید

هست آن موی سیه هستی او               تا ز هستیش نماند تای مو

چونکه هستیش نماند پیر اوست            گر سیه مو باشد او یا خود دو موست

هر گاه کسی اوصاف بشری را از دست بدهد به مقام شیخ داستان ما می رسد یعنی به اوصاف خدائی نزدیک می شود و دیگر احساسات بشری که ما با آنها مانوسیم مثل غم و شادی در مورد او معنا پیدا نمی کند.

شیخ علت زاری  نکردن خود را هم این بیان می کند که اگر آنها در دید چشم ظاهر مرده اند از چشم دل پنهان نیستند و من آنها را در برابر چشم دل زنده و حاضر می بینم

جمله گر مردند ایشان گر حی اند          غایب و پنهان ز چشم دل کی اند؟

این پیر که به مقام خدائی رسیده است و به طبع تغییر و تبدیلی در دنیای مادی نمی بیند و به همین دلیل تاثیری هم نمی پذیرد زیرا تنها تغییر است که منشا اثر است و وقتی تغییری در کار نیست تاثیری هم نمی توان یافت و خداوند هم نسبتش با دنیای مادی همین است برای او که عین وجود است تغییری و تبدیلی در رابطه اش با خلایق متصور نیست. همه نسبت به او آفریده هستند و در نهایت ضعف،هیچ تغییری در آنها گردی بر دامن کبریائیش نمی نشاند و این نشان می دهد که خداوندی که ما در تصورمان می سازیم برای آنکه قابل درک توسط عقل محدود ما باشد انسان وار است یعنی بر اساس شاخصهای انسانی ساخته شده است،میخندد،می گرید،غمگین می شود ، خشم می گیردو...اما در واقع خدا نسبت به ما هیچ احساسی ندارد نه از غم ما غمگین می شود و نه از خنده مان شادمان....

و چقدر سخت است انتخاب بین خدای انسانوار و نا انسان وار اگر مفهوم خدا را با پارامترهای انسانی بسازیم از واقعیت خدا دور می شود و اگر با پارامترهای انسانی نسازیم تصور کردن چیزی که با دانسته های ما از عالم انسانی ساخته نشده است مشکل خواهد شد.

چه کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟

چند پا نوشت:

۱-الان که دارم این مطلب را می نویسم هوا در شهری که همیشه دوست می دارم بسیار مطبوع است و ماه شب چهارده آسمان و آسمانی ها را خواستنی کرده است،جایتان خالی!

۲-اگر خواهر تان مدتها خبرتان را نگرفت ناراحت نشوید چون یا دیگر خواهرتان نیست و یادش رفته قبلا که خواهر بود چه چیزهائی گفته یا دنیا خیلی نامرده!!!

۳-اگر کسی به شما گفت دوستتان دارم اول بپرسید واقعا دوستم داری یا داری سرمایه گذاری می کنی؟!!!!!!!!

۴-دوست خوب را از دست ندهید حتی اگر لازمست تا پاسی از شب بیدار بمانید و جواب اس ام اس هایش را بدهید

توضیح:مواردی که در پانوشتها می آید لزوما اتفاقی که مربوط به شخص من باشد نیست یا خطاب به شخص خاصی است یا اتفاقی است که برای دوستانم افتاده یا موضوعی کلی است که به عنوان عقیده خودم می آورم

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 4:10 |
بیت اول مثنوی را به اشکال مختلف قرائت می کنند که من حداقل سه شکل زیر را دیده ام

۱-بشنو از نی چون حکایت می کند            از جدائی ها شکایت می کند

۲-بشنو این نی چون شکایت می کند         از جدائی ها حکایت می کند

۳-بشنو این نی چون حکایت می کند          از جدائی ها شکایت می کند

آن روایتی که از همه مشهورتر است اولی است که البته غلط ترین آنها هم هست در اولی معنای نی و کارکرد آن بسیار نزدیک به کارکرد نی به معنای سازی بادی است و از معنای استعاری آن که مقصود مولانا بوده و عده ای گفته اند انسان کامل است و عده ای هم منظور را خود مولانا میدانند دور است چرا که در این روایت اول اشاره به شکایت کردن از فراق و جدائی است که یقینا مولانا  همانطور که خود در دفتر اول می گوید:

من ز جان جان شکایت می کنم               من نیم شاکی روایت می کنم

اهل شکایت کردن نبوده است و این بیت دقیقا به همان معنای بیت اول نی نامه است

اما روایت درست بر اساس نسخه قونیه که نزدیک ترین نسخه به زمان مولاناست دومی است و مولانا صنعتی بدیعی را در این بیت به کار برده است که به آن اضراب و ترقی** می گویند ومقصود اینست که

بشنو این نی چون شکایت می کند  (نه شکایت نمی کند بلکه) از جدائی ها حکایت می کند

 

منبع:سخنرانی دکتر سروش در کنگره آموزه های مولانا برای انسان معاصر با نام خاموش پر گفتار در باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران سال ۱۳۸۲

 

**:اضراب (epanorthosis) در لغت به معنی روی گردانیدن و رخ تافتن است و در علم بدیع آن است که گوینده کلام خود را که در مدح یا هجو یا غیر آن است به حرف اضراب (بل، بلکه) عطف کند. حرف اضراب یا اعتراض سبب ابطال یا تصحیح یا تشریح جمله ی قبل از خود می شود. برای مثال:
ای میوه دل من لا، بل دل
وی آرزوی جانم لا، بل جان
در مصراع اول و دوم حرف عطف "بل" عبارت های قبل از خود را تصحیح کردهاند.
همچنین در:

 "نبود دندان لا، بل چراغ تابان بود"
شاعر با استفاده از حرف عطف بل، جمله ی اول را تصحیح و باطل کرده است.(منبع:زبان و ادبیات فارسی).

  

 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 22:37 |
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                                    پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو                                          ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت                                    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسم                               گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفت                   سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد                                  در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه​ست این دل اشارت می​کرد                       که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته​ست عجب یا بشر است                   گفت این غیر فرشته​ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد                            گفت می​باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال                             خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست                    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
 
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 14:16 |
دفترچه تبلیغاتی یکی از کاندیدا های نمایندگی مجلس را می خواندم که به منظور شاهدی برای فعالیتهای انجام شده از طرف ایشان در دوره قبلی نمایندگیش این بیت را از قول مولانا آورده بود

آب دریا را اگر نتوان کشید        هم به قدر تشنگی باید چشید

معنی این بیت که البته از مولانا نیست و صورتی تحریف شده از بیت شماره ۶۶ دفتر ششم مثنوی است که با تغییر کوچکی به این روز افتاده است البته خیلی سطحی می خواهد بگوید اگر انسان کاری را تمام و کمال نمی تواند انجام دهد یا به چیزی احاطه کامل پیدا کند خوبست که در حد توان وبه اندازه رفع تشنگی پیش برود

اما اگر به به اصل بیت نگاه کنیم و به معنای ابیات قبل و بعد آن نظر کنیم معنائی بس عمیق در آن نهفته است که خواهد آمد اصل بیت اینست

آب جیحون را اگر نتوان کشید            هم ز قدر تشنگی نتوان برید

که این بیت بعد از بیان معنائی در این مورد که انبیا الهی نه در این جهان و نه در جهان دیگر هرگز شکست نمی خورند آمده است و وقتی مولانا به بیان دلیل این ادعا میرسد

غالبست و چیر در هر دو جهان          شرح این غالب نگنجد در دهان

آب جیحون را اگر نتوان کشید            هم ز قدر تشنگی نتوان برید

متوقف میشود و از بیان آن خودداری میکند و معنای شگرفی را از این طریق به ما منتقل میکند که وقتی نمیتوانیم همه آب جیحون را بنوشیم و احاطه کامل به موضوعی پیدا کنیم نیاید از میزان تشنگی برای درک مطلب کم کنیم و بودن در برابر دریائی که نمیتوانیم بنوشیمش حداقل آن است که به اندازه تمام آن دریا تشنه باشیم و قدر این تشنگی بی کران را بدانیم و ادامه این تشنگی البته ثمراتی زیبا و ارزشمند را در انتها به همراه خواهد داشت

حرف گو و حرف نوش و حرفها             هر سه جان گردند اندر انتها

جمله ای از اسکار وایلد دیدم که خیلی با مفهوم ارائه شده قرابت دارد  

In the world there are two tragedies one is not getting what one wants and the other is getting it the last is the real tragedy

                                             

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 16:3 |
اینقدر این مفهوم عشق پیچیده است که واقعا تعجب می کنم چگونه کسانی در صدد تعریف آن برآمده آند این مفهوم گاهی آنچنان با مفاهیم دیگر ممزوج میشود که شاید بتوان عشق را به آن مفاهیم تعریف کرد برای همین هم هست که فکر میکنم وقتی کسی با چیزی کاملا در گیر میشود و تمام وقتش را صرف آن میکندمیگویند او عاشق آن چیز است مثلا فلانی عاشق کارش است یا عاشق کتاب است یا عاشق بچه است و...

به نظرم درگیری زمانی باید یکی از اجزای عشق به مفهوم عرفی آن باشد .ترجیح میدهم این بحث را همین جا ختم کنم چون میترسم منتجج به تعریفی دیگر و من متهم به خود زنی شوم!!!!!!!!!!!!

قصدم از شروع این پست چیز دیگری در این باب بود که سخت برایم جالب است وآن اینکه فغالیت های عاشقانه ورویکرد عمل گرایانه افراد در طول تاریخ در این ارتباط چقدر به آنهائی که در صدد بیان تعریف بوده اند کمک کرده است در حالی که به نظر هیچگاه عاشق نبوده اند!!!!!!!

و جالب تر اینکه بعضا عملکرد و تجربه افراد نتیجه ای کاملا متفاوت میدهد و خواصی کاملا متفاوت را بیان میکند

مولانا پس از آن قمار عاشقانه و قدم گذاشتن در راه عشق توصیف میکند که دور نمای عشق بسیار دشوار مینماید ولی وقتی پای در آن مینهی همه گشایش وراحتی است

عشق از اول چرا خونی بود                تا گریزد هر که بیرونی بود

اما کسی مثل حافظ.... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 10:59 |
ای در کنار لطف تو من همچو چنگی با نوا

آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من....

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 18:31 |
به نظر مي‌رسد كه اگر دانشي از هر مقوله‌اي ما را در يكي از اين سه امر يعني زندگي خوش‌تر از ديد روان‌شناختي، زندگي خوب‌تر از ديد اخلاقي و زندگي ارزشمندتر از اين حيث كه ارزش داشته باشد، یاری نكند، يادگيري آن صرف عمر براي امري لاطائل است.(مصطفی ملکیان)

نکته بسیار ظریفی در جملات بالا نهفته است و آن اینکه صرف دانستن چیزی باعث رستگاری نخواهد شد علاوه بر اینکه اگر برای آن وقت هم صرف کرده باشیم عمر تلف کرده ایم همیشه این موضوع برایم سوال بوده که این چیزها که یاد میگیرم بیش از اینکه واقعا به کارم بیآید بعضا عامل غروری پوچ و جزمی ناشایست می شود که از خدا می خواهم ای کاش زندگیم مثل یک روستائی ساده و دینم همچون پیرزنی باشد که خوف خدا تمام وجودش را فرا گرفته است با اینکه با تقلید محض مخالفم اما تناقضهای دل پشتم را شکسته است و دائما خود را نیازمند دستی مهربان که نوازشم کند می یابم اگر علوم ما را به آرامشی که انتظارش را داریم نرساند همه در آب جوی به!!!

زیرکی بفروش و حیرانی بخر                   زیرکی ظنّست و حیرانی نظر

حضرت خاموش در دفتر چهارم مثنوی اشاره به غرور پسر نوح ناشی از دانستن شنا می کند که این غرور او را از نشستن در کشتی پدر باز میدارد

که برآیم بر سر کوه مَشید                       منّت نوحم چرا باید کشید

و چه خوش دعائی می کند برای این بشر مغرور به هیچ، که بارها آرزو می کنم خدا در حق من مستجابش گرداند

کاشکی او آشنا ناموختی                     تا طمع در نوح و کشتی دوختی

کاش چون طفل از حِیَل جاهل بدی         تا چو طفلان چنگ در مادر زدی

البته نمی خواهم بگویم علم و دانش بد است ولی به نظر میرسد همانطور که دانستن میتواند رستگاری را آسانتر کند به همان نسبت هم احتمال خطایش بیشتر خواهد شد وهمان طنابی که بیرون آمدن انسان را از چاه تسهیل میکند همان طناب نیز رفتن به اعماق چاه را آسانتر خواهد کرد و باید سخت مراقب بود که داشتن طناب همیشه خوب نیست!!!!

زیرکی چون کبر و باد انگیز تست              ابلهی شو تا بماند دل درست

و البته این مطالب در مورد این مطالب نیز صادق است!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:2 |
میگویند وقتی مولانا با شمس روبرو شد وی در اوج قدرت و دارای شاگردان فراوان و مقام اجتماعی بود و شمس معامله ای با مولوی کرد و پیشنهادی به او داد که البته این پیشنهاد با تمام پیشنهادات دیگری که پیر به سالک میدهد متفاوت بود چون معمولا پیر سالک را در مسیری قرار داده و دست او را میگیرد و به او قول میدهد که اگر راه را درست طی کند به مثلا فلان نتیجه خواهد رسید و تفاوت شمس هم در همین پیشنهاد بود که او به مولانا پا گذاردن در مسیری را پیشنهاد داد والبته هیچ قولی هم به او نداد که چه خواهد شد و تنها نتیجه پا گذاشتن در این راه همان پا گذاشتن در راه بود و دلیری پا گذاشتن در آن !!!!

والبته مولانا هم پذیرفت و قدم در راه عشق نهاد والبته نتایج شگرفی هم از این قبول گرفت 

در دیوان شمس بیت ماندگار و مشهوری است که نشان دهنده این مضمون است

"خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش           بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر" 

*برگرفته از کتاب قمار عاشقانه دکتر سروش

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 12:31 |