تبليغاتX
شمس پرنده

 هراس من باري مردن در سرزميني است كه در آن مزد گوركن از آزادی

آدمي افزون باشد....
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:10 |
سخت خاک آلود می آید سخن

آب تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند

آنکه تیره کرد هم صافش کند

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 17:51 |
نمیدانم چه باید بگویم

الان که این پست را می نویسم زمانی است که مکالمه ام با امیر منصور تمام شده است می خواهم داستان امیر منصور را به شکل خلاصه برایتان بگویم

مدتهاست روی موضوع عشق کار می کنم مدلهای زیادی را خوانده ام حرفهای زیادی را شنیده ام اما باز هم از امیر منصور هیچ نمی فهمم

من دانشجوی سال دوم مهندسی برق الکترونیک دانشکده فنی بودم که این پسر وارد دانشگاه شد و رشته سخت افزار را شروع کرد می دانستم از دهاتهای اطراف شاهرود آمده است و فرزند شهید است مدتی گذشت تا شنیدم عاشق دختری تهرانی شده است و اطرافیانش هم غافل از همه جا او را تحریک می کردند

شاید زمان زیادی نگذشته بود که شنیدم با دسته گلی وارد جلسه امتحان آمار شده و به هوای ملاقاتی با معشوق به تذکر مراقبان هم وقعی ننهاده است و کار به جائی رسیده که یک جام از پنجره های بزرگ دانشکده را شکسته و به زور از جلسه بیرون انداخته شده است

همان روز بود که به بیمارستان روزبه منتقلش کردند و چند شب آنجا بستری بود و بعد از آن چند روز رسما مجنون شده بود با شاخه گلی در دست به کلاسهای دانشکده برق می آمد و از استاد اجازه می گرفت و در باب عشق و وصال و استحاله در معشوق حرفهای پریشانی می زد و کلاس را مختل می کرد از همان جا بود که من با این پسر همراه شدم معمولا از کلاس خارجش می کردم و می بردمش مرکز مشاوره دانشگاه آنجا هم یکی یه حرفی میزد و اگر خیلی اوضاع خراب بود تو کلینیک دانشگاه آرامبخشی حواله رگهایش می شد و باز از فردا روز از نو روزی از نو........داستان مفصل است الان از آن روزها نزدیک پانزده سال می گذرد .....پانزده سال

سالی یک بار به دیدنش می روم و او بعد از این همه سال و مصرف داروهای عجیب و غریب که از لحاظ فیزیکی هم تاثیر زیادی گذاشته تمام کلامش آن واقعه امتحان آمار دانشکده و حرفهائی شطح گونه که من هیچ نمی فهمم و هر سال که می گذرد موضوع برایش تازه تر می شود ....حوصله ندارم همه چیز را بگویم

من هیچ نمیفهمم و کیجم

ملت عاشق زملتها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

پ.ن:

ملتمسانه می خواهم دعایش کنید......

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 20:17 |