تبليغاتX
شمس پرنده
وقتی از بچه ای بپرسید که هستی؟ معمولا می گوید من فلانی فرزند فلان هستم

وقتی از نوجوانی بپرسد که هستی؟ می گوید من فلانی کلاس .... هستم

وقتی از جوانی بپرسی که هستی؟ می گوید من فلانی فلان کاره یا دانشجوی فلان هستم

وقتی از کامل یا کامله ای بپرسید خواهد گفت من فلان فلان کاره هستم یا پدر این تعداد فرزند یا ایرانی یا ...

و جوابهائی از این دست که در برابر سوال از هویت داده خواهد شد .

 انسانها می کوشند به این شکل هویت خود را بیان کنند . در مجموع می توان نتیجه گرفت که هویت انسانها در طول زندگی شان تغییر می کند و چه بسا تغییرات اساسی در تضاد با هویت قبلی خواهد کرد و یقینا کسی نخواهد گفت من فلانی حیوان ناطق هستم!!

بسیاری از هویتهائی که آدمی برای خود قائل است مبتنی بر داشته هایش است زمانی که انسان امکان ارتباطاتی اینچنین وسیع را در اختیار نداشت هویت خود را از خانواده،قبیله،شهر و کشور می گرفت و با توجه به این که خصوصیات بارزی برای هر یک از این مجموعه ها و جود داشت واقعا می توانستیم بر این هویت صحه بگذاریم و تقابل انسانها با یکدیگر نیز بر اساس همین هویت های جمعی شکل می گرفت

اما اکنون

عصر ارتباطات و مدرنیته

که هویت فردی را برای انسان به ارمغان آورد کار را بسیار مشکل ساخته است .در زمان هویت جمعی کسی به این فکر نمی کرد که هر شخص به شکل مجزا از جامعه هویت ساز خودش کیست و نگاه به سوی جامعه ای بود که فرد به آن تعلق داشت اما اکنون نگاهها اغلب متمرکز روی خود شخص است

شاید پذیرفتن این مساله کمی مشکل بنماید و این اشکال مطرح شود که هنوز هم اهل کدام کشور بودن و به چه خانواده ای تعلق داشتن برای برخورد بین انسانها مهم است

من می خواهم از کمی بالاتر نگاه کنم و از اثر به موثر برسم

آیا اینکه یک ایرانی در کشوری دیگر بر اساس توانائی های فردی خود زندگی می کند و یا برابری حقوق زن و مرد و ورود زنها به عرصه فعالیتهای اجتماعی یا برداشته شدن مرزها در اروپای امروزی نشانه فرد گرائی نیست؟ آیا نشانه این نیست که آنچه مهمتر است خود انسانها هستند نه جامعه و همسر و خانواده ای که به آن تعلق دارند؟

این که می گویم سخت است که انسان تنها به هویت فردی خود تکیه کند از این جهت است که حس انزوا طلبی و عدم اهمیت مشکلات دیگران برای انسانها را نمی توان انکار کرد ،از این جهت است که کسب هویت فردی برای انسانهائی که توانائی لازم را در کسب آن ندارند مشکلاتی را بوجود آورده است واین انزوا و تنهائی انسان معاصر هم ناشی از همین مساله است که هویت جمعی که انسان قدیم بر اساس آن می زیسته است به کناری نهاده شده یا به بیان دیگر فلسفه عصر جدید اینگونه القا می کند و بدست آوردن هویت فردی نیز کاری سخت می نماید

راه حلی که انسان معاصر برای رفع این مشکل پیش گرفته انست کسب هویت های جمعی با تعلق به گروه دسته مکتب فکری باور های دینی و....است

تفاوتی که این هویت یابی با سلف خود دارد اینست که ساختار منسجمی که در نوع قدیمی آن وجود داشت و در طول سالها شکل گرفته بود را ندارد و مشکل دیگر تعلق انسانها به این هویت خانه ها در دوره های پسین شخصیت شکل گرفته آنهاست

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 3:2 |
تناسخ از آن مسائلی است که در ادیان الهی پذیرفته نشده است و اینکه یک روح در اجسام متعدد زندگی کند تا به تکامل رسیده و از چرخه هستی خارج شود از آن مواردی است که دچار ایرادات عقلی بسیاری خواهد شد اما نکته ای که در این ادعا و جود دارد و با تعالیم همه ادیان الهی سازگار است اینست که نیاز و خواست کمال در آن وجود دارد اینکه روح انسان چه در یک جسم و چه در اجسام مختلف خواهان کمال است و رو به بالا دارد و به نظر می رسد آنگاه که نظریه تناسخ مطرح شده است پدید آورندگان آن در صدد این بوده اند که به این انسان سراپا گناه و اشتباه فرصتی دوباره برای تلاش مجدد بدهند تا شاید این بار بتواند خود را از چرخه نجات دهد و از جسم بیرون پرد

اگر قائل به تناسخ هم نباشیم حتما موارد بسیاری از انسانهائی که دوباره زاده میشوند را سراغ داریم

آدمها در یک دسته بندی کلی دو گروه هستند کسانی که یک بار زاده میشوند و میمیرند و آنها که دوبار یا چند بار زاده می شوند و البته منظور م از زاده شدن تحول شخصیتی بزرگ و تاثیر گذار در طول زندگی است

انسانهای گروه اول آنهائی هستند که نیاز به تولد دوباره در نحوه سلوکشان دیده نمی شود اینها معمولا نگاهی زیبا به جهان اطراف دارند و خیر خداوندی را در همه چیز مشاهده می کنند

اما انسانهای گروه دوم کسانی هستند که رنج بسیار می برند و دچار افسردگی از شرایط موجودشان هستند و نیاز به تحولی عظیم در شخصیتشان از فرسنگها دورتر پیداست

اما تفاوت عمده بین تناسخ و این تحول تناسخی در شخصیت اینست که در تناسخ این جسم است که باعث تغییر می شود اما در اینجا این روح است که دچار تحول شده و جسم را هم به همراه خود می کشد

گفت استعداد هم از شه رسد

بی زجان کی مستعد گردد جسد

 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 5:59 |
وقتی کرکگارد مرحله عشق را فراتر از اخلاق و لذت می داند توجهم را به این مساله جلب می کند که در دین از عشق حرفی به میان نیامده است و اصلا به این موضوع پرداخته نشده است

چرا دین حیطه عاشقی نیست؟

دین از چه می گوید؟ از گناه و ثواب

جائی گفته نشده است که عاشقی ثواب دارد ولی همیشه این برداشت هست که یا خود عاشقی گناه است یا لوازم آن به گناه خواهد انجامید

این تلازم بین عشق و گناه را می توان بررسی کرد

آنچه عشق به آن تعلق می گیرد قابل انتخاب نیست یا بهتر بگویم عشق محدوده هست ها و نیست هاست.شما می توانید بگوئید عاشق هستم یا عاشقی اینگونه است اما نمی توانید بگوئید باید عاشق باشم یا باید اینگونه عاشقی کرد

اما دین از مقوله باید ها و نباید هاست دین به ما می گوید چه باید کرد و چه نباید کرد اگر بایدی انجام شود مستلزم ثواب است و اگر نشد به گناه می انجامد

کاملا مشخص است که دین در عشق راهی ندارد و البته وظیفه دین هم این نیست حداکثر اینست که دین می تواند در این باب توصیه هائی بکند که البته این توصیه ها مستلزم ثواب یا عقاب نمی تواند باشد.

اما مشکل از کجا پدید می آید؟

از آنجا که عشق تبعاتی دارد که از نظر دین گناه است یا دین باید ها و نبایدهائی دارد که موجب اختلال در عاشقی می شود

چه اتفاقی در تحلیل این وضعیت خواهد افتاد یا چگونه می توان بین دین و عاشقی صلح افکند

۱-بعضی ممکن است بگویند اصلا تناقضی وجود ندارد و آنچه ممکن است در عاشقی اتفاق بیفتد که مستلزم گناهی دین نگرانه باشد اصلا عاشقی نیست و هوس است!!

۲-بعضی می گویند باید بگونه ای عشق را صورت دینی داد که از اعمالی که منجر به گناه دین نگرانه می شود جلوگیری کرد

۳-بعضی هم می گویند اصلا نباید عاشق شد چون گناه است و به این شکل یک طرف تناقض را از بین می برند

باور کنید من هم نمی دانم چه باید کرد شاید چون راه حلی وجود نداشته اصلا دین سخنی از عشق به میان نیاورده است یا چون انسانهای زیادی می توانسته اند از مجوز دینی عشق سوء استفاده کنند یا بدفهمی های خانمان سوزی را منجر شود عشق مسکوت گذاشته شده است

لیک اغلب چون بدند و بد پسند

بر همه می را محرم کرده اند

اما این نکته وجود دارد که اگر عاشقی مستلزم گناه شود انسان را از دین خارج نمی کند و شاید راه حل این باشد که آدمی به آن رنگ دینی بدهد و شرایط گناه را از بین ببرد

پ.ن:

یک راه حل تو این شعر هست...

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

 بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم

 من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است

عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم

 تمام دفترمان را غزل غزل با عشق

کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم

 من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم

که روشن است  اگر توی سینه آه کنیم

 عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم

اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم

 عزیز من! غزل من! سپید من! گل من!

به هم  زمین و زمان را بیا که ماه کنیم

 بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا

بساط یک غزل تازه  روبه راه کنیم

 برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 21:50 |
بار دیگر بهار از راه رسید ،هر چند صدای پایش مدتها بود که به گوش می رسید هر چند بهار آغاز طبیعت است اما ما انسانها را نیز یک سال دیگر از بچگی مان دور می کند یک سال دیگر از فرصتهامان کم می کند یک سال دیگر پیر تر مان می کند و....

از طرفی هم یکسال دیگر به تجربه هامان می افزاید یک سال دیگر دوستی هامان را قوت می دهد یک سال دیگر عشقمان را پخته تر می کند و.....

هر بار که بهار از راه می رسد به یادم می آورد که چند بهار از دریچه نگاهم دنیای پر از خوشی و رنج به هم در را نظاره کردم مثل آدمهائی که به مرگ نزدیک شده اند همه خاطرات تلخ و شیرین در زمانی اندک از ذهنم عبور می کنند و باز خدا را شکر می کنم که برآیند همه آنها را هنوز مثبت می دانم و خوشحالم که خود را مغبون نمی بینم

بیش از یک بهار است که این وبلاگ را می نویسم و در این فاصله دوستان زیادی در دنیای مجازی پیدا کرده ام که اکثرشان را تا کنون زیارت نکرده ام اما با این حال احساس نزدیکی زیادی با آنها می کنم و  البته خوشحالم که به اینجا پای گذاشتم و همچنان نیز ماندنی هستم

به همه کسانی که می شناسمشان و آنها ئی که نمی شناسم سال نو را تبریک می گویم و آرزوی سالی پر از عشق و خدا برای همه تان دارم

به جستجوی تو بر در گاه کوه می گریم در آستانه دریا و علف.....

پ.ن:

چقدر دلتنگی تنگ است....

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 23:44 |