تبليغاتX
شمس پرنده
امشب تصادفا و بعد از مدتها فیلم گوزنهای مسعود کیمیائی را دیدم،اگر از جنبه های دیگر فیلم بگذریم آنچه به نظر من خیلی با ارزش است باوری است که قدرت و سید رسول پیدا کرده بودندو به هیچ قیمتی حاضر نبودند دست از این باور بردارند و به خاطر آن حتی حاضر شدند جان خود را فدا کنند

میخواهم تفاوتهائی که بین اعتقاد و ایمان وجود دارد را تا جائی که می توانم دسته بندی کنم ،مساله ایمان البته بسیار پیچیده است و همین جنبه های پیچیده و بعضا حصر ناپذیر است که آنرا از اعتقاد متمایز می کند

شاید در نگاه اول هر دوی این مفاهیم یکی به نظر برسند یا به جای همدیگر به کار بروند که سعی می کنم در تفاوتهائی که ذکر میکنم تعریفی هم از دو مفهوم به دست بدهم

۱-اعتقاد و باور موضوعی کاملا عقلانی است و در عقل انسان و ناشی از قوانین استدلال شکل می گیرد ولی ایمان در دل صورت بندی می شود،یعنی اعتقاد فرآیندی کاملا عقلانی دارد و ایمان فرآیندی کاملا احساسی

۲-میتوان به موضوعی ایمان داشت حتی اگر به آن اعتقاد نداشته باشیم مثل ایمان به حرفهای پدری که استدلالی برای حجیت حرفهایش نداریم ولی ایمان داریم که درست می گوید و اگر بپرسند چرا می گوئی  فلان حرف درست است تنها جوابی که داریم اینست که چون فلانی یا مثلا پدرم گفته و این ایمان به حرف پدر است نه اعتقاد به حرف او

۳-اعتقاد لزوما منجر به عمل نمی شود اما ایمان حتما جنبه های عملی پیدا خواهد کرد شما اعتقاد دارید که سیگار مضر است ولی تا ایمان پیدا نکنید آنرا ترک نخواهید کرد

یا استدلال محکمی بر وجود جهان دیگر دارید اما تا ایمان پیدا نکنید برای ساختن آن تلاش نخواهید کرد

۴-وقتی به موضوعی معتقدید هراس ندارید که این اعتقاد را از دست بدهید و چه بسا با استدلال محکم دیگری دست از اعتقادتان بشوئید اما اگر به چیزی ایمان داشته باشید همیشه نگران از دست دادن آن هستید و این بدان دلیل است که وقتی مومن به چیزی می شویم آن چیز جزئی از وجود و ذاتمان خواهد شد ولی وقتی معتقد به چیزی بشویم آن یک امر کاملا ذهنی است که می توانیم کنارش بگذاریم، به همین دلیل هم ایمان همیشه با ترس از دست دادن آن همراه است و به همین دلیل ایمان نو شدنی است اما اعتقاد بهار ندارد

تازه کن ایمان نه از گفت زبان                   ای هوا را تازه کرده در نهان

تا هوا تازه است ایمان تازه نیست            که این هوا جز قفل آن در وازه نیست

۵-ایمان مفهومی مشکک است یعنی می توانیم صفت تفضیلی از آن بسازیم(یا به عبارتی آنالوگ است!)وبگوئیم مومن تر یا با ایمان تر اما اعتقاد کاملا دیجیتال است یعنی به موضوعی یا اعتقاد داریم یا نداریم و به همین خاطر اعتقاد نمی تواند معیار دینداری باشدبلکه این ایمان است که معیار دینداری است

زیرا ایمان است که نتایج عملی دارد و آثار خود را در عمل و رفتار شخص نشان می دهد نه اعتقاد 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 23:5 |
حدس بزنید اینجا کجاست و این مرد در حال انجام چه کاری است؟!

پ.ن

تا خیال گریه کردم یار رفت

این غزال از بوی خون رم می کند

بعد نوشت:

متاسفانه این آقا دارند بوسیله یک شلنگ و استفاده از قانون ظروف مرتبط یا هر قانون دیگری که اجازه می دهد با مکیدن یک طرف شلنگ آب مرغ اضافی داخل ظرف را خالی کنند آب مرغ داخل ظرف را خالی می کنند!!!

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 11:0 |
سه روز گذشته به شکلی نا خواسته درگیر مراسم عزاداری بودم در عین اینکه خیلی هم رغبتی به شرکت نداشتم شاید به این دلیل که جوانب منفی یک موضوع توجهم را بیشتر جلب می کند تا جنبه های مثبت آن

شب عاشورا بود همه خواب بودند و من تنها توی آشپز خانه دانشگاه نشسته بودم وسوالاتی که مدتها پیش در باره این واقعه در ذهنم بود را مرور می کردم

واقعیت اینست که جایگاه امام حسین(ع) به عنوان یکی از امامان شیعیان تفاوتی با دیگر امامان ندارد اما حتما دلیلی وجود دارد که زندگی او و نحوه سلوک و رفتار او و اتفاقاتی که برای این مرد بزرگ افتاده است بعد از گذشت صدها سال همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است و باعث برگزاری مراسم هائی با این عظمت در میان شیعیان است

فکر می کنم کاری که امام حسین(ع) کرده است دارای دو بعد ارزشی است یکی از نگاه دینی و دیگری از جنبه غیر دینی آن و صرفا به عنوان یک انسان بزرگ که دست به کاری زده که از عهده انسانهای معمولی بر نمی آید

اگر امام حسین(ع) به تنهائی و بدون خانواده به این جنگ می رفت،اگر امام حسین(ع) با لشگری بیش از اینی که در روز عاشورا همراهش مانده بودند به این عمل دست میزد آیا بازهم می توانست این تاثیری که اکنون گذاشته است را بازهم بگذارد؟

فکر می کنم اینکه یک انسان جدای از  اینکه جایگاه دینی داشته باشد چگونه می تواند و چرا به این جنگی چنین نابرابر به همراه خانواده و فرزندان  خردسالش پای می گذارد امام در فضای آن روز گار که موقعیت اجتماعی ائمه چندان مناسب نبوده است به گونه ای که وقتی حضرت علی(ع) را در مسجد کوفه به شهادت می رسانند مردم میگویند مگر علی هم نماز می خواند؟!

و امام حسن (ع)با توجه به موقعیتی اینچنینی تن به صلح با معاویه داده است چنین راهی را انتخاب می کند

امام حسین(ع) خطری بسیار بزرگ را برای آنچه که پدرانش برای آن زحمت بسیار کشیده بودند و انسانهای زیادی برای آن جان فدا کرده بودند حس کرده بود او می دانست در اثر تبلیغات وسیع دستگاه حکومتی وقت جان چندانی در پیکره اسلام واقعی نمانده بود و خدائی که امام او را عاشقانه دوست می داشت به دلیل حکمت باید ساکت می ماند!!

امام ایمانی که به دلیل عشق به مکتبی که خدایش خدای رحمت بود را به محک گذاشت و تمام آنچه داشت تاکید می کنم تمام آنچه که داشت از جان و مال و ناموس و زن و فرزند و مال را در راه معشوق در طبق گذاشت و به پیش آورد

به این فکر می کنم که  امام حسین(ع) می توانست فرزند مریضش امام زین العابدین(ع) را که بهانه خوبی هم برای ماندن در مدینه داشت ،تا بماند و پس از مرگ پدر برای بقای اسلام تلاش کند را با خود نبرد

اسلام ضعیف دیگر با مبارزه فکری بر جای نمی ماند

امام باید معامله ای با خدا می کرد امام باید بین عشق و زندگی یکی را بر می گزید و چه انتخاب سهمناکی پیش روی داشت

ابراهیم(ع) وقتی در بوته این محک قرار گرفت و باید بین عشق و زندگی فرزند یکی را انتخاب می کرد عشق را انتخاب کرد و شد پدر ایمان

امام حسین(ع) بین عشق و تمام آنچه از هستی دنیا داشت عشق را انتخاب کرد او هر آنچه داشت تاکید می کنم هر آنچه که داشت نه بخشی از آن را به میدان آورد تا با قربانی کردن آنها در را عشق اسلام را جانی دوباره ببخشد

و چه سخت است انسان کاری اینچنین سهمگین را در چند ساعت چندین بار انجام دهد و یکی یکی کسانی را که جزئی از هستی او بودند را به میدان بفرستد تا قربانی شوند علی اکبر....علی اکبر.....قاسم.....و......

بر اساس تکالیف اسلامی جهاد از واجبات است

اما امام بیعت خود را از تمام کسای که شرعا موظف به شرکت در این جهاد بودند برداشت و فکر می کنم این به همان دلیل بود که باید هر آنچه که می داشت فدا کند نه چیزی که به دلایل شرعی مالک آنها شده بود

چیزهای زیادی در این مورد که خدا فرشتگانی را به کمک امام فرستاد و امام نپذیرفت یا نخواست شنیده ایم ،اگر بخواهیم این روایات را بپذیریم هم بازهم هدفی که امام داشت رد کردنهای اینچنینی را توجیه خواهد کرد

او باید هر آنچه که داشت را به میدان می برد .....هر آنچه که داشت

کجائید ای شهیدان خدائی             بلا جویان دشت کربلائی

کجائید ای سبک روحان عاشق       پرنده تر ز مرغان هوائی

این ابیات معروف را حتما شنیده اید برای آنانی که نمی دانند باید بگویم این غزل از مولاناست!!

مولانا علاقه خاصی به امام حسین (ع)داشته است و این علاقه علی رغم این مطلب است که مولانا سنی مذهب بوده

اگر به بیت دوم این غزل توجه کنیم فکر می کنم بتوان این را در یافت که مولانا به این واقیعیت در مورد امام حسین (ع)رسیده بود که امام آنقدر سبک بوده که پرواز کردن برایش از مرغان هوا هم راحت تر شده بود

مولانا هم به قمار عاشقانه امام با خدا پی برده بود و با توجه به این که شاید بزرگترین خواسته مولانا و درس او به انسان همین قمار عاشقانه است علاقه خود به امام شیعیان را اینچنین ابراز می کند .

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 13:38 |
گوییم از سرّ او ناگفتنی ها گفته ای 

چند گوئی! چند گوئی! گفته ام آری چه شد؟؟؟؟؟


باز شوق یوسفم دامن گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت.........


مال رفت و زور رفت و نام رفت

 بر من از عشقت بسي ناكام رفت

هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت

 هيچ شامم با سر و سامان نيافت


مردی چنگ در آسمان افکند

هنگامی که خون اش فریاد و دهانش بسته بود

خنجی خونین بر چهره ی ناباور آبی......    عاشقان چنیند.(شاملو)

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 8:26 |
شب یلداست و من بار دیگر در خلوت و سکوت خانه چیزهائی را مرور می کنم ،در دفتر دوم مثنوی به بیت رسیدم

این محبت هم نتیجه دانش است               کی گزافه بر چنین تختی نشست

یاد پست عشق و شناخت افتادم که سعی شد نشان داده شود که عشق فرع بر شناخت است و انسان عاشق چیزی می شود که آنرا شناخته است ،حال می بینم که مولانا هم دقیقا همان نظر را دارد

اگر بخواهم عشق را از زبان مولانا بیان کنم مانند اینست که بخواهم از دریا آب بردارم

مولانا آنچنان بهائی به عشق می دهد که گوئی راه حل همه مشکلات و بیماریها را عشق می داند شاید این مفهوم برای همه ما آشنا باشد که وقتی کسی را دوست داریم تلخی های اورا به خاطر شیرینی هائی که از او دیده ایم تحمل می کنیم و آن تلخی ها را در عین تلخی شیرین می انگاریم ، اما مولانا پای را از این فراتر می نهد

از محبت تلخها شیرین شود         از محبت مس ها زرین شود

از محبت دردها صافی شود          از محبت دردها شافی شود

از محبت مرده زنده می شود        از محبت شاه بنده می شود

او عشق را مانند کیمیائی می داند که اگر به تلخی بخورد شیرینش می کند درد را شفا می دهد ،دُرد را صاف می کند و مرده را زنده می گرداند

واقعا می توان قدرت عشق را از این ابیات در نظر مولانا دریافت و همین هم تفاوت عرفان مولانا را با عرفانهای دیگر نشان می دهد،عرفانهائی که بر اساس خوف و خشیت شکل گرفته اند  . با سختی ها و ریاضتهای بسیار آدمی را از شر بیماریهای روحی می رهانند و آنچه مولانا از کیمیای عشق می گوید که می تواند در یک لحظه تمام زنگارها را بزداید

هر که را جامه ز عشقی چاک شد             او زحرص و جمله عیبی پاک شد

و در ادامه که موضوع شناخت را به زیبائی بیان می کند می توان دریافت که هر چه سطح شناخت ما نسبت به معشوق باشد همان نشان دهنده سطح عشق ما به معشوق خواهد بود

یعنی  عشق عمیق نشان دهنده شناخت عمیق است

پس شناخت غیر عمیق نشان دهنده عشق غیر عمیق است

و این نشان دهنده اینست که اگر شناخت ما از چیزی در حد صورت باشد عشق ما به آن چیز نیز در حد صورت خواهد بود

دانش ناقص کجا این عشق زاد                  عشق زاید ناقص،اما بر جماد

بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید               از صفیری بانگ محبوبی شنید

و آخر سخن اینکه لزوم تجربه محبت تنها مجوز سخن گفتن از آنست

گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت

تو نه معشوقی نه عاشق مر تورا باری چه شد؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 0:35 |