کل برنامه به این می پرداخت که این کارها خوب نیست و کسانی که سراغ این گونه کارها می روند مشکلات روحی و روانی دارند وکلی خانواده ها را آگاه می کردند که مراقب بچه هایتان باشید به سمت اینها کشیده نشوند و از همه جالبتر جمله ای بود که پس از اظهار ندامت یکی از همین جوانان گوینده متن گفت:"به سوی نور و به سوی خدا برگرد!!"
می خواهم کمی منطقی و کمی روانشناسانه به موضوع نگاه کنم قبل از آن باید به چند وجه مشترک در صحبتهای این انسانها توجه کنیم
۱-همه اظهار می کردند که زندگی پوچ است
۲-همه بدنبال زیر پا گذاشتن هنجارهای اخلاقی و اجتماعی بودند(منجمله ربطه جنسی بی حساب و کتاب)
۳-میگساری و مواد مخدر دو پایه اصلی این مجالس است
حال تک تک این سه مورد را بازتر میکنم و سعی میکنم علت آنها را از چند دیدگاه بیان کنم
اینکه زندگی پوچ است یعنی دلیلی برای زندگی کردن وجود ندارد و کسانی که این جمله را بیان می کنند به شکل آگاهانه یا ناآگاهانه(مثل بسیاری از همین جوانان)معنائی یا به عبارت دیگر هدفی برای آن متصور نیستند و شاید این سوال را از خود می پرسند که چرا باید اینگونه به زندگی که پایان روشنتری از مرگ ندارد ادامه دهیم
در کل انسانهائی که زندگی را بی معنا میبینند چند راه حل را پیش می گیرند
الف-خودکشی می کنند و این راه بیشتر متعلق به کسانیست که فهمیده تر هستند و بی معنائی زندگی را بهتر برای خودشان توجیه کرده اند
که البته این جوانان عمدتا در این دسته نمی گنجند
ب-دو گروه به راه حل دوم که میگساری، عیاشی و مواد مخدر است روی می آورند:
-آنهائی که احساس تنهائی شدید دارند و این تنهائی را با پوچی زندگی اشتباه می گیرند
"وقتی که حالت خلسه و هیجان ایجاد می شود دنیای خارج ناپدید می شود و همراه آن احساس جدائی از آن نیز از بین می رود
یکی از راههای رسیدن به این غایت انواع لذتهای آمیخته با عیاشی و میگساریست.
تجارب جنسی نیز پیوند نزدیکی با عیاشی و میگساری دارد و اغلب با آن آمیخته است"
هنر عشق ورزیدن،اریک فروم
-آنهائی که زندگی را آگاهانه بی معنا یافته اند وبرای فرار از آن راه غفلت را پیش می گیرند و مواد مخدر و میگساری بهترین راه برای غفلتهای کوتاه مدت است
-آنهائی که در بی معنا ئی معنا می یابند که خیلی به بحث من مربوط نمی شود و مفصل است
فکر میکنم هنجار شکنی ها موضوعی فرعی بر آنچه گفتم است و جزء لاینفک عیاشی و میگساریست
آنکه کارد قصد گندم بایدش
کاه هم اندر تبع می آیدش!!
چیزی که باید به این حرفها اضافه کنم اینست که بر اساس هرم مازلو که من شدیدا به آن معتقدم بعد از رفع نیاز های فیزیولوژیک و امنیت آدمی اول نیاز به برقراری رابطه با دیگران دارد و بعد نیاز به احترام و هنگامیکه نیاز های هر مرحله رفع نشود یا به شکل مناسبی رفع نشود دچار مشکلات روانی و تصمیم گیری خواهد شد و مشکل بزرگتر آنست که نیازهای مراحل بعد قبل از رفع نیازهای مرحله قبل به وجود آید که متاسفانه در عصر اطلاعات و تکنولوژی این اتفاق به کرات می افتد
برای آنکه منظورم روشنتر شوذ به این نکته توجه می دهم که نیازهای همه مراحل در انسان به شکل بالقوه و جود دارد ولی در حالت عادی تا نیاز مرحله قبل رفع نشود نیاز مرحله بعد بوجود نمی آید و اگر بوجود بیاید مشکل زا خواهد شد مثلا پیرمردی در یک روستای دور افتاده نیاز به موبایل در وجودش هست ولی چون آنرا ندیده نمی خواهد اما به محض اینکه دید دلش مو بایل می خواهد !!!
حال در جامعه ما به این موضوع توجه نمی شود که به جای استفاده از تکنیکهای انسدادی و توصیه ای باید به فکر معنا دار کردن زندگی انسانها با رفع نیازهای درونی آنها به ترتیب اولویت و طی مراحل منطقی پرداخته شود و اگر نیاز به رابطه با دیگری و خواست احترام و جود دارد یکی از راه هایش مجالس اینگونه است که برای جلوگیری از تشکیل اینگونه مجالس باید راه حل دیگری که از قوت و جذابیت راه اول برخوردار باشد بلکه به مراتب بهتر هم باشد تعریف شود نه اینکه صورت مساله به فراموشی سپرده شود

