تبليغاتX
شمس پرنده
شب جمعه بود که این برنامه شوک را میدیدم احتمالا همه دیده اید ،برنامه مربوط به جوانانی است که علاقمند موسیقی پاپ هستند و در فرقه های شیطان پرست عضو می شوند و در جلساتشان شرکت می کنند

کل برنامه به این می پرداخت که این کارها خوب نیست و کسانی که سراغ این گونه کارها می روند مشکلات روحی و روانی دارند وکلی خانواده ها را آگاه می کردند که مراقب بچه هایتان باشید به سمت اینها کشیده نشوند و از همه جالبتر جمله ای بود که پس از اظهار ندامت یکی از همین جوانان گوینده متن گفت:"به سوی نور و به سوی خدا برگرد!!"

می خواهم کمی منطقی و کمی روانشناسانه به موضوع نگاه کنم قبل از آن باید به چند وجه مشترک در صحبتهای این انسانها توجه کنیم

۱-همه اظهار می کردند که زندگی پوچ است

۲-همه بدنبال زیر پا گذاشتن هنجارهای اخلاقی و اجتماعی بودند(منجمله ربطه جنسی بی حساب و کتاب)

۳-میگساری و مواد مخدر دو پایه اصلی این مجالس است

حال تک تک این سه مورد را بازتر میکنم و سعی میکنم علت آنها را از چند دیدگاه بیان کنم

اینکه زندگی پوچ است یعنی دلیلی برای زندگی کردن وجود ندارد و کسانی که این جمله را بیان می کنند به شکل آگاهانه یا ناآگاهانه(مثل بسیاری از همین جوانان)معنائی یا به عبارت دیگر هدفی برای آن متصور نیستند و شاید این سوال را از خود می پرسند که چرا باید اینگونه به زندگی که پایان روشنتری از مرگ ندارد ادامه دهیم 

 در کل انسانهائی که زندگی را بی معنا میبینند چند راه حل را پیش می گیرند

الف-خودکشی می کنند و این راه بیشتر متعلق به کسانیست که فهمیده تر هستند و بی معنائی زندگی را بهتر برای خودشان توجیه کرده اند

که البته این جوانان عمدتا در این دسته نمی گنجند

ب-دو گروه به راه حل دوم که میگساری، عیاشی و مواد مخدر است روی می آورند:

-آنهائی که احساس تنهائی شدید دارند و این تنهائی را با پوچی زندگی اشتباه می گیرند

"وقتی که حالت خلسه و هیجان ایجاد می شود دنیای خارج ناپدید می شود و همراه آن احساس جدائی از آن نیز از بین می رود

یکی از راههای رسیدن به این غایت انواع لذتهای آمیخته با عیاشی و میگساریست.

تجارب جنسی نیز پیوند نزدیکی با عیاشی و میگساری دارد و اغلب با آن آمیخته است"

                                                                                                 هنر عشق ورزیدن،اریک فروم

-آنهائی که زندگی را آگاهانه بی معنا یافته اند وبرای فرار از آن راه غفلت را پیش می گیرند و مواد مخدر و میگساری بهترین راه برای غفلتهای کوتاه مدت است

-آنهائی که در بی معنا ئی معنا می یابند که خیلی به بحث من مربوط نمی شود و مفصل است

فکر میکنم هنجار شکنی ها موضوعی فرعی بر آنچه گفتم است و جزء لاینفک عیاشی و میگساریست

آنکه کارد قصد گندم بایدش

کاه هم اندر تبع می آیدش!!

چیزی که باید به این حرفها اضافه کنم اینست که بر اساس هرم مازلو که من شدیدا به آن معتقدم بعد از رفع نیاز های فیزیولوژیک و امنیت آدمی اول نیاز به برقراری رابطه با دیگران دارد و بعد نیاز به احترام و هنگامیکه  نیاز های هر مرحله رفع نشود یا به شکل مناسبی رفع نشود دچار مشکلات روانی و تصمیم گیری خواهد شد و مشکل بزرگتر آنست که نیازهای مراحل بعد قبل از رفع نیازهای مرحله قبل به وجود آید که متاسفانه در عصر اطلاعات و تکنولوژی این اتفاق به کرات می افتد

برای آنکه منظورم روشنتر شوذ به این نکته توجه می دهم که نیازهای همه مراحل در انسان به شکل بالقوه و جود دارد ولی در حالت عادی تا نیاز مرحله قبل رفع نشود نیاز مرحله بعد بوجود نمی آید و اگر بوجود بیاید مشکل زا خواهد شد مثلا پیرمردی در یک روستای دور افتاده نیاز به موبایل در وجودش هست ولی چون آنرا ندیده نمی خواهد اما به محض اینکه دید دلش مو بایل می خواهد !!!

حال در جامعه ما به این موضوع توجه نمی شود که به جای استفاده از تکنیکهای انسدادی و توصیه ای باید به فکر معنا دار کردن زندگی انسانها با رفع نیازهای درونی آنها به ترتیب اولویت و طی مراحل منطقی پرداخته شود و اگر نیاز به رابطه با دیگری و خواست احترام و جود دارد یکی از راه هایش مجالس اینگونه است که برای جلوگیری از تشکیل اینگونه مجالس باید راه حل دیگری که از قوت و جذابیت راه اول برخوردار باشد بلکه به مراتب بهتر هم باشد تعریف شود نه اینکه صورت مساله به فراموشی سپرده شود

  

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 2:20 |
خدایا

   این جهان فراخ را بگیر

                و آغوشی تنگ بده....

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 22:18 |
مساله سخن گفتن با خدا همیشه مشکل ساز بوده است و دوستانی هم به مطالب پست قبلی من ایراد گرفته اند به همین دلیل قصد دارم در این پست به این مطلب بپردازم

قبل از هر چیز باید موضع خودم را درباره یک موضوع روشن کنم و آن اینست :

اینکه خدا بر چه اساسی قضاوت خواهد کرد و چه کسانی را مشرک و چه کسانی را ملحد می داند بطور کل از دسترس ما خارج است و ما هیچ در باره آن نمی دانیم

مقدمه اول

اعتقاد به خدا گونه های مختلف دارد و در تاریخ کلام اسلامی و الهیات مسیحی  فرقه های گوناگونی به گونه های مختلفی از مفهوم خدا اعتقاد داشته اند که در یک دسته بندی کلی به خدای انسانوار و خدای غیر انسانوار تقسیم می شودو این دو نوع نیز هر یک به دو نوع متشخص و غیر متشخص تقسیم می شود که این دسته بندی دوم را که هم بحث را پیچیده خواهد کرد و هم کمک چندانی نمی کند کنار می گذارم

عده زیادی از انسانها خود را در برابر خدائی انسانوار می بینند و خدا را با همان چیزهائی که خود می فهمند مورد خطاب قرار می دهند و البته شریعت هم برای فهم بیشتر با همین زبان شخن می گوید.

صفات خدا:علم،اراده،قدرت و ...

احساسات خدا:قهر،خشم،مکر،شادی،...

اعضا و جوارح:دست(ید)،چشم،گوش و ...

عرش خدا:فرشتگان بالدار،تخت(سریر)،خوان(سفره)و...

در همه این موارد خدا به گونه آن چیزهائیست که توصیف می شود مثلا قادر ،مرید،جبارو...

ایراد بر این مقدمه

چون خدا واجب الوجود است و  هیچ گونه ترکیبی در آن راه ندارد ما از طریق اوصاف رایج نمی توانیم درباره او سخن بگوییم

مقدمه دوم

ایراد بر مقدمه اول به الهیات سلبی منجر شد که به جای آنکه بگوییم خدا چه هست بگوییم خدا چه نیست

خدا یک موجود نیست(یعنی اینکه بتوان چیزی به او نسبت داد یا او را به چیزی نامید)او خود وجود است(پال تیلیش)

مقدمه سوم

بسیار شنیده ایم که سخن گفتن بعضی عرفا که ما آن سخنان را به نام شطحیات می شناسیم عامل مخاطرات بسیاری برای آنان شده است و مشخصه اصلی اینگونه شطحیات آنست که به نظر می رسد سخنان این صوفیان تنها می تواند از زبان خدا بیرون بیاید یا از زبان کسی که در جایگاه خدا نشسته است مثل جمله معروف ان الحق حلاج یا سبحانی ما اعظم شانی بایزید

اینگونه سخنان با مشخصه های مشترکی که از تجربه های عرفانی بر می شمرند و تقریبا در تمام تجربیات عرفانی یا مواجهه با امر قدسی دیده می شود قابل فهمتر خواهد شد

۱-احساس یگانگی و اینکه در حالت تجربه همه چیز یکی است

۲-بی مکانی و بی زمانی

۳-احساس عینیت و واقعی بودن تجربه

۴-احساس نشاط

۵-متناقض نمائی

۶-بیان ناپذیری

مقدمات را بیشتر از این ادامه نمی دهم ،مقصودم از بیان آنها آوردن تمامی برداشتها نبود تنها می خواستم نشان دهم که خطاب قرار دادن خدا شکلهای مختلفی را به خود دیده و خواهد دید و اگر بیانی با اصول و مبانی ما ناسازگار بود دال بر کفر یا چیزی از این دست نمی باشد...

نتیجه

فکر می کنم بهتری بیان را در این باره حضرت مولانا در داستان موسی و شبان آورده است و به علت شدت وضوح نیاز به هیچ گونه توضیحی هم ندارد

هر کسی را سیرتی بنهاده ام           هر کسی را اصطلاحی داده ام

در حق او مدح و در حق تو ذم          در حق او شهد و در حق تو سم

هندوان را اصطلاح هند مدح                سندیان را اصطلاح سند مدح

من نگردم پاک از تسبیحشان        پاک هم ایشان شوند و در فشان

ما زبان را ننگریم و قال را                       ما درون را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بود                 گر چه گفت لفظ نا خاشع بود

نه این که این مهم نیست  چه می گوییم ولی از آن مهمتر اینست که یادمان نرود حتما بگوییم و البته اگر فکر کردن به اینکه چه می گوییم از اصل گفتن وا بداردمان باید بگوییم ،هر چه که باشد

منبع

۱-مقدمه دوم از کتاب سخن گفتن از خدا،دکتر امیر عباس علی زمانی

۲-مشخصات تجربه عرفانی از کتاب عرفان و فلسفه استیس

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 16:57 |
خدایا،وقتی دستانم را به آسمان بلند می کنم انتظار دارم

وقتی چشمانم را می بندم و نمی توانم تصورت کنم انتظار دارم

وقتی از عشق می نویسم

وقتی رنج تنهائی را بدوش می کشم انتظار دارم

وقتی نفسم را حبس می کنم تا خود کشی کنم اتنظار دارم

وقتی تجربه کردنت اصل تناقض را لگد مال می کند انتظار دارم

وقتی همه در بستر آرامش آرمیده اند و من از خیال بتی می سازم انتظار دارم

وقتی سرمای هوس انگشتانم را از حرکت باز می دارد انتظار دارم

وقتی نیستی و با خیالی آسوده کفر می گویم انتظار دارم

وقتی نیستی و شوربای گناه را مزه می کنم انتظار دارم

وقتی نگاه را در تنفس لذت شستشو می دهم انتظار دارم

ووقتی پس مانده میوه ممنوعه پدر را تناول می کنم باز هم انتظار دارم

انتظار دارم

دستم را بگیری

از دهلیز تصورم عبور کنی

عاشق شوی و با من رنج بکشی

انتظار دارم تو هم نفست را حبس کنی

و این اصل بیهوده را باطل کنی

انتظار دارم به بتم روح بدمی

گرمم منی

انتظار دارم نیائی و عیشم را منقصّ نکنی

انتظار دارم بیائی و توهم شستشو کنی

و ممنوعیت میوه را به رخم نکشی

آخر مگر به کیفر آن به کجا میرانیم؟!

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 21:25 |
روز جمعه ای که برای نوشتن پست جدید کیج شده ام و از ترس و لرز کیر کگارد بر خود لرزیده ام یاد مقاله ای از استاد ملکیان افتادم که مدتها بود می خواستم خلاصه ای از آن را بیاورم که در این حیرانی البته قرعه به نامش خورد

موضوع علل عقب افتادگی ایرانیان است که فکر می کنم ایشان به خوبی این دلایل را دسته بندی کرده اند و تذکر می دهند که این دلایل عمدتا درون نگرانه است و باید هر کس با مراجعه به درون خود آنها را تصدیق کند

جمعا بیست دلیل عمده بر این عقب افتادگی بر شمرده اند که دانستن آنها خالی از لطف نیست

دسته اول:آنهائی که ناشی از استدلال ناگرائی ماست

۱-پیشداوری:پیشداوری نسبت به امور مختلف که کنش و واکنشهای اجتمائی ما را نیز به شدت تحت تاثیر قرار می دهد

۲-دُگماتیسم و جُمود:ما معمولا اعتقاد داریم که گزاره ای درست است و از طرفی هم اعتقاد داریم امکان ندارد آن گزاره نادرست باشد

۳-خرافه پرستی:اعتقاد به گزاره هائی که هیچ شاهدی به سود آنها نداریم اعم از گزاره های مذهبی یا غیر مذهبی

دسته دوم:عوامل این دسته ناشی از آنست که زندگی اصیل نداریم یعنی بر اساس فهم و تشخیص خود زندگی نمی کنیم و برای داشتن زندگی اصیل نیاز به عقل در مسائل نظری و و جدان در مسائل عملی است

۴-بها دادن به داوری دیگران نسبت به خود:ما کمتر به منی که در تصور خودمان داریم توجه میکنیم و بیشتر در منی که دیگران از ما در تصورشان دارند زندگی می کنیم

۵-همرنگی با جماعت

۶-تلقین پذیری:یعنی رای  را بیان کردن و آرا مخالف را نیاوردن یعنی قبول تک آوائی

۷-القا پذیری:این با القا پذیری فرق می کند،یعنی رایی آنقدر تکرار می شود که تکرار جای دلیل را می گیرد یعنی به جای دلیل آوردن بر مدعای خود دوباره مدعا را تکرار می کنیم!!!

۸-تقلید:یعنی آگاهانه یا نا آگاهانه تحت الگوی شخص دیگری قرار می گیریم یعنی تلاش برای تشبه به یگ الگو

۹-تعبد:یعنی حرفی را چون فلانی گفته می پذیریم

و یازده تای دیگر

۱۰-شخصیت پرستی :یعنی شخصیتی خود را بر ما عرضه می کنید و ما خوبی های اطراف خود را که نمی بینیم منسوب به او می کنیم

۱۱-تعصب:هم افق شخصت پرستیست که به معنای چسبیدن به آنچه که داریم و توجه نکردن به آنچه که نداریم است

۱۲-اعتقاد به برگزیدگی:همه ما فکر می کنیمبه نوعی مورد لطف خدا هستیم یعنی اگر اوضاع ما به مو هم بند باشد می دانیم که پاره نمیشود و اکثر اهمالها ناشی از این نکته است

۱۳-تجربه نیندوختن از گذشته

۱۴-جدی نگرفتن زندگی:کسانی زندگی را جدی نمی گیرند که دو مشخصه دارند

الف-فکر می کنند از قوانین حاکم بر جهان مستثنی هستند

ب-نسنجیدن نسبت امور :خیلی ها وزن امور را تسبت به هم نمی سنجند و چیزهای مهمتر را برای چیزهای مهم رها می کنند،کل زندگی را می بازند ولی در امور جزئی دقت به خرج می دهند

۱۵-دیدگاه نسبت به کار:یعنی کار را فقط برای درآمد می خواهیم یعنی اگر بشود بیکار بود و در آمد داشت استقبال می کنیم

۱۶-قائل به ریاضت نبودن:یعنی باور نداریم که در زندگی بعضی چیزها را نمی توان داشت و برای بدست آوردن چیزی با ارزشتر باید چیزی را فدا کرد

۱۷-نداشتن قوه تمییز بین خوشایند و مصلحت:یعنی فدا کردن منافع دراز مدت به منافع کوتاه مدت(نمی دانم چرا این جمله اینقدر سیاسیه!!!!!!)

۱۸-زیاده گوئی:آسانتری کار برای ما حرف زدن است بر خلاف سفارش دین مان

۱۹-زبان پریشی:بدتر از پر حرفی زبان پریشی است یعنی  حرف می زنیم ولی خودمان هم نمی فهمیم چه می گوییم

۲۰-ظاهر نگری:به جای نگاه کردن به ارزش و انگیزه کار ظاهر آنرا نگاه می کنیم

پ.ن:بنده بی تقصیرم

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 20:11 |
دوست عزیزی کامنت زیر را برای پست عشق و تنهائی گذاشته بودند و به این که موضوع عشق تحلیل شود نقد هائی وارد کرده اند و با توجه به اینکه قبلا هم این اعتراض به من شده بود که چرا عشق را سلاخی می کنی تصمیم گرفتم  در باره ضرورت امر از دیدگاه خودم توضیحاتی بدهم

"سلام آقای محترم
مدتی است که سلسله مطالب شما را راجع به عشق خوانده ام ولی چیزی دستگیرم نشده است،
شما عشق رو خیلی سیستماتیک و منطقی بررسی کردین، اول بهتون تبریک می گم برای نظمی که در این راه پیشه کردین و پس از اون می خوام سئوالی ازتون بپرسم. حالا که شما مدتهاست دارین این مطلب رو با این سازماندهی مرتب و منظم و با رجوع به چندین شاعر و نویسنده بررسی می کنید، چه تغییری در شما اایجاد شده؟ آیا این مطالعات، در برخورد با کسی که بتونه نبض احساس شما رو به دست بگیره، کارگر خواهد بود؟ حتماً عاشق بودین که با این جدیت دارین عشق رو بررسی می کنید.
مطلبی که میخوام به اون اشاره کنم اینه که عشق و منطق، ماهیت متفاوت دارند. عشق که مترادف اون شیفتگی و شیدایی است با هیچ منطقی قابل قیاس و متر کردن نیست. بدون اینکه بخوای عاشق می شی و هر چقدر هم که سعی کنی نمی تونی عاشق بشی.
خلاصه اینکه وقتی عاشقی، دیگه برات وقتی نمی مونه که عشق رو بررسی کنی، چون هوای سرت پر از هوای معشوق است، هر وقت تونستی دلایل عاشقی روت بشماری مخصوصاً بعد از اینکه از اون عشق فارغ شدی (چون اون موقع دیگه عشق رفته و منطق اومده)، اونوقت می تونی عشق رو تحلیل کنی. این تحلیل و تفحص به گونه شیر ژیان، دوره نقاحت عاشقایی که بدجوری ضربه شدن."

سلام دوست عزیز
ممنون که مطالب را خوانده اید و ممنون که نظر موثرتان را نوشته اید برای روشنتر شدن موضوع پاره ای توضیحات را می آورم


1-اینکه چیزی دستگیرتان نشده است شاید به علت قلم نامفهوم من یا بعضی اصطلاحات خاص باشد


2-وقتی ما انسانها عبارت عاشق شده ام را بکار می بریم معمولا اگر با این سوال مواجه شویم که عاشق چه چیزی شده اید؟ یا اینکه عاشق شده اید یعنی چه؟ معمولا با پاسخهائی کاملا متفاوت روبرو خواهیم شد
 حال باید پرسید این پاسخهای متفاوت چه معنائی می تواند داشته باشد،به حصر عقلی سه حالت متصور است
1-2 -معنای عشق نزد هر کس کاملا متفاوت با دیگری است و نقطه مشترکی وجود ندارد که در این حالت صحبت کردن از آن هیچ معنائی نمی تواند داشته باشد یعنی اگر من از عشق بگویم شما اصلا نخواهید فهمید من چه می گویم و بلعکس ،در حالی که در عالم واقع می بینیم اینگونه نیست و اگر کسی از عشق صحبت می کند ما احساس همدلی و گاها تجربه مشترک می کنیم
2-2-وقتی می گوییم عشق ،همه یک چیز از آن می فهمند که در این صورت اصلا صحبت کردن از آن معنا ندارد چون چیز هائی خواهیم گفت که دیگران دقیقا آن را می دانند و بیان ما تکرا مکررات یا بقول علما توتولوژی خواهد بود و باز هم در عالم واقع می بینیم که اینگونه نیست
3-2-حالت آخر اینست که مفهوم عشق نزد همگان موارد مشترکی داشته باشد که در عالم واقع هم میبینیم که اینگونه است و  ما بعضی سخنان عاشق را تصدیق و بعضی را تکذیب می کنیم


نتیجه این تقسیم بندی


الف-بین تجربه صرف و تفسیر ما از آن تجربه تفاوت هست یعنی اینکه عشق چیست و اینکه تفسیر هر کس که آنرا تجربه کرده است چیست تفاوت و جود دارد


ب-آنچه ما از زبان عاشق می شنویم تجربه صرف عاشقی نیست بلکه تفسیر عاشق از آن تجربه است


ج-بین تفاسیر مختلف مشترکاتی و جود دارد که ما با توجه به بیانات ارائه شده از تجربیات مختلف می توانیم آن مشترکات را استخراج کنیم و با توجه به تواتر موجود در پذیرش این مشترکات موجه باشیم


با توجه به آنچه گفته شد بررسی عقلانی(البته بشکل تبیینی و پسینی)عشق بدلایل زیر مفید می نماید


الف-تفاسیر مختلف می تواند دچار انحرافاتی هم باشد که ما هیچ یک از مشترکاتی که در مسیر گفته شده بدست آوردیم را در آن تفاسیر نمی یابیم پس بدین شکل می توانیم به محکی دست پیدا کنیم که تفسیری را عشق بنامیم یا ننامیم


ب-اینکه خیلی از تجربیاتی که ما در ابتدا آنها را عشق می نامیدیم و پس از فرو کش کردن ،دیگر آنها را عشق نمی نامیم هم ،دلیلی است بر این مدعا


ج-به قول اریک فروم عاشقی کردن یک هنر است و ما همانطور که برای تبحر در هنر های دیگر نیاز به تمرین داریم در عاشقی کردن هم نیاز به تمرین داریم و البته تمرینهائی که مفید برای عاشقی کردن باشد که این تمرینها جز از تحلیل موارد اتفاق افتاده برای رسیدن به معیار و مسیر در ست ،از راه دیگری قابل و صول نیست


3-همانطور که قبلا هم گفتم برای صحبت کردن از عشق باید عاشقی را تجربه کرد و گرنه جز پاره ای مزخرفات چیزی حاصل نخواهد شد زیرا همانطور که شما گفتید عاشقی مثل ریاضی قابل تعلیم نیست بلکه تنها قابل تو صیه است


4-فکر میکنم این بررسی ها در ادامه راه کمکم خواهد کرد


5-درست است که عشق و منطق دو ماهیت متفاوت دارند و لی همانطور که عشق می تواند روی منطق تاثیر گذار باشد منطق هم میتواند روی عشق تاثیر گذار باشد


6-البته اینکه ما بدون اینکه بخواهیم عاشق می شویم را قبول دارم اما اگر دقیقا منظور شما عدم اختیار در عاشقی باشد را ،خیر، و در این مورد در پست حدود اختیار در عشق توضیح داده ام و نکته دوم اینکه ما بدون این که بخواهیم عاشق می شویم و لی آیا بعد از عاشق شدن که یک اتفاق است درست در مسیر عاشقی قدم بر می داریم؟ آیا دانسته های ما در این مورد نمی تواند ناخود آگاه ،ما را در درست عاشقی کردن یاری کند؟


7-این که تحلیل عشق متعلق به عشاقی است که بد جوری ضربه شدن را نمی توانم به این شکل بپذیرم، اینکه بتوان عاشق بود و عاشقانه زندگی کرد و لذت عشق را همیشه چشید و هر چه بیشتر خود را در این مسیر قرار داد نیاز به تفکر دارد وهیچگاه نباید از سرتیزی عقل برای بیرون کشیدن ریزه کاری های یک موضوع غافل شد


عقل سر تیز است لیکن پای سست
زانکه دل ویران شدست و تن درست


و ما چون دچار عاشقانه هائی هستیم که تن و جسم ما در آن دخیل است نمی توانیم از تحلیل عقل برای بهتر کردن اوضاع چشم پوشی کنیم

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 1:50 |
دوست داشتن از چه زمانی آغاز شد؟

سوالی از این دست شاید محلی برای مطرح شدن نداشته باشد.شاید بپرسید اصلا چه اهمیتی دارد ؟

می خواهم با جوابی که به این سوال می دهم ارتباط آنرا با با مفهوم مورد علاقه ام تبیین کنم

دوست داشتن فرع بر تمایز است یعنی ابتدا باید تمایز درک شود تا دوست داشتن معنا پیدا کند تا بتوان بین دو شخص محبتی را متصور شد و الا تا زمانی که ما تمایزی بین خود و آن چیزی که دوستش می داریم یا به آن عشق می ورزیم احساس نکنیم البته نمی توانیم دوستش بداریم(اگر بپرسید پس خود شیفتگی و علاقه به خود چه می شود کمی پیچیده خواهد شد و باید بگویم در آن حالت هم قائل به نوعی تمایزم)

همه ما این جمله معروف افلاطون را شنیده ایم که:

"وصل قربانگاه عشق است"

وصل اینجا همان اتحاد و یگانگی است وقتی یگانگی رخ می دهد و تمایز رخت بر می بندد دیگر نمی توان از دوست داشتن دیگری که یک رابطه دو طرفه است دم زد و نمی توان گفت:"دوستت دارم"(و چه سخت است از دست دادن لذت بیان این جمله)

اما سوال ابتدای بحث:

عشق از چه زمانی آغاز شد؟

از آنچه گفته آمد عشق باید از زمانی آغاز شده باشد که انسان به تفاوتهای خود با دیگری پی برده باشد.

پس سوال بدین شکل ادامه می یابد:"چه زمانی انسان به تمایز خود با دیگری پی برد؟"

اگر داستان آدم و حوا و رانده شدنشان از بهشت را مرور کنیم آنچنان که گفته اند جدّ ما پس از تناول میوه ممنوعه! مجازات شداینگونه که اولین آثار تمایز خود با حوّا برایش آشکار گردیدو همانطور که می دانید حضرت حق شرمگاه این دو را نمایان کرد تا مجبور باشند آنرا از همدیگر بپوشانند و اینجا بود که آدم به تفاوتهای خود با حوا پی برد

و این آگاهی اگر چه باعث رانده شدن او از بهشت گردید اما محصولی به همراه داشت (که من هم اگر بودم در خوردن میوه ممنونه تردید نمی کردم!!)

و آن عشق بود

بعد از این آگاهی بر تمایز حس دوست داشتن در انسان بوجود آمد .

اما این آگاهی ثمرات دیگری هم داشت و آن حس تنهائیست که از ملزومات عشق است انسان تا قبل از هبوط در کویر تفاوتی بین خود و کائنات نمی یافت و به طبع احساس تنهائی هم نمی کرد،پس احساس مقدم بر عشق حس تنهائی بود آدمی تنهائی خود را دریافت و برای غلبه بر آن دوست داشت و همچنان دوست می دارد

او در عشق بدنبال یگانگی با معشوق است،بدنبال رسیدن به آن عدم تمایز ازلی

ادامه دارد!!!!!

پ.ن:

ببین شب قدری چی می گم من!

دوستی زنگ زد از او خواستم یکی از شعر هایش را برایم بخواند و او خواند:

وقتی سلام می کنی

تمام اشیاء خانه ام می رقصند

آب کتری زود جوش می آید

چای زود دم می کشد

لیوانها صف می کشند برای نوشیدن لبانت

ومن حیران می مانم میان این همه اشیاء  رقصان

"شهاب الدین ایذه ای"

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 1:41 |