همه ما اغلب وقتی عشق شخص عاشق را می نگریم و معشوق او را نیز می بینیم و با توجه به حرکات و میزان علاقه ای که او ابراز می کند ،می پرسیم که او چه چیز خاصی در معشوق خود می بیندکه اینچنین غیر عاقلانه(!)به او دلبسته است ؟
آیا او کمالاتی در معشوق می بیند که دیگران نمی بینند؟
آیا او شناختی از معشوق دارد که دیگران ندارند؟
آیا اگر از نگاه عاشق به معشوق بنگریم این کمالات را خواهیم دید؟
اگر بر دیده مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
با توجه به این سوالات چیزی که باید بررسی شود اینست که آیا عشق به واقعیت تعلق می گیرد یا به خیال؟
به نظر من عشق پاسخی به نیازهای ابعاد مختلف و بسیار عمیق و دور از دسترس وجود ماست،ما بدنبال کسی یا چیزی می گردیم که این نیازهای ما را ارضاء کند.
حال با این مقدمه سوال آخر را به گونه ای دیگر می توان مطرح کرد که آیا خصوصیاتی که از طرف معشوق این نیازهای مارا ارضا میکندواقعی است یعنی او واقعا آنها را دارد یا ما خود بسته به نیازی که داریم لباسی از واقعیت بر تن او می کنیم؟
۱-استند هال بر اساس تئوری تبلور موضوع را اینگونه بیان می کند که معشوق مانند چوب خشکی است که درون یک معدن نمک که همان تخیل عاشق است می افتد و بعد از مدتی کریستالهای زیبای نمک دور آن چوب خشک را می گیرد
بر اساس این تئوری:
الف-عاشق هنوز به کمالی اخلاقی فکر نکرده است آنرا در معشوق خود می یابد.
ب-عشق تنها زمانی زنده می ماند که پروسه تبلور ادامه پیدا کند واز حرکت باز نایستد
ج-عشق وقتی عاشق دیگر نیازی به تخیل درباره معشوق نداشته باشد خواهد مردوبه همین دلیل عاشق باید همیشه نسبت به معشوق مشکوک و نا مطمئن باشد(به معنای عدم شناخت کامل(آخ آخ آخ....))
د-اگر عشق با واقعیت روبرو شود خواهد مرد(آخ آخ آخ....).
طبق این نظریه عشق متوجه یک شخص واقعی نیست بلکه تنها متوجه محصولات تخیل خویش است و معشوق تنها از این نظر بهره ای از واقعیت دارد که موقعیتی استثنائی برای تبلور تخیل عاشق فراهم می آورد
۲-نظریه دیگر همانست که می توان حدس زد و آن اینکه عشق به چیزی واقعی تعلق می گیرد و این کمالات واقعی همان چیزهائیست که عاشق در معشوق می یابد و احتمالا دیگران آنرا در نمی یابند و به همین دلیل سوالاتی از آن دست که در ابتدای بحث آمد به ذهنشان خطور می کند
هر چند دلم می خواهد نظریه دوم را بپذیرم به نظر چند ایراد به آنها وارد است:
-طبق نظریه تبلور اگر عشق به چیزی واقعی تعلق نگیرد و آنچنان که استندهال بیان می کتد معشوق مانند چوب خشکی یا مانکنی چوبی باشد که تخیل عاشق به آنها بلورهای نمک یا لباسهای زیبا میپوشاند این سوال پیش می آید که توجه خاطرعاشق به آن چوب خشک یا مانکن چوبی چگونه تعلق می گیرد؟
اگر آنها بهره ای از واقعیت نداشته باشند عشق دیگر نمی تواند به کسی یا چیزی در خارج تعلق بگیرد بلکه باید به تمامی در تخیل عاشق باشد که البته تجربه اینرا نشان نمیدهد!
از طرفی اگر کمالاتی که عاشق در معشوق می یابد واقعی باشد چرا بسیاری از ارتباطاتی که ما آنرا عشق می نامیم به تنفر و جدائی می انجامد؟
با توجه به اینکه شدیدا اعتقاد دارم عشق در پاسخ به نیازهای لایه های زیرین شخصیت انسان و برای ارضاء آن نیازها به وجود می آید بتوان گفت انسان برای ارضاء این نیازها چه با واقعیت چه با خیال اقدام می کندو اصل ارضاء آن نیازها به هر طریق ممکن است و نمی توان اصلی کلی برای آن پرداخت.
شما چی فکر می کنید
پ.ن.:به قول رضا مارمولک حالتو بکن می خواد با شناخت باشه یا بی شناخت واقعی باشه یا خیالی!!!
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت
1:32 |