تبليغاتX
شمس پرنده
دیگر چشمهای گل زنبق آنقدر نور نداشتند که بتوانند امتداد نگاه حیدر را در گذر طولانی زمان تشخیص دهند اما او همچنان در تداعی اولین نگاه،زمستانش را گرم می کرد.

سالها انتظار انتقام گونه برای بازگشت کسی که قرار بود برگ و بار زندگی مشترک را از پس تلاشی عاشقانه فراهم آورد .

گل زنبق می دانست که او خواهد آمد و عطش بوسه های ناکرده این سالها را سیراب خواهد کرد.

اما آن سال زمستان  سخت بود و چینی بند زده دلِ گل زنبق دیگر توان نداشت

گل زنبق کوچه های دنبلید را خوب می شناخت ،از هر آنچه روحی دارد خبر می گرفت شاید نشانی،رد پائی،چیزی،حتی شاید بوئی از او داشته باشد،اما همه گلهای دشت فقط بوی گل زنبق می داد .

گل زنبق آخرین نگاه را به خاطر داشت،نگاهی که می رفت تا برگردد اما ...

گل زنبق اطمینان داشت که بار دیگر نگاهش را به امتداد نگاه حیدر گره خواهد زد.

سرما سخت بود و هوا تاریک می شد صدای زوزه گرگها فضای دنبلید را پر کرده بود مه سنگینی این وحشت را دو چندان می کرد

خواب مرگ در راه بود،رویای گل زنبق بوی حیدر گرفته بود ،از خواب پرید...

برق نگاه گل زنبق سکوت دشت را شرمنده کرد

درختان به حرکت در آمدند ،گل زنبق در راه بود قدمهای لرزان و کوتاهش لرزه بر اندام خدا می انداخت

کوهستان صدای پای گل زنبق را نمی شنید

گرمای نفسش را حس نمی کرد

اما یقین داشت که او پیش می رود

گل زنبق در حسرت درختان خشکیده به امید بهار گم شد........

گل زنبق با سرما همبستر شده بود

بوی گلهای زنبق دشت دنبلید در آنسوی البرز فضا را آکنده است

کوچه گل زنبق امرور یک دیوار بیشتر ندارد

پ.ن

دنبلید دهی در منطقه طالقان

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 23:2 |
سخن از عشق در میان مردم و آنچه که در حافظه ادبی ما نهفته است،آنرا پاک و بدون گردی از شهوت بر دامن آن نشان می دهد.
حال  باید بررسی کرد آیا روی زمین! و بدور از ایده آلیسم ادبی هم همین گونه است.
برومر می گوید(و چه درست می گوید):اگر اینکه بگوییم عشق راستین یک مرد یا یک زن به دیگری خالی از هر گونه شائبه جنسی است ،حرفی احمقانه زده ایم ،حماقت دیگر آنست که بگوییم عشق با شهوت برابر است.
ارتباط عشق با میل جنسی چیست؟
برای تبیین  باید دو مورد تمایز بین آندو را مشخص کرد
۱-بین عشق به معنای آنچه که وجود عینی داردو تمامیت شخص را شامل می شود و جوانبی که از آن جنبه ها به عشق نگریسته شده و تفسیر می شود فرق است
عشق یک فعالیت احساسی خالص به سمت چیزی است و از این جهت با استدلال عقلی متفاوت است حتی با احساسات غیر فعال مثل غم و شادی هم متفاوت است همچنین با نفرت هم که کاملا منفی است فرق دارد
عشق یک فعالیت احساسی مثبت است که در آن ما خودمان را به عنوان نمادی از آنچه عاشقش هستیم نشان می دهیم
عشق به هر چیزی تعلق می گیرد به شیء ،شخص و یا چیز،به وطن ،به علم ،به ورزش و ...
پس عشق می تواند به فرمهای مختلف شکل بگیرد و از جهات مختلف دیده و تفسیر شود
میل جنسی هم یکی از اجزای عشق است و برای تفسیر آن استفاده می شود
۲-تمایز دیگر بین عشق جنسی و غریزه جنسی است
وقتی میل جنسی می تواند به عنوان یکی از اجزای عشق باشد به شکل جداگانه ای نیز می تواند اتفاق بیفتد
شخص امیال زیادی را در خود احساس می کند قبل از اینکه فرد یا موقعیتی که که بتواند آن میل را ارضاء کند بشناسد،غریزه محض بین دو شخص متمایز برای ارضاء خود تفاوتی نمی گذارد ،پس عشق جنسی با غریزه جنسی که یکی از اجزای آنست متفاوت می شود.
غریزه به شدت به دنبال توسعه دادن دامنه کسانی است که می توانند ارضاءش کنند در حالی که عشق کاملا انحصار گراست
پس مشخص شد بدان جهت که عشق به معنی عشق با اجزاء آن متفاوت است نمی تواند دقیقا معادل با یکی از این اجزا باشد و هر گونه تفسیر اینگونه ما را دچار تحویل گرائی(Reductionism)میکند.
 اما در هر صورت هیچ عشقی بدون غریزه جنسی و جود ندارد و عشق بی رحمانه آن را بکار می گیرد مانند یک کشتی که باد را بکار می گیرد(اورتگا)
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:6 |
پ.ن.

امشب هم که نمی دانم شب وصال بود یا فراق با این پست پایان می پذیرد

مهمانی افطار با دوستان قدیمی در باغچه حسین

اصلا امشب گویا شب مرور خاطره ها یم بود بگذار ببینم از کجا شروع شد شاید از شبی که برای n  امین بار هامون نو جوانیم را بعد سالها دیدم در حالی که دیگر نوجوان نبودم و هامون هم دیگر نبود.

یادش بخیر...

مهمانی که تمام شد دلم برای سرعت، سخت تنگ شده بود غافل از پلیس بزرگراه با ELOY و سرعت خیلی بالا!! از تونل رسالت رد شدم در حالی که سی و دو سال عمرم را مرور میکردم توی صدر متوقف شدم(چقدر این خیابانها را آسفالت می کنند!!!)

دیر وقت بود که رسیدم خونه و وبلاگ را چک کردم و لطف دوستان را دیدم و بار دیگر

I'm Gliding into the Light And Knowledge across The Heaven

با طغیانهای راجر واترز ادامه دادم و در احساس دیوید گیلمور متوقف شدم و به افسانه طنبور ختم کردم،چه شبهائی در حال گوش دادن به این آلبوم از انتهای امیر آباد رد شدم!

دوران کودکی با هزار آرزوی کوچک گذشت با آرزوی خلبان شدن با آرزوی تعمیر کار رادیو و ضبط شدن همان که باعث شد الان مهندس برق باشم ولی آخرش هم تعمیر کار نشدم!

آرزوهای کودکی چه دست یافتنی بودند ،هر چه بزرگتر شدم مرز آرزوها خود را عقب تر کشید آرزوها دست نیافتنی تر شد همین هم باعث شد فلسفه بخوانم ولی  هنوز هم دلیل را نیافته ام!!

چه خوب است که نمی توانم از مولانا رد شوم مثل شیر در چشمان آهویم خیره شده است نمی دانم می خندد یا می خواهد آهویم را بدرّد!!

آرزوهایم!! بگذارید بخوابم..

راستی کسی پنچری روح می گیرد

                                 پاره شده است......

پ.ن(پ.ن)

عنوان مطلب مصرعی از استاد دیلم کتولی

 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 2:55 |
همه ما اغلب وقتی عشق شخص عاشق را می نگریم و معشوق او را نیز می بینیم و با توجه به حرکات و میزان علاقه ای که او ابراز می کند ،می پرسیم که او چه چیز خاصی در معشوق خود می بیندکه اینچنین غیر عاقلانه(!)به او دلبسته است ؟

آیا او کمالاتی در معشوق می بیند که دیگران نمی بینند؟

آیا او شناختی از معشوق دارد که دیگران ندارند؟

آیا اگر از نگاه عاشق به معشوق بنگریم این کمالات را خواهیم دید؟

اگر بر دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

با توجه به این سوالات چیزی که باید بررسی شود اینست که آیا عشق به واقعیت تعلق می گیرد یا به خیال؟

به نظر من عشق پاسخی به نیازهای ابعاد مختلف و بسیار عمیق و دور از دسترس وجود ماست،ما بدنبال کسی یا چیزی می گردیم که این نیازهای ما را ارضاء کند.

حال با این مقدمه سوال آخر را به گونه ای دیگر می توان مطرح کرد که آیا خصوصیاتی که از طرف معشوق این نیازهای مارا ارضا میکندواقعی است یعنی او واقعا آنها را دارد یا ما خود بسته به نیازی که داریم لباسی از واقعیت بر تن او می کنیم؟

۱-استند هال بر اساس تئوری تبلور موضوع را اینگونه بیان می کند که معشوق مانند چوب خشکی است که درون یک معدن نمک که همان تخیل عاشق است می افتد و بعد از مدتی کریستالهای زیبای نمک دور آن چوب خشک را می گیرد

بر اساس این تئوری:

الف-عاشق هنوز به کمالی اخلاقی فکر نکرده است آنرا در معشوق خود می یابد.

ب-عشق تنها زمانی زنده می ماند که پروسه تبلور ادامه پیدا کند واز حرکت باز نایستد

ج-عشق وقتی عاشق دیگر نیازی به تخیل درباره معشوق نداشته باشد خواهد مردوبه همین دلیل عاشق باید همیشه نسبت به معشوق مشکوک و نا مطمئن باشد(به معنای عدم شناخت کامل(آخ آخ آخ....))

د-اگر عشق با واقعیت روبرو شود خواهد مرد(آخ آخ آخ....).

طبق این نظریه عشق متوجه یک شخص واقعی نیست بلکه تنها متوجه محصولات تخیل خویش است و معشوق تنها از این نظر بهره ای از واقعیت دارد که موقعیتی استثنائی برای تبلور تخیل عاشق فراهم می آورد

۲-نظریه دیگر همانست که می توان حدس زد و آن اینکه عشق به چیزی واقعی تعلق می گیرد و این کمالات واقعی همان چیزهائیست که عاشق در معشوق می یابد و احتمالا دیگران آنرا در نمی یابند و به همین دلیل سوالاتی از آن دست که در ابتدای بحث آمد به ذهنشان خطور می کند

هر چند دلم می خواهد نظریه دوم را بپذیرم به نظر چند ایراد به آنها وارد است:

-طبق نظریه تبلور اگر عشق به چیزی واقعی تعلق نگیرد و آنچنان که استندهال بیان می کتد معشوق مانند چوب خشکی  یا مانکنی چوبی باشد که تخیل عاشق به آنها بلورهای نمک یا لباسهای زیبا میپوشاند این سوال پیش می آید که توجه خاطرعاشق به آن چوب خشک یا مانکن چوبی چگونه تعلق می گیرد؟

اگر آنها بهره ای از واقعیت نداشته باشند عشق دیگر نمی تواند به کسی یا چیزی در خارج تعلق بگیرد بلکه باید به تمامی در تخیل عاشق باشد که البته تجربه اینرا نشان نمیدهد!

از طرفی اگر کمالاتی که عاشق در معشوق می یابد واقعی باشد چرا بسیاری از ارتباطاتی که ما آنرا عشق می نامیم به تنفر و جدائی می انجامد؟

با توجه به اینکه شدیدا اعتقاد دارم عشق در پاسخ به نیازهای لایه های زیرین شخصیت انسان و برای ارضاء آن نیازها به وجود می آید بتوان گفت انسان برای ارضاء این نیازها چه با واقعیت چه با خیال اقدام می کندو اصل ارضاء آن نیازها به هر طریق ممکن است و نمی توان اصلی کلی برای آن پرداخت.

شما چی فکر می کنید

پ.ن.:به قول رضا مارمولک حالتو بکن می خواد با شناخت باشه یا بی شناخت واقعی باشه یا خیالی!!!

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 1:32 |
نمی دانم چه شد تصمیم گرفتم این پست را بگذارم می خواستم مطلبی که در باره عشق و شناخت آماده کرده بودم بیاورم که یاد این ضرب المثل مستی و راستی افتادم یادم آمدم جائی حضرت مولانا در دفتر چهارم تعبیر زیبائی را در مورد حرمت شراب می آورد،حتما می دانید که شراب به ناگهان در اسلام حرام نشده است و در این ارتباط  سه آیه وجود دارد که به ترتیب زمان نزول به شرح ذیل است

یَسئَلونَکَ عنِ الخمرِوالمَیْسِرِ قُل فیهما اِثمٌ کَبیرٌ و مَنافِعُ للّناسِ و اَنَّهمااَکبَرُ مِن نَفعِهما  (بقره،۲۱۹)

درباره شراب و قمار از تو میپرسند بگو در آن دو ،گناهی بزرگ وسودهائی برای مردم است ولی گناهانشان از سودشان بزرگتر است

یا ایّها الَذینَ آمنو لا تَقرَبوا الصَّلاةَ و انْتُم سُکاری حتّی تَعلموا ما تَقولون(نسا،۴۳)

ای کسانی که ایمان آورده اید در حال مستی به نماز نزدیک نشوید تا زمانی که بدانید چه می گوئید

یا ایّها الَذینَ آمنو انّما الْخمرُ و المَیسِرُ و الانصابُ و الازلامُ رِجسٌ مِن عَمَل الشّیطانِ فَاجتنِبوهُ لَعلّکُمْ تُفلِحون(مائده،۹۰)

ای کسانی که ایمان آورده اید شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه(قمار) پلیدند و از عمل شیطانند پس از آنها دوری کنید باشد که رستگار شوید

همانطور که از متن آیات مشخص میشود در ابتدا گناه شراب از منفعت آن بیشتر نشان داده شده و در مرحله بعد مستی در هنگام نماز که نیاز به حضوری به تمام معنی دارد منع شده و در مر حله آخر به تمامی حرام شده است

حضرت مولانا نکته بسیار دقیقی را که مشابه همان ضرب المثل مستی و راستی است یادآور می شود او می گوید مِی هر آنچه واقعیت و جودی انسان است را نمایان می کند و هر خلق و خوئی که داشته باشد در حال مستی نمایانتر می شود و البته این را می ستاید که انسانهای خوب در حال مستی خوبتر می شوند اما چون اغلب انسانها بدند به همین خاطر می بر همه حرام شده است

نه همه جا بی خودی شر می کند          بی ادب را می چنان تر می کند

ور بود عاقل نکو فر می شود                        ور بود بد خوی بدتر میشود

لیک اغلب چون بدند و ناپسند                   بر همه می را محرم کرده اند 

به نظرم می آید اینجا مولانا تفسیر بدیعی را از آیه ۲۱۹ سوره بقره ارائه کرده است که هیچ یک از مفسرین (حداقل آن هائی که من بررسی کردم) به آن اشاره نکرده اند وآن اینست که حضرت حق در سوره بقره می فرمایددر شراب خوبی ها و بدی هائی هست که بدی های آن بیش از خوبی های آنست و مولانا این خوبی ها و بدی ها را نه از آن خود شراب بلکه از خود انسانها می داند و به نوعی از استدلال در باره خوبی ها و بدی های شراب سر باز می زند و ما را به این نکته رهنمون می شود که آنچه از خوبی و بدی در این عالم متصوریم به نحوه رفتار و ذات خود ما انسانها بر میگردد همان گونه که از سخن مولا نا می توان این نتیجه را گرفت که اگر همه مردم خوب بودند شراب حرام نمی شد و این اثبات می کند که بدی و خوبی از آن شراب نیست وتنها خاصیت آن اینست که هر آنچه انسان باشد در همان صفت آنچنان تر می شود.

همانطور که می دانیم بار ها عشق در ادبیات ما به می تشبیه شده است و وجه شبه اگر بخواهیم دقیقتر نگاه کنیم همین نقطه اشتراک عشق است با شراب که در پست حدود اختیار در عشق آمد و گفته شد که عشق لایه های زیرین وجود انسان را نمایان می کند و این درست همان خاصیتی است که مولانا به شراب نسبت می دهد که آنچه انسان هست را  پررنگتر می نماید.

پا نوشت:

هر چه اضافه تر بنویسم علیه من استفاده خواهد شد!!!

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 0:14 |
باز هم خواب سراغ دیدگان مردّد من نمی آید،  همه چیز از تردید گریزان است حتی خواب ناقابل!

تصادفا امشب فیلمی دیدم به نام  3IRON ،فیلم دیالوگهای بسیار کمی داشت و آنچه هم داشت بسیار کوتاه بود وقتی فیلم را می دیدم احساس کردم  داستان همیشگی انسان غریب،انسان تنها،انسان به خود وانهاده که در این عصر تکنولوژی بدنبال پناهگاهی می گردد تا خلوت خود را با آنچه خیالش تولید می کند آکنده کند را مرور میکنم

گریزی از قوانین دست و پا گیرکه تمام تلاشش دور کردن انسانها از یکدیگر و عقیم کردن تجربه شیرین حضور است

انسانی که برای ادامه حیات و براورده کردن حداقل نیازهایش باید ارزشمندترین و لذت بخش ترین نیاز هایش را سرکوب کند

انسانی که مجبور است برای رهائی از هزار توی تنهائیش درمیان کوهی از نامردمی ها وتکنولوژی رو به تکاملی که سرما در وجودش فطریست به دنبال گرمای عشق بگردد.

به این می اندیشم که چرا در سالهای خیلی دور تر که انسان زمین را مرکز عالم می پنداشت و هنوز انقلاب گپرنیکی آنرا به باد تمسخر نگرفته بود ،همان موقع که خدا هنوز انسان را کاملا به خود واننهاده بود و باب وحی همچنان گشاده بود و  انسان برای جواب سوالاتش به دایر ه المعارفهای زنده مراجعه می کرد و هنوز داروین ثابت نکرده بود آن سلاله پاک که سالها مایه مباهات نوع بشر بود مشکل بنیادین دارد و خلاصه انسان پشتوانه های متا فیزیکی زیادی برای خود داشت چقدر رفتار های روانی انسانها زیباتر و ماندگار تر بود .

زمانی عشق های آتشین انسانها به یکدیگر نقل مجالس بود  و مایه حیرت شنوندگان ،هیچ عاشقی به صورت معشوق اسید نمی پاشید ،انسانها که آن زمان بیشتر به تکالیفشان به یکدیگر و به عالم بالا فکر می کردند بعد از این اتفاقات که انسان بیچاره را از همه طرف بی اصل و نسب کرد و تنهائی و به خود وا نهادگی جای آن را گرفت دیگر به جای تکالیفی که در این دنیا برای خود متصور بود به جبران اینهمه ظلمی که به یک باره بر او رفت به یاد حقوق خود در این دنیا افتاد و با ابزاری که تکنولوژی در اختیارش گذاشت سرا پا شد حق و خواسته ، آنهم خواسته های بی پایان ،تصمیم گرفت  آنچه که توان و فرصت دارد در راه برگرفتن تمتع هر چه بیشتر از دنیا و امکانات آن صرف کند و همه روان انسان گیرنده شد.

عشقهای دهنده هم به عشق های گیرنده تبدیل شدند و به همین دلیل هم عاشق زمانی که آنچه می خواهد بدست نمی آورد درصدد جبران بر می آید و آنچه اتفاق می افتد نا گفتنیست

نمی خواهم بگویم آنچه انسان امروز می کند و یا آنچه از احساس می آفریند تماما زشتی است بلکه می خواهم بگویم هر چند چیزی که انسان قبل از این سه اتفاق از خود بر جای گذاشت زیباست اما نباید فراموش کرد که فضای روانی مناسبتری برای خلق این احساسات برایش وجود داشته است و بر انسان امروز سختگیرانه است اگر انتظار برود مانند اجداد خود عمل کند

و البته آنچه امروز از احساسات آدمیان آفریده میشود و مثال زدنی می شودبسیار ارزشمند تر است.

چه سخت است تشخیص دهیم دنیایی که در آن زندگی میکنیم واقعیست یا خیالی بیش نیست

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 3:48 |