من که مدتهاست با این قوله دست و پنجه نرم می کنم و یکی از مشکلات فکری سالهای اخیر زندگیم است دیروز جمله ای از خانم سیمون وی شنیدم که به نظرم آمد حجت را بر امثال من تمام می کند:
فعل "آفرینش" تمام نمیشود مگر انسان به خود وانهاده شود
تنهائی ما انسانها دو گونه است فیزیکی و معنوی
تنهائی فیزیکی همانست که برای همه مکّرر اتفاق می افتد و هنگامی است که در افق دید ما کسی نباشد که تنهائیمان را از بین ببرد
اما تنهائی معنوی سه گونه است(آنطور که بیان کرده اند و من نوع سوم آنرا قبول ندارم)
۱-حس تنهائی ناشی از آنکه ما احساس کنیم در ذهن و نفس دیگران هیچ جائی نداریم ،کسی به یاد ما نیست ،که انسانها ،اغلبِ فعالیتهای اجتماعی را برای گریز از این گونه تنهائی انجام می دهند و بسته به میزان قدرت طلبی که دارند تلاش می کنند ذهن انسانهای بیشتری را درگیر خود کنند
۲-حس تنهائی ناشی از آنکه احساس کنیم هیچکس مارا به خاطر خودمان دوست ندارد بلکه دلیل نزدیکی او به ما یا نفع و لذتی است که خواهد برد یا برای جلوگیری از بروز مشکلی ما را دوست دارد این نوع احساس تنهائی که من فکر می کنم بدترین نوع آن در جامعه انسانی است از جهتی قبح اخلاقی ندارد و لی از جهتی رذیلتی اخلاقی است
این حس تنهائی با احساس ابزار بودن ملازم است یعنی وقتی ما حس کنیم دیگران به ما به چشم یک وسیله و ابزار برای رسیدن به اهدافشان نگاه می کنند این تنهائی غریب چهره نشان می دهد
حالا باید دید از چه جهت این دیدگاه انسانها قبح اخلاقی ندارد؟
انسانها فطرتا حب ذات دارند و این حب ذات فطری ترین فطریات است پس نمیتوان از انسانی که فطرتا خود را بر دیگران ترجیح می دهد و خودش را از دیگران بیشتر دوست دارد انتظار داشت که کاری انجام بدهد و در انجام آن نفع و لذت خود را نبیند پس طبیعتا نمی توان بر انسانها از این بابت ایرادی اخلاقی وارد کرد
اما چرا می گویم که همین عمل از جهتی دیگر رذیلتی اخلاقی است؟
وقتی ما در مراوده با انسانها که البته هر دو طرف هم آگاه به این مطلب هستند که نفع و لذتی در این رابطه برایشان متصور است این واقعیت را که لازمست نهان بماند و در عین اینکه هست بروز بیرونی پیدا نکند را خیلی صریح و یا در لفافه ای سخت نازک به طرف مقابلمان می گویندو یا کاری می کنند که از جار زدن هم گویا تر است
اینجاست که حس ابزار پنداشتن دیگران که می توانست نتیجه عملی لذت بخشی را برای هر دو طرف فراهم بیاورد و قبح اخلاقی نداشته باشد به یک رذیلت اخلاقی مبدّل میشود
کانت می گوید:"هر چه روانشناسی پیشرفت می کند انسانها از هم دورتر می شوند!!!!!!!"
یکی از راه حلهائی که اغلب انسانها برای رها شدن از حس تنهائی در پیش می گیرند سرگرم کردن خودشان است و با این دیدگاه که می دانند این تنهائی علاج ناپذیر است تصمیم می گیرند کاری بکنند که از یادشان برود تنها هستند.
فکر می کنم یکی از بهتری راه حلها برای رهائی از این حس تنهائی عشق است اما چه عشقی؟
مگر نه اینست که عشق تجربه ای دست نیافتنی است؟!!!!
پانوشت:
وقتی داشتم این پست را می نوشتم یه نوازنده دوره گرد داشت این آهنگ را با ویولونش میزد:هر جای این دنیا باشی ،میام و پیدات می کنم ،نگاه تو چشمات می کنم .....(اگر درست یادم مونده باشه)
یاد تنهائی خودم افتادم
آره موسیقی بر خلاف آنچه میگویند غفلت آور نیست بلکه سطح آگاهی ما را نسبت به خودمان بالا می برد
منابع
تنهائی سکوت و عشق ۱،۲،۳،۴ استاد ملکیان
دیالکتیک تنهائی،اوکتاویو پاز،خشایار دیهیمی

