فضای آرامگاه مثل همیشه آرام بود بوی عطر فضا را آکنده بود سرای بوالحسن تنها چیزی بود که به ثبات رسیده بود
اینجا کسی با خویش نیست
یک مست اینجا بیش نیست
اینجا طریق و کیش نیست..........
شب در جوار سرای او که ساز زدن را درونش ممنوع کرده بودند با یک زیر انداز کهنه زیر ماهی که تا کمال یک قدم فاصله داشت نشستیم
سکوت نیمه شب را صدای زنگ دار درویشی که که سه تار می زد ،دف من و نگاه عمیق آدمهائی که ذکر یا علی و ریتم لا اله الا الله بی خودشان کرده بود می شکست
صدای هق هق عباس را از دور می شنیدم و تلاش حسین برای اینکه خود را به اندازه تمام آن فضا پهن کند و صدای پیرمرد درویشی که ذکر یا علی اش جز حسرتی درمان نشدنی برایم چیزی نداشت....
به یاد همه کسانی که دلشان آنجا بود بودم
تمام ذهن امیر منصور متمرکز اتفاق دوازده سال پیش دانشکده فنی بود همان موقع که او دانشجوی سال اول مهندسی کامپیوتر بود.همان موقع که او پله های قربت را یکی یکی می پیمود و من طناب غربت را به یکباره پائین می رفتم.این بار جمله ای گفت که هنوز لرزه اش بر اندامم یادگاری می نویسد،چیزی گفت که مضمونش این است:
عشق نقطه عطفی است که جهان بی آغاز در آن پایان می پذیرد و جهان بی پایان آغاز می شود.
نزدیکای صبح بود که دلچسب ترین نمازم را خواندم و خوابیدم.....
صبح ۱۳ رجب غلغله ای بود آدمهای زیادی از جاهای مختلف جمع شده بودند،درویشی جلوی در کفشها را جفت می کرد،عده ای برای خوان بوالحسن طعام آماده می کردند ، کشکول درویش رضا پر از شکلات بود و کام مردم را شیرین می کرد،از چهره این پیرمرد سنگسری خوشم می آید.

نزدیکهای ظهر بود که جمعی از دوستان تو بیابانهای اطراف مقبره جمع شده بودند از من هم خواستند که بروم و ساز بزنم من هم رفتم ،دوستی دیوان می زد و این شعر را زمزمه می کرد
آن کیست که از روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بد کاری چو من یک دم نکو کاری کند..........
در همین حال هم بلندگوی مسجد دعای عهد پخش می کرد
یا حیًّ بعدَ کلِّ حیّ و یا حیًّ قبلَ کلِّ حیّ و یا حیًّ حینَ لا حیّ.......
خلاصه همه چیز برای توبه کردن آماده بود اما من توبه نکردم!!
سفر مثل همیشه در مسیر چهار باغ و سواری روی ابرها پایان یافت...


