تبليغاتX
شمس پرنده
همیشه این سوال برایم مطرح بوده است که رزق چیست ؟ آنکه دندان دهد نان دهد یعنی چه؟ روزی مقدر است به چه معناست؟ یا اینکه در قرآن آمده است ما به هر کس هر آنچه که بخواهیم می دهیم با عدالت چه نسیتی پیدا میکند؟ چرا بسیاری از کسانی که از تمکن مالی بالائی بر خوردارند آنچنان که باید از اموالی که دارند لذت نمی برند؟ چرا یکی از آدمهای بسیار پولداری که میشناسم می گوید"همیشه به کارگری که توی قهوه خانه با لذت تمام دیزی می خورد حسرت می خورم چون سالهاست نتوانسته ام از غذا خوردنم اینگونه لذت ببرم!!!!!!!"

سعی می کنم مطالبی در این ارتباط جمع آوری کنم و در چند بخش بنویسم

در تعلیمات دینی ما بسیار به این نکته اشاره شده است که رزق آدمی ثابت است مثل قانون ثابت بودن میزان ماده و انرژی در جهان!

اول معنای رزق و اینکه رزق چیست

۱-مال حرام رزق نیست بلکه نوعی عذاب برای شخص محسوب میشود

۲-رزق تنها خوراک و پوشاک نیست عمر و علم و عقل و جمال و کمال و استعدادهای آدمی نیز رزق او محسوب می شود

۳-روزی مقدر است و حیله و زرنگی بر رزق مقدر نمی افزاید

ما مِنْ دابةٍ فی الارضِ اِلّا عَلی اللّهِ رِزْقَها            (هود ۶)

همه جانورانی که روی زمین زندگی می کنند رزقشان به عهده خداوند است

مولانا هم در باب مقدر بودن رزق و اینکه رزق آدمی بر آدمی عاشق تر است می گوید

گر بخواهی ور نخواهی رزق تو          پیش تو آید دوان از عشق تو

یا در جای دیگر

آنچنان که عاشقی بر رزق زار           هست عاشق رزق هم بر رزق خوار

حال سوالاتی پیش می آید که عرفاً در جامعه هم بسیار مطرح میشود

۱-آیا امکان اضافه شدن رزق وجود دارد؟

۲-آیا کسی که رزق بیشتری دارد نزد خدا محبوب تر است؟

۳-اینکه تفاوت در رزق آدمیان وجود دارد نشان چیست؟

۴-اگر رزق را به معنای درست آن فهمیده باشیم بهترین رزق چیست؟

ادامه دارد.... 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 10:58 |
می خواهم درباره ارتباط بین نفی و اثبات و مرز بین این دو به خصوص در مواردی که نمی توان فرقی بین این دو گذاشت چیزهائی بگویم

اولین نکته یک قانون کلی است که به نظر من به اینگونه مفاهیم متضاد معنا می بخشد و آن اینست که در بسیاری موارد مفاهیم اینگونه به اصطلاح منطقی متضایفند یعنی یکی با دیگری معنا پیدا می کند و هیچ یک به تنهائی معنا ندارند مثل بالا و پایین یا پدر و فرزند

می خواهم این را توسعه بدهم به مفاهیمی مثل کفر و ایمان که اگر کفر نباشد ایمان چه معنا یا ارزشی خواهد داشت و یا کفر در نبود ایمان اصلا یعنی چه؟

اگر از این کمی جلوتر برویم در بسیاری موارد این ارتباط به شکی مثبت خواهد انجامید.

اگوست هرمان فرانک که از دست شکهای جانکاه به جان آمده بود بر آن شد به خدا متوسل شود خدائی که به آن اعتقاد نداشت!!!!!!

در عذابم من ز دست تو خداوندا

ولیکن نیستی تو

چون اگر بودی تو من هم نیز می بودم!!

یا مولانا در جایی می گوید خفاش که روی از آفتاب بر می گرداند همین برگرداندن رو عین اثبات وجود آفتاب است

نفرت خفاشکان باشد دلیل           که منم خورشید تابان جلیل

در نهایت میتوان این نتیجه را گرفت که بودن این مفاهیم در کنار همدیگر ودست به دست هم دادن است که انسان را به حرکت وا می دارد و او را در شکی می اندازد که به قول پاسکال باید ابله بود!!!

ایمان تهی از شک ایمان هیزم شکنان دست به دست بی ایمانی عبث بی ایمانی تهی از شک بی ایمانی خرد گرایان میدهد که به علت خللی که در عواطف دارند نمی توانند به ایمانشان بیندیشند

اکثر اهل الجنه البله ای پدر                       بهر این گفتست سلطان البشر

زیرکی چون کبر و باد انگیز توست              ابلهی شو تا بماند دل درست

اثبات از یاس است نفی از یاس است و در عین حال ما به برکت یاس از نفی و اثبات بی نیازیم اگر در حال اکثریت کافر کیشان تامل کنیدخواهید دید کفر و بی خداییشان از سر خشم است خشم از اینکه نمی توانند ایمان داشته باشند که خدایی هست اینان کینه شخصی با خدا دارند اینان صرفا به نبود خدا قانع نیستند و به نیستی او هویت بخشیده اند همین است که بی خدا نیستند ضد خدا هستند.

منابع:مثنوی

       درد جاودانگی اونامونو

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 21:23 |
فکر می کنم نهم عید بود که به همراه دو نفر از دوستان تصمیم گرفتیم که بریم خرقان سر مزار شیخ ابوالحسن خرقانی صبح ساعت شش راه افتادیم و ساعت نه صبح بود که رسیدیم خرقان وقتی وارد مقبره می شوی در حالی که آرامش عجیبی بر فضای آن حاکم است روبروی در ورودی سمت چپ تابلوئی نصب شده و این جمله زیبا از شیخ بر روی آن نوشته شده است

 

محل مقبره در اتاقی سمت چپ درب ورودی است که با حفاظی شیشه ای پوشیده شده است و همیشه از بوی عطری آکنده است

نزدیک ظهر بود که رسیدیم به بسطام شهر بایزید مقبره او در داخل محوطه ای است که یک امام زاده با  بنای قدیمی در همان جا وجود دارد و قبر بایزید داخل یک حفاظ کوچک بالاتر از سطح زمین است که البته خیلی توجهی به آن نشده است!!!

بعد از ظهر و موقع برگشت از جاده چهار باغ که انصافا یکی از زیباترین جاده های شمال است برگشتیم که بی نهایت زیبا بود جاده ای کوهستانی که وقتی به بالای آن میرسی(به بیان محلی ها کله کش که نام مقامی در موسیقی کتولی هم هست یعنی فله کوهی که مسطح شده است)و می خواهی به سمت پائین سرازیر شوی ابرهائی که در دره زمین گیر شده اند منظره زیبائی را در برابر انسان ناتوان قرار می دهند

سبزی گیاهان تازه روئیده و شکوفه های آلوهای وحشی هم عیش انسان را کامل می کنند

وقتی هنگام پائین آمدن از کوه به میان ابرها میرسی لطافت قطره های آب پوست صورت را نوازش می دهد

البته هم من در بیان این زیبائی ها ناتوانم هم نمی توان آنرا با کلمات بیان کرد باید رفت و دید...

 

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 17:48 |
 مگر از دهان ساقی مددی رسد و گرنه

کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی...

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 12:45 |
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                                    پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو                                          ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت                                    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسم                               گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفت                   سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد                                  در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه​ست این دل اشارت می​کرد                       که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته​ست عجب یا بشر است                   گفت این غیر فرشته​ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد                            گفت می​باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال                             خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست                    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
 
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 14:16 |

یکسال دیگر هم گذشت و بهار با تمام زیبایی هایش فرا رسید فرقی که نوروز امسال با سالهای دیگر می کند تقارن میمون آن با ولادت پیامبر رحمت و شفقت محمد مصطفی (ص) است آن بنده موید خدا که آنچه بر جای گذاشته است آتش در سوختگان عالم زده از خدا می خواهم یاریمان کند که در زیر سایه آن بزرگوار آبی بر آتش کینه و دشمنی با هم کیشانمان بریزیم و جلوه های زیبای اسلام را به نظاره بنشینیم

نام تو از ترس پنهان می گوند           چون نماز آرند پنهان می شوند

من مناره پر کنم آفاق را                   کور گردانم دو چشم عاق را

آنچنان کرد و از آن افزون که گفت        او بخفت و بخت و اقبالش نخفت

در این سال جدید امیدوارم نظر کریمانه حضرت حق در چشمان همه ما دوخته شود و تناقضهای دل ضعیفی چون من به میمنت قدوم مبارک احمد رو به زوال گذارد و در این سال نو ایمانی نو به همه ما ارزانی شود

تازه کن ایمان نه ازگفت زبان             ای هوا را تازه کرده در نهان

تا هوا تازست ایمان تازه نیست         که این هوا جز قفل آن دروازه نیست

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 17:2 |