تبليغاتX
شمس پرنده
داشتم صفحه وبی رو تو اینترنت نگاه می کردم فضای عجیبی داشت که نمیدونم به خاطر حال و هوای خودم یا تاثیر این صفحه شدیدا منقلب شدم عکس یک زن که از دستها و گردن با زنجیر به سقفی که دیده نمیشد آویزون بود سیاهی عجیب در تمام صفحه موج میزد و یک صدای دکلمه که متن زیرو میخوند

"نیستش نمیدونم کجاست چه میکنه ولی میدونم که ندارمش هیچ وقت نخواستم که تورا با چشمهات به یاد بیارم نمی خواستم که تو را تو گم ترین آرزوهام ببینم نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوست دارم آخه تو هول و ولای پریشونی و تو را نداشتن تو گیر و دار ای بابا دل تو هیچ حالمون خوش ای بی مروت دیگه دل میمونه که جور دل کبوتر بتپه که با شما از جور زندگیش بگه بگه که هنوز زنده است هنوز زنده است....."

بعضی وقتها و شاید همیشه این جوریه که بعضی کارها رو فقط آدمهای خاص آدمهای خاصی که تجربه ای عملی از اون چیز رو درارن فقط میتونن انجام بدن بعضی چیزا رو هر کسی نمیتونه انجام بده و بعضی چیزا رو هر کسی نمیتونه بگه باید تجربه داشته باشه باید با تمام وجود چشیده و درک کرده باشه کسی که عاشق نشده هم نمیتونه از عشق حرفی بزنه یا از اون بالاتر نباید که حرفی بزنه و البته این به چیزهایی مربوط میشه که عمداتا حواس درونی ما درکشون می کنن خیلی چیزا که با چشم تجربه میشه را کسانی که اصلا تا حالا ندیدن بعضا با توجه به قریحه بهتر توصیف میکنن مثل دریا که شعرای صحرا نشین اونو بهتر از ساحل نشینان توصیف کردن

اما در مورد عشق مکاشفه عرفانی تجربه دینی دوست داشتن و..... فقط باید تجربه کرد و حرافی بی تجربه جز چرت و پرت محصولی نخواهد داشت

از این صفحه ای هم که دیدم برداشتم همین است نویسنده صفحه یقینا تجربه عاشقانه و شکستی عمیق داشته است

امام محمد غزالی حدیثی از پیامبر اسلام نقل می کند که هر کس کاری را بلد باشد و آنرا به درستی انجام دهد خداوند کارهای دیگر او را کفایت خواهد کرد و می گوید من غزالی شهادت می دهم که هر کس این حرف را زده است تجربه پیامبرانه داشته

آری باید بعضی چیزها را تجربه کرد تا بتوان بعضی حرفها را زد

همین گونه است که حرف و عمل عده ای روی ما تاثیر عمیقی می گذارد و هر چه در آن عمیقتر می شویم لذت مان دو چندان می شود اما سخنان عده ای هم علی رغم ظاهر زیبا هر چه بیشتر خوانده می شود بی اساسی خود را بیشتر نمایان می کند

 

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 16:8 |
دفترچه تبلیغاتی یکی از کاندیدا های نمایندگی مجلس را می خواندم که به منظور شاهدی برای فعالیتهای انجام شده از طرف ایشان در دوره قبلی نمایندگیش این بیت را از قول مولانا آورده بود

آب دریا را اگر نتوان کشید        هم به قدر تشنگی باید چشید

معنی این بیت که البته از مولانا نیست و صورتی تحریف شده از بیت شماره ۶۶ دفتر ششم مثنوی است که با تغییر کوچکی به این روز افتاده است البته خیلی سطحی می خواهد بگوید اگر انسان کاری را تمام و کمال نمی تواند انجام دهد یا به چیزی احاطه کامل پیدا کند خوبست که در حد توان وبه اندازه رفع تشنگی پیش برود

اما اگر به به اصل بیت نگاه کنیم و به معنای ابیات قبل و بعد آن نظر کنیم معنائی بس عمیق در آن نهفته است که خواهد آمد اصل بیت اینست

آب جیحون را اگر نتوان کشید            هم ز قدر تشنگی نتوان برید

که این بیت بعد از بیان معنائی در این مورد که انبیا الهی نه در این جهان و نه در جهان دیگر هرگز شکست نمی خورند آمده است و وقتی مولانا به بیان دلیل این ادعا میرسد

غالبست و چیر در هر دو جهان          شرح این غالب نگنجد در دهان

آب جیحون را اگر نتوان کشید            هم ز قدر تشنگی نتوان برید

متوقف میشود و از بیان آن خودداری میکند و معنای شگرفی را از این طریق به ما منتقل میکند که وقتی نمیتوانیم همه آب جیحون را بنوشیم و احاطه کامل به موضوعی پیدا کنیم نیاید از میزان تشنگی برای درک مطلب کم کنیم و بودن در برابر دریائی که نمیتوانیم بنوشیمش حداقل آن است که به اندازه تمام آن دریا تشنه باشیم و قدر این تشنگی بی کران را بدانیم و ادامه این تشنگی البته ثمراتی زیبا و ارزشمند را در انتها به همراه خواهد داشت

حرف گو و حرف نوش و حرفها             هر سه جان گردند اندر انتها

جمله ای از اسکار وایلد دیدم که خیلی با مفهوم ارائه شده قرابت دارد  

In the world there are two tragedies one is not getting what one wants and the other is getting it the last is the real tragedy

                                             

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 16:3 |
این دو روز تعطیلی یک مناسبت مهم داشت که رحلت پیامبر بزرگ اسلام بود و چیزی که قابل توجه است اینکه در کشور ما به عنوان یک کشور مسلمان این موضوع به نظر خیلی جدی گرفته نشد تا جائی که حتی یک روز قبل مراسم جشن نیکوکاری برگزار شد در حالی که به نظر میرسد با مسائلی که اخیرا در ارتباط با محمد مصطفی(ٌص) پیش آمده و توهین هائی که این اواخر به اسم آزادی بیان شده است باید خیلی جدی تر برگزار می شد.

از اصل موضوع که بگذریم این سوال پیش می آید که اصلا علت چیست که شخصیت پیامبر خدا در شخصیت امام حسین(ع) گم است و البته دقیقتر نگاه کنیم شخصیت تمام معصومین همین وضعیت را دارد اما حداقل اینست که به پیامبر و امیر مومنان باید اهمیت خاصی داده شود

اگر با دقت بیشتر نگاه کنیم حتی عزاداری امام حسین(ع) هم کاملا جنبه شکلی دارد و به نظر میرسد اصل واقعه و شخصیت امام حسین(ع) هم در اتفاقات روز تاسوعا و عاشورا گم است

و من فکر می کنم اصل ماجرا همین جاست که در عزاداری های ما چون جنبه شکلی و ظاهری پیدا کرده اند شخصیت آن کسی که برایش عزاداری می کنیم اهمیت چندانی ندارد که ما بتوانیم بگوییم خب پیامبر اسلام مهمتر است!!!!

یک سوال که همیشه در این ایام از اطرافیانم می پرسم اینست که اگر شما در آنزمان در واقعه کربلا حضور داشتید به کدام سپاه می پیوستید امام حسین (ع) یا یزید؟!

اکثریت قریب به اتفاق بدون کوچکترین تاملی پاسخ میدهند "معلومه امام حسین"

اما جواب این سوال برای من سخت دشوار است یعنی خیلی روی آن فکر کرده ام اگر انسان خودش را در فضای خفقان و تبلیغات شدید علیه خاندان پیامبر که توسط بنی امیه بوجود آمده بود تصور کند (به عنوان مثال برای تقریب ذهن زمانی که فرق مولا علی (ع) را شکافتند و خبر پیچید که علی را در مسجد به شهادت رسانده اند مردم کوفه گفتند مگر علی نماز میخواند؟!!!!!!!!!!!!!!)

پس آیا به قطع و یقین میتوان گفت ما اگر بودیم به امام حسین (ع) می پیوستیم

و اینجاست که ارزش آن ۷۲ تن خود را نشان میدهد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 21:34 |
امشب در اخبار ۲۰:۳۰ چیزی دیدم که اشک در چشمانم حلقه زد واقعا دلم به حال خودم می سوزد در کشور ما با آن تمدن قدیمی و با ۱۴ قرن تمدن وزین اسلامی همان کارهائی را میکنند که در کشورهائی که هدف وسیله را برایشان توجیه میکند انجام میدهند اخیرا سخنانی از دکتر سروش در باره بشری بودن قرآن نقل شده است که انتقادات شدیدی را بر انگیخته و بزرگانی مثل بهاالدین خرمشاهی دکتر یحیی یثربی آیت الله سبحانی و... نقدهائی بر آن نوشته اند و جوابهای مستدلی به آن اظهارات داده اند .

اما من اینجا با صحت و سقم آن گفته ها کاری ندارم چیزی که می خواهم بگویم و دلم را به درد می آورد اینست که چرا باید کارگردانی مثل مجید مجیدی که البته فیلمساز توانمندی است بیش از پنج دقیقه تریبون ملی این مملکت را بدست بگیرد  و دیگری را که دستش به سیم میکرفن این تریبون هم نمیرسد آنهم بدون هیچ رگه استدلالی محکم به ناسزا بگیرد و در آخر هم به او نسبت کفر بدهد

اگر کسی مثل دکتر سروش کافر است ما چه هستیم !!!!!!!!!!!!!!!!

آیا باید یک کارگردان که نه مولوی شناس است نه متفکر دینی ونه....  به خودش اجازه بدهد از پشت تریبون  رسمی این مملکت یک مولوی شناس و یک متفکر دینی را کافر بخواند آنهم از زبان مولانا

ما با خودمان چه میکنیم !!

در تاریخ چه خواهند نوشت؟

زمانی در همین مملکت ابن سینا را کافر خواندند و امروز برایش بزرگداشتها میگیرند.

زمانی در همین مملکت شیخ اشراق را به اسم دین مثله کردند و اکنون  نیز بخاطر خدماتش به دین برایش بزرگداشت میگیرند!!!

روزی در همین مملکت ملاصدرا را تکفیر کردند و اکنون پرچمدار حکمت متعالیه ایست که کتابهایش را در حوزه های علمیه تدریس می کنند و هر ساله به نامش کنگره می گیرند!!

چرا تیشه به ریشه خودمان میزنیم

در آنطرف آب هنوز یک مقاله دو صفحه ای کانت را موضوع رساله دکترا می کنند و آنرا مایه افتخار فلسفه میدانند اما بزرگان ما هنوز ناشناخته اند

از همه جالبتر اینکه نظریات معروفترین ملحدین تاریخ در دانشگاه های ما تدریس میشود و کسی به جنبه الحادی شخصیت او توجهی ندارد اما خدا نکند یک آدم زنده با کلی نظریات قابل قبول و چند سخن مشکوک از خودمان باشد آنوقت است که کمترین حکمش الحاد است و کمترین مجازاتش محرومیت از زندگی!!!

چرا نمی گذاریم در یک فضای مناسب حرفهای مخالف هم مطرح شود و در همان فضا پاسخ مناسب از طرف اشخاص مناسب داده شود و سریعا از هر حرفی بهره برداری سیاسی میکنیم و مسیر را کلا عوض میکنیم

نقد پدرانه آیت الله سبحانی را در روزنامه جام جم می خواندم که به روش متکلمان پاسخ دکتر سروش را داده بود و با آن بار علمی و توانائی هرگز سروش را متهم به کفر نکرده بود ولی هیچ یک از آن سخنان و آن پاسخها در تلویزیون مطرح نمی شود اما سخنان بی پایه و اساس یک کارگردان مطرح صرفا به خاطر اینکه می تواند بر مردم به لحاظ شخصیت شناخته شده اش موثر باشد تمام و کمال پخش میشود

در تاریخ چه خواهند نوشت.........

 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 22:13 |
کی یر کگارد فاز لذت را محکوم به شکست میدانست که دلیلی بر آن را در پستهای قبلی آوردم که اینجا می خواهم به سه دسته استدلال ارائه شده از سوی وی به تفکیک اشاره کنم

۱-رفتارهای متعارض(مقام نظر)

بودن در فاز لذت مستلزم رفتارهای متعارض خواهد بود زیرا اعمالی که در این فاز انجام میشود متاخر بر انتخاب بین لذت های گوناگون است بدین صورت که وقتی می خواهیم عملی را انجام دهیم تعارض بین کسب لذتهای متفاوت دست خواهد داد مثلا کمک به گدا هنگامی که به قصد لذت انجام شود تعارضی بین لذت منفعت طلبی و وجهه اجتماعی بوجود خواهد آورد که پولمان را از دست ندهیم یا مردم به خاطر این عمل ما را ستایش کنند یا وقتی می خواهیم ایرادی به کسی بگیریم از یک طرف حس خراب شد نزذ طرف مقابل را در پیش رو داریم و از طرف دیگر شخصیتی که نزد مخالفین او خواهیم یافت و ....

او میگوید اگر رفتار لذت جویانه واکاوی شود تماما چنین سرنوشتی پیدا خواهد کرد

۲-لذت بیشتر=محرومیت بیشتر(مقام عمل)

به طور مثال فرض کنیم اگر ما بین ۱۰۰ کانال تلویزیونی قدرت انتخاب داشته باشیم در آخر حتما یک کانال را انتخاب کرده و به تماشای آن خواهیم نشست و این به معنای  ترجیح این کانال بر تک تک کانالهای دیگر است اما به معنای آن نیست که ما این یک کانال را به مجموع  ۹۹ کانال دیگر ترجیح داده ایم به زبان ریاضی یعنی اگر ما N امکان برای لذت بردن داشته باشیم در هر صورت یک امکان را انتخاب خواهیم کرد و این به معنای از دست دادن N-۱ امکان دیگر است و هر چه N بزرگتر باشد N-۱ هم بزرگتر خواهد شد!! پس امکانات هر چه بیشتر مساوی خواهد شد با محرومیت  بیشتر!!

۳-ارضاء لذت= اشتهای کمتر

مثل غذا خوردن که ما در شروع غذا خوردن به اندازه مثلا ۳۰ قاشق اشتها داریم و هر قاشقی که خورده میشود اشتهای ما نیز کمتر میشود تا جائی که لذت تبدیل به عذاب خواهد شد باقی لذت ها هم همین گونه است هر چه ارضا شوند اشتهای به آنها نیز کمتر خواهد شد و هیچ گاه نمی توان از کاری به اندازه دفعات انجام قبلی آن لذت برد

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 20:55 |
تحمل تنهائی از گدائی دوست داشتن آسانتر است .

تحمل اندوه از گدائی همه شادیها آسانتر است

سهلست که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

آری مگر انسانیت چیست مگر انسانیت به شرف نیست کسی که در ازاء دوست داشتن قرار است شرفش را از دست بدهد انسان نیست همان بهتر که بمیرد

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 21:2 |
شعر زمستان مهدی اخوان ثالث را کمتر کسی است که ندیده یا نخوانده باشد من باب یاداوری باید بگویم که شعر قصد دارد فضای کودتای شهریور ۱۳۲۰ را تصویر کند و البته چه زیبا از عهده این کار بر می آید

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است

اگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است....

امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که یکی از مهمترین مسائل در زندگی آدمی امنیت است آنهم در وادی های مختلف و وقتی امنیت آدمی از بین میرود دچار خوف می شود و خواب را از چشمان انسان می رباید  و یکی از بدترین آثار آن عدم اعتماد انسانها به یکدیگر است که نتیجه آن همان است که در شعر زمستان آمده است دیگر کسی به در راه مانده کمک نمیکند ,  دیگر جوانهای عاشق هم قدر مهتاب را نمی دانند , دیگر وقتی می خواهی کتابی به دوستی هدیه دهی از تو قبول نمیکند و دیگر....

آری وقتی جامعه دچار جنگ و کودتا و نا امنی هائی از این دست میشود شاید رفتار های اینگونه موجه باشد اما وقتی جامعه به ظاهر در آرامش است چطور؟!

چرا بی اعتمادی آدمها به هم اینقدر زیاد است؟

آیا این به خاطر توجه بیش از حد به نیازهای فردی و نگاه انسان محورانه به زندگی نیست؟

آیا به این دلیل نیست که اکثر انسانها در دنیای مدرن تنها به حقوق خود فکر می کنند و نه تکالیف خود؟

چه میشود اگر ما بدون چشمداشت به دیگران محبت کنیم؟ تا شاید این فضای نا امنی تلطیف شود

چه میشود اگر کسی را که تشنه محبت است سیراب کنیم و جملات ایده آلیستی مثل این را که "به کسی محبت کنیم که لایق محبت کردن است نه تشنه محبت چون اگر تشنه باشد با کسی دیگر هم می تواند خود را سیراب کند." را برای همدیگر اس ام اس نکنیم

چه میشود اگر آنقدر همه چیز را دور از دسترس و مقدس نکنیم که دست یافتن به آن غیر ممکن شود وقابلیت نقد پذیری و تغییر هم در آن بالکل از بین برود...

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 22:8 |
دیشب داشتم مقالات شمس را که آخرای دوره لیسانس خوانده بودم ورق می زدم (یادش بخیر...) حال و هوائی داشتم آن موقعها, هیچ وقت خاطرات آن دوران را فراموش نمیکنم ....

داستانی از بایزید بسطامی توسط  شمس نقل شده است که عینا اینجا برایتان نقل میکنم و خوشحال می شوم نظرات شما را در ارتباط با اینگونه داستانها بدانم

ابایزید اغلب به حج پیاده رفتی.هفتاد حج کرده بود.روزی دید که خلق در راه حج از بهر آب سخت در مانده اند و هلاک میشوند.سگی دید نزدیک آن چاه آب که حاجیان بر سر آن چاه انبوه شده بودند و مضایقه می کردند.

ندا آمد که برای این سگ آب حاصل کن!

بایزید ندا کرد :"که می خَرَد حجی مَبرورِ مقبول به شربتی آب؟"

هیچ کس التفات نکرد

بر می افزود:"پنج حَجّ پیاده ی مقبول"و"شش"و"هفت"ـ تا به هفتاد رسید!

یکی آواز داد که" من بدهم"

در خاطر ابایزید بگشت که"زهی من ـ که جهت سگی هفتاد حَجّ پیاده به شربتِ آب فروختم!"

چون آب در تغار کرد و پیش سگ نهاد سگ روی بگردانید.

ابا یزید در روی افتاد و توبه کرد.

ندا آمد که " چندین با خود می گویی این کردم و آن کردم جهتِ حقّ! می بینی که سگی قبول نمی کند."

فریاد بر آورد که "توبه کردم .دگر نیندیشم."

در حال سگ سر در آب نهاد و خوردن گرفت.

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 21:7 |