تبليغاتX
شمس پرنده
خیلی وقتها این موضوع خود شیفتگی و آدمهائی که دچار آن هستند مرا به فکر وادار میکند والبته خودشیفتگی و لوازم آن عامل اصلی دوری از خدا برای انسان مدرن شده است هر چه انسان مدرن به خود و نیازهای خود توجه بیشتری میکند از خدا دور تر میشود

اما نیِتم از این پست بیان داستان جالب خودشیفتگی است

نارسیس که یکی از الهه های یونان قدیم بوده است جوانی بسیار زیبا که به اظهار علاقه هیچ دختری پاسخ نمیداده است تا روزی یکی از آنها به وی میگوید آرزو میکنم صورت خود را ببینی تا اینچنین سنگدل نباشی

روزی نارسیس که می خواسته آب بنوشد چهره خود را  میبیند واز اینجا به بعد دو روایت هست که میگویند او پس از این که چهره خود را میبیند به درون آب می جهد تا آن صورت  زیبا را دریابد و غرق میشود!

روایت دیگر آنست که که او برای آنکه آن صورت زیبا از دست نرود آنقدر آب نمی نوشد تا از تشنگی میمیرد و بر گور او گُلی میروید که ما در فارسی به آن نرگس می گوییم.

 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 22:11 |
۳۷/۵ درصد در فاز لذت

۱۲/۵ درصد در فاز اخلاق

۵۰ درصد در فاز عشق

از میان ۲۴ نفر رای دهنده

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 11:38 |
اینقدر این مفهوم عشق پیچیده است که واقعا تعجب می کنم چگونه کسانی در صدد تعریف آن برآمده آند این مفهوم گاهی آنچنان با مفاهیم دیگر ممزوج میشود که شاید بتوان عشق را به آن مفاهیم تعریف کرد برای همین هم هست که فکر میکنم وقتی کسی با چیزی کاملا در گیر میشود و تمام وقتش را صرف آن میکندمیگویند او عاشق آن چیز است مثلا فلانی عاشق کارش است یا عاشق کتاب است یا عاشق بچه است و...

به نظرم درگیری زمانی باید یکی از اجزای عشق به مفهوم عرفی آن باشد .ترجیح میدهم این بحث را همین جا ختم کنم چون میترسم منتجج به تعریفی دیگر و من متهم به خود زنی شوم!!!!!!!!!!!!

قصدم از شروع این پست چیز دیگری در این باب بود که سخت برایم جالب است وآن اینکه فغالیت های عاشقانه ورویکرد عمل گرایانه افراد در طول تاریخ در این ارتباط چقدر به آنهائی که در صدد بیان تعریف بوده اند کمک کرده است در حالی که به نظر هیچگاه عاشق نبوده اند!!!!!!!

و جالب تر اینکه بعضا عملکرد و تجربه افراد نتیجه ای کاملا متفاوت میدهد و خواصی کاملا متفاوت را بیان میکند

مولانا پس از آن قمار عاشقانه و قدم گذاشتن در راه عشق توصیف میکند که دور نمای عشق بسیار دشوار مینماید ولی وقتی پای در آن مینهی همه گشایش وراحتی است

عشق از اول چرا خونی بود                تا گریزد هر که بیرونی بود

اما کسی مثل حافظ.... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 10:59 |
ای در کنار لطف تو من همچو چنگی با نوا

آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من....

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 18:31 |
وقتی قسمت اول این موضوع را مطرح کردم قصدم این بود که در خلاصه ترین جملات بیانش کنم اما با نظراتی که دوستان مطرح کردند در مورد فازهای اول و دوم توضیح بیشتری میدهم

۱-فاز لذت

کی یر کگارد میگوید مرحله اول انسانهائی را شامل می شود که بدنبال لذت های آنی بدون مسئولیت هستند کسانی که مثلا با عشق به زن لذت می برند ولی هیچ تعهد اخلاقی نسبت به او ندارند این آدمها به فعالیتهای عقلانی انتزاعی علاقمندند و سعی می کنند با آنها خودشان را سرگرم کنند و البته در این فاز دائما درگیر ملامت هستند و هر چه بیشتر در لذت فرو میروند یاس و بیزاری آنها شدت میگیرد

۲-فاز اخلاق

در این فاز که انسانها به علت سَرخوردگی از فاز قبلی به سوی آن هدایت می شوند توجه به وظیفه پیدا می کنند و تعهد آنها نسبت به انسانهای دیگر و خدا روز به روز بیشتر می شود

سوالی که کی یر کگارد باید پاسخ دهد اینست که چرا فاز لذت محکوم به شکست است؟

او علت را اینگونه بیان میکند که :بدست آوردن هر لذتی به قیمت از دست دادن لذتهای بسیار دیگر است وهر چه لذتی که در پی بدست آوردن آن هستیم بزرگتر باشد لذتهای بیشتری را باید به خاطر آن رها کنیم والبته این به آنجا خواهد انجامید که هیچ گاه انسان ارضا نخواهد شد

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:19 |
به نظر مي‌رسد كه اگر دانشي از هر مقوله‌اي ما را در يكي از اين سه امر يعني زندگي خوش‌تر از ديد روان‌شناختي، زندگي خوب‌تر از ديد اخلاقي و زندگي ارزشمندتر از اين حيث كه ارزش داشته باشد، یاری نكند، يادگيري آن صرف عمر براي امري لاطائل است.(مصطفی ملکیان)

نکته بسیار ظریفی در جملات بالا نهفته است و آن اینکه صرف دانستن چیزی باعث رستگاری نخواهد شد علاوه بر اینکه اگر برای آن وقت هم صرف کرده باشیم عمر تلف کرده ایم همیشه این موضوع برایم سوال بوده که این چیزها که یاد میگیرم بیش از اینکه واقعا به کارم بیآید بعضا عامل غروری پوچ و جزمی ناشایست می شود که از خدا می خواهم ای کاش زندگیم مثل یک روستائی ساده و دینم همچون پیرزنی باشد که خوف خدا تمام وجودش را فرا گرفته است با اینکه با تقلید محض مخالفم اما تناقضهای دل پشتم را شکسته است و دائما خود را نیازمند دستی مهربان که نوازشم کند می یابم اگر علوم ما را به آرامشی که انتظارش را داریم نرساند همه در آب جوی به!!!

زیرکی بفروش و حیرانی بخر                   زیرکی ظنّست و حیرانی نظر

حضرت خاموش در دفتر چهارم مثنوی اشاره به غرور پسر نوح ناشی از دانستن شنا می کند که این غرور او را از نشستن در کشتی پدر باز میدارد

که برآیم بر سر کوه مَشید                       منّت نوحم چرا باید کشید

و چه خوش دعائی می کند برای این بشر مغرور به هیچ، که بارها آرزو می کنم خدا در حق من مستجابش گرداند

کاشکی او آشنا ناموختی                     تا طمع در نوح و کشتی دوختی

کاش چون طفل از حِیَل جاهل بدی         تا چو طفلان چنگ در مادر زدی

البته نمی خواهم بگویم علم و دانش بد است ولی به نظر میرسد همانطور که دانستن میتواند رستگاری را آسانتر کند به همان نسبت هم احتمال خطایش بیشتر خواهد شد وهمان طنابی که بیرون آمدن انسان را از چاه تسهیل میکند همان طناب نیز رفتن به اعماق چاه را آسانتر خواهد کرد و باید سخت مراقب بود که داشتن طناب همیشه خوب نیست!!!!

زیرکی چون کبر و باد انگیز تست              ابلهی شو تا بماند دل درست

و البته این مطالب در مورد این مطالب نیز صادق است!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:2 |
کرکگارد متاله دانمارکی تقسیم بندی بسیار جالبی در مورد فازهای شخصیتی انسانها ارائه میکند که دلم میخواهد آنها را خیلی مختصر اینجا بنویسم و نظر شما را بدانم.

وی زندگی انسانها را به سه فاز تقسیم می کند

۱-فاز لذت

در این فاز انسان بدنبال کسب لذتهای مختلف است مثل لذت ثروت لذت قدرت لذت مقام اجتماعی و...

۲-فاز اخلاق

در این فاز انسان هر کاری انجام میدهد یکسری اصول اخلاقی را به هیچ وجه زیر پا نمی گذارد

۳-فاز عشق

در این فاز آدمی خود را به کل در اختیار قرار میدهد...

مشخصات و ارتباط بین فازهای مختلف

۱-فازها توالی دارند یعنی هیچ انسانی بدون گذز از فاز قبلی وارد فاز بعدی نخواهد شد

۲-هر انسانی در فاز لذت بدنیا می آید

۳-ممکن است انسان تا آخر عمر در یک فاز بماند و هیچگاه وارد فاز بعدی نشود یعنی در فاز لذت یا در فاز اخلاق یا در فاز عشق بمیرد

۳-نوادری به فاز عشق میرسند

۴- عبور از هر فاز برای انسانهای مختلف متفاوت است یعنی زمانهای متفاوت دارد شاید کسی در زمانی کوتاه فازهای لذت و اخلاق را رد کند و به فاز عشق برسد ممکن هم هست اصلا از فاز لذت بیرون نرود

۵-در هر فاز اصالت با همان فاز است و قوانین فازهای دیگر ممکن است نقض شود مثلا در فاز عشق اصول اخلاقی زیر پا گذاشته شود

نکته جالب اینکه از نظر کر کگارد فاز لذت محکوم به شکست است.......چرا؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 19:8 |
همیشه این سوال برام مطرحه که دوست داشتن یعنی چه؟

چون به نظرم میآد دوست داشتن دو بعد دارد یکی درونی یکی بیرونی -البته منظورم نسبت به کسی است که دوست میدارد نه آنکه دوست داشته میشود-از جنبه درونی اصولا باید یه جور احساس باشد که صرفا جنبه شخصی داشته و اهمیتی برای شخص دوست داشته شده ندارد مگر بیان این احساس توسط دوستدار که البته از نظر روانی در طرف مقابل تاثیر خواهد داشت ولی آیا این پایان کار است؟  وفعل دوست داشتن به همین جا ختم میشود ؟

یقینا مردم به کسی که تنها به بیان علاقه بسنده میکند دوستدار نمیگویند(هر چند صفت فاعلی دوستدار تقریبا به کار نمیرود و به جای آن عاشق به کار میرود که به نظر بعضی مثل ابن عربی زیاد دوست داشتن است اگر چه دکتر شریعتی دوست داشتن را برتر از عشق میداند که البته نکته بغایت جالبی است!) و اگر کسی به رفتار اینگونه ادامه دهد نیز ریاکار میگویند پس نکته در کجاست؟

باید به بعد دیگر نظر کرد یعنی کسی که ادعای دوست داشتن دارد باید افعالی غیر بیانی از خود نشان دهد که آنها را دال بر دوست داشتن او بگیرند .

و نکته جالبتر اینکه اگر کسی این اعمال را انجام دهد بدون اینکه دوست داشتن خود را اظهار کند باز هم مردم او را دوستدار خطاب می کنند و این نشان دهنده اهمیت بالای این مطلب است که اگر کسی را دوست داریم باید به گونه ای رفتار کنیم که نشان دهنده این دوستی باشد. 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 19:44 |
میگویند وقتی مولانا با شمس روبرو شد وی در اوج قدرت و دارای شاگردان فراوان و مقام اجتماعی بود و شمس معامله ای با مولوی کرد و پیشنهادی به او داد که البته این پیشنهاد با تمام پیشنهادات دیگری که پیر به سالک میدهد متفاوت بود چون معمولا پیر سالک را در مسیری قرار داده و دست او را میگیرد و به او قول میدهد که اگر راه را درست طی کند به مثلا فلان نتیجه خواهد رسید و تفاوت شمس هم در همین پیشنهاد بود که او به مولانا پا گذاردن در مسیری را پیشنهاد داد والبته هیچ قولی هم به او نداد که چه خواهد شد و تنها نتیجه پا گذاشتن در این راه همان پا گذاشتن در راه بود و دلیری پا گذاشتن در آن !!!!

والبته مولانا هم پذیرفت و قدم در راه عشق نهاد والبته نتایج شگرفی هم از این قبول گرفت 

در دیوان شمس بیت ماندگار و مشهوری است که نشان دهنده این مضمون است

"خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش           بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر" 

*برگرفته از کتاب قمار عاشقانه دکتر سروش

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 12:31 |
امروز یکی از دوستان انتقادی از من کرد و گفت در فلان موضوع جوانی نکنم!!!

با اینکه به ظاهر آدم نقد پذیری نیستم اما حتما روی حرفهای دیگران فکر می کنم به ذهنم آمد که این نقد پذیری دقیقا چیست انسان چه نقدی را باید بپذیرد کدام را نباید و به کدام اصلا گوش ندهداین موضوع با پست قبلی ارتباط دارد یعنی میتوان مفهومی را به نام ادب نقد مطرح کرد(چیزی که بعضاً به نظر میآید در کشور ما رعایت نمیشود و به همین گونه بهانه ها هم فضای نقد بسیار بسته است)

اگر ما عمدتاً به جای فکر کردن عادت به به حرف شنوی تام از دیگران نداشتیم و در مواردی که لزوماً باید فکر کنیم فکر میکردیم هم نقاد خوبی می شدیم و هم نقد پذیر خوبی.

پس خوب است طبق معیار قبلی آنگونه دیگران را نقد کنیم که اگر به جای نقد کننده نبودیم و نقد میشدیم دوست داشتیم همانگونه با ما رفتار کنند.

فکر میکنم باید نقد سازنده(مثل جوانبی که در عمل به ذهن ما نرسیده و دیگران تذکر میدهند) را بپذیریم و البته خلافش را نپذیریم و به انتقادهای انسانهای مغرض توجه نکنیم که به ظن غالب ما را از راه درست گمراه خواهند کرد...

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 18:31 |
اولین باری که این کلمه به گوشم خورد از زبان مادرم بود که گفت مودب باش و من ادب را همیشه رفتار کردن بر اساس نظرات مادرم می دانستم والبته زمانهائی هم که نظرات مادر با پدر دچار اختلاف میشد که دیگر وای بر من!

به هر حال تا مدتها تعریفم از ادب درست سلام کردن، داشتن تواضع، احترام به بزرگتر و چیزها یی از این دست بود. اما کم کم در کشاکش دهر احساس کردم ادب معنایی وسیعتر از آنچه عرف میگوید را داراست و با اضافه شدن به مفاهیم متعدد معانی متعددی هم پیدا میکند مثل ادب تعلیم، ادب تعلّم، ادب ثروت ،ادب قدرت، ادب جایگاه و خیلی چیزهای دیگر خیلی وقتها میشنیدم که فلانی ظرفیت پول را ندارد یا ظرفیت پست و مقام را ندارد و و سوال این بود که ظرفیت یعنی چه؟

 همه اینها همان ادب است و اگر ما ادب هر موقعیت را بدانیم دیگر دچار تناقض نخواهیم شد زیرا ممکن است عملی در موقعیتی عین ادب باشد و در موقعیت دیگر عین بی ادبی!

حال این سوال پیش می آید که ادب هر یک از این اضافات ادبی!! که گفته شد چیست شاید نتوان برای همه آنها معیار واحدی بدست داد که مثلا گفت ادب ثروت انفاق است یا ادب قدرت مراعات حال زیر دستان و....

ولی به نظر میرسد اگر  بخواهیم معیار حداقلی بدهیم اینست که ادب در هر موقعیتی "رفتار به گونه ایست که اگر در آن جایگاه نبودیم انتظار داشتیم با ما همانگونه رفتار شود".

 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 15:37 |
عشق تو مشرق زمین همیشه با عدم حضور همراه بوده و معمولا عاشق از دیدار معشوق بی نصیب برای همین هم گشودن رخ ،دیدار یار یاخبری از او آرزوی همیشگی عاشق، اما حداقل این بود که عاشق در کوی یار یا از بوی یار یا در سطوح غیر کلاسیک با حضور یار  وجود او را درک میکرد و این حضور البته بخش مهمی به شمار میرفت و با یک دیدار ،عاشق خاطره حضور را مدتها با خود به همراه داشت و حتی عبور از جائی که معشوق از انجا گذر کرده بود تجربه حضور را تا مدتها زنده نگاه میداشت

اما اکنون تکنولوژی(که آرزو میکنم بساط آن از همه دنیا برچیده شود!!!!)راههای حضور را بسته تر و بسته تر میکند ارتباط آدمها محدود به چت و پیام کوتاه و نامه الکترونیکی و چیزهائی از این دست شده است و دیگر حتی علاقه ای به شنیدن صدای همدیگر ندارند و ترجیح می دهند مناسبتها را با smsبه هم تبریک یا تسلیت بگویند وحضور خلوت انس کم کم به دست فراموشی سپرده می شود.

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 22:33 |
وجود درکهای متفاوت در شرایط مختلف گاها باعث بروز مشکلات زیادی برای انسانها میشود به خصوص کسانی که رازها و نیاز ها وجودی زیاد و متعالی دارند که دکتر علی شریعتی هم از همین انسانها بوده است وقتی انسان در میان کسانی زندگی می کند که حرفش را نمی فهمند و او هم به تبع با اطرافیانش ارتباط بر قرا ر نمیکند چه میتواند بکند؟!

آیا میتوان چیزی را ملاک زندگی درست قرار داد؟ آیا چنین ملاکی وجود دارد ؟ آیا باید همرنگ جماعت شد ؟ یا باید جماعت را با خودت هم رنگ کنی یادم میاید در مقالات شمس دیده ام که شمس تبریزی میگوید اگر بخواهی در میان این مردم زندگی کنی باید نفاق کنی و الا باید در بیابان و دور از این مردم زندگی کنی!!!!!!

جائی دکتر شریعتی میگوید:"وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است وقتی گریستم گفتند بهانه است وقتی خندیدم گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم...."

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 20:20 |
کتاب منقذ من الضلال امام محمد غزالی را می خواندم و اینکه ایشان درگیری فکری کدامین راه درست است را داشته سخت برایم جالب بود سوالی که غزالی برای خود مطرح میکند اینست که عقل اشتباهات حس را در می یابد و آنها را تصحیح میکند  از کجا معلوم که چیزی برتر از عقل نباشد که اشتباهات عقل را تصحیح کند!!!!!!

او چهار گروه را بر میشمارد که شامل فلاسفه متکلمین تعلیمیه و عرفا میشوند و بعد سه تای اول را رد میکند و بهترین راه را راه عرفا تشخیص میدهد

کتابی موجز و خواندنی است  که میتوانید از اینجا دانلود کنید

منقذ من الضلال

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 23:41 |