تبليغاتX
شمس پرنده
حق شب قدر است در شبها نهان

تا کند جان هر شبی را امتحان

پ.ن

روزگار میگذرد و خیال خام گشایش فربه تر می شود امتحان می کنی ....امتحان می کنی......

اما روزی در می یابی که امتحان می شوی و شبها بهانه ایست برای ضربان ارغنون .....باز هم پیش می روی و به وهمی از حقیقت دل می بندی از سر عجز .......و باز هم امتحان .....

آی پدر چه کردی که مرا از امتحان خلاصی نیست؟!

هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش

ما همه لاشیم با چندین تراش

مردابی شکل می گیرد که ممتحِن و ممتحَن باز نمیشناسد ........و قدری در کار نیست ....همه قدر است

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 21:12 |

با توجه با اینکه آگاهی از فراق حضرت حق برای انسان رنج آور است. همه راههایی که انسان در برخورد آگاهانه با این هجرو فراق پیشه می کند، اساسش غفلت است.او خود را با مشغول کردن به کارهای این دنیا و یا گریز از هشیاری به روشهای کاذب یا لذت ناشی از خیال پردازی و تصویر سازی ، از رنج این تنهایی می رهاند.

یکی از بهترین داستانهایی که مولانا در این ارتباط بیان می کند ، داستان پیرچنگی در دفتر دوم مثنوی است.در این داستان پیرمرد چنگی که شادابی و جوانی خود را از دست داده است. پس از اینکه مورد لطف خداوند قرار می گیرد ، به غفلت ناشی از غره گی خود به جوانی پی می برد و به صراحت میگوید که مشغول بودن به کار دنیا او را از مساله فراق و جدایی او از حضرت حق دور کرده است.

آه کز یاد ره و پرده عراق

رفت از یادم دم تلخ فراق

مولانا تلازم آگاهی ورنج و درد را به عنوان یک اصل بیان می کندو معتقد است هرکه او به موقعیت خود در این دنیا آگاهتر باشد ، رنج و درد بیشتری دارد.این درد و رنج ، همان درد و رنج ناشی از فراق است که از یک سو می تواند عامل تحرک و آگاهی انسان شود و با راه حلهایی که خواهد آمد او را در مسیر درست سلوک قرار دهد، اما از طرف دیگر انسانی که با غفلت سعی می کند خود را از این درد و رنج نجات دهد نه تنها ازآن نمی کاهد بلکه باعث افزوده شدن رنجهایش خواهد شد .نتیجه اینکه اگر از رنج بهره برداری مناسب صورت بگیرد راه نماست و اگر نگیرد راه زن خواهد بود.

هرکه او بیدارتر ، پردرد تر

هر که او آگاه تر رخ زردتر

گر ز جبرش آگهی زاریت کو

بینش زنجیر جباریت کو

بسته در زنجیر چون شادی کند

کی اسیر حبس آزادی کند

از طرفی بسیاری از انسانها بدرستی دریافته اند که در دام این دنیا گرفتارند و برای رهایی از این گرفتاری روشهای کاذبی را برای فرار از هشیاری در پیش می گیرند.

جمله عالم ز اختیار و هست خود

می گریزد در سر سرمست خود

تا دمی از هوشیاری وارهند

ننگ خمر و زمر بر خود می نهند

جمله دانسته که این هستی فخ است

فکر و ذکر اختیاری دوزخ است

می گریزر از خودی در بی خودی

یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

نفس را زآن نیستی وا می کشی

زآن که بی فرمان شد اندر بی هشی

واردشدن به دنیای عدم هشیاری راهیست که انسان برای فراموش کردن درد فراق و اسارت خود در این دنیا در پیش می گیرد، به سراغ مستی می رود و یا خود را به کاری مشغول می کند .

اریک فروم می گوید :

"یکی از راههای رسیدن به غایت ، انواع لذتهای آمیخته با عیاشی و میگساری است این ممکن است به شکل نوعی نشئه بی خود کننده که شخص برای فریب دادن خود می آفریند جلوه گر شود ، که گاه مواد مخدر نیز به آن کمک می کند ."

از آنچه گفته شد مشخص می گردد تمامی راههایی که انسان برای رهایی از رنجها در پیش می گیرد ، بر پایه غفلت است و آنچه که به تبع جهل و یا تکبر برای انسان پیش می آید نیز از غفلت نشات می گیرد. جهل انسان را از دستیابی به حقیقت باز می دارد و تکبر و خیال نیز همچون حجابی ، چشمان انسان را بر روی حقیقت می بندد.

استن این عالم ای جان غفلت است

هوشیاری این جهان را آفت است

پ.ن:

۱-تمام لذت دنیا به همین غفلت است آخ که اگر غفلت نبود چه کار میشد کرد؟

رنج بیش از این دیگه چی بود

۲-خیلی برایم جالب است که مولانا درست به همان مواردی اشاره می کند که روانشناسان معاصر به آن رسیده اند.....جل الخالق
 
+ نوشته شده توسط رضا در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 13:51 |
نوشتن ازایمان هم سخت است هم راحت ،یک بار دیگر نیز از ایمان نوشته بودم اما اینبار می خواهم از نگاه دیگری بنویسم،اینکه ایمان چگونه بدست می آید و بر اساس ساختار هر دین با مشخصه های بارز آن چکونه ایمانی از طرفداران آن دین طلب می شود ،مشغول پایان نامه ام هستم و اتفاقا اکنون که این پست را می گذارم درگیر مقوله ایمانم ،می خواهم حرفهائی را که توی پایان نامه نمی توانم بزنم اینجا بزنم

در باب ایمان قبل از هر چیز باید به نکته دقت کرد که ایمان یک فعل است نه یک انفعال یعنی شما دچار ایمان نمی شوید بلکه آگاهانه ایمان می آورید و هر فعلی نیز مسبوق به اراده است و هر اراده ای برای اینکه ارزشمند باشد باید آگاهانه و مختارانه شکل بگیرد نتیجه اینکه ایمان یک فعل کاملا اختیاری است و نمی توان کسی را که از سر اجبار یا بدستور کسی ادعای ایمان می کند را مومن دانست

ذات ایمان نعمت و لوتی است حول

ای قناعت کرده از ایمان به قل

اریک فروم ایمان را دو گونه می داند یکی ایمانی که به معنای داشتن است و دیگری ایمانی که به معنای بودن است

او می گوید:"خداکه زمانی نمادی برای برترین آرمانهای درونی ماست در حالت داشتن تبدیل به بت می شود،چیزی که بر ساخته خود ماست و ما برخی از صفات خود نظیر نیروی جسمانی قدرت و شهرت را به آن نسبت می دهیم

ما نه تنها به این بت وابسته ایم بلکه از طریق یکی دانستن خود با این جنبه های جزئی که بر محور داشتن استوار است تمامیت خود را از دست می دهیم و از رشد باز می مانیم"

ایمان انسانها در چنین جوامعی ناشی از ترس و خواست نیروئی دیگر است و این نوع ایمان در جوامعی که ادیان اقتدار گرا در آنها حاکم است شکل می گیرد انسانها در این گونه جوامع ایمان نمی آورند بلکه دچار ایمان می شوند!!

در این نوع عقل تعطیل است

اما گونه دیگری که فروم به آن اشاره می کند ایمان به معنای بودن است در این نوع، ایمان صرفا مجموعه ای از عقاید نیست بلکه نوعی جهت گیری وجودی است و به جای ایمانی که داریم ایمانی بوجود می آید که در آن هستیم

در این نوع ایمان اطمینان حاصل می شود اما اطمینانی که حاصل تجربه ذهنی خود ما در برابر منش دیگری است نه از تسلیم در برابر اقتدار تعصب آمیز

اکهارت می گوید:این ایمان فرآیند جاودانی زایش مسیح در درون ماست

این نوع ایمان در جوامعی شکل می گیرد که انسان گرا هستند و ادیانی که انسان برای آنها اهمیت اساسی دارد

حال شما قضاوت کنید که ایمان ما از کدام نوع است آیا همان است که پیامبر اسلام می خواست آیا ما در مسیر هدایت او قرار داریم آیا ما مصداق آزادی اراده ای که رسالت نبی بر انسان است هستیم

چون به آزادی نبوت هادی است

مومنان را ز انبیا آزادی است

بگذریم...

پ.ن

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
           من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!

چقدر سخت بود نوشتن...

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:35 |

 هراس من باري مردن در سرزميني است كه در آن مزد گوركن از آزادی

آدمي افزون باشد....
+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:10 |
سخت خاک آلود می آید سخن

آب تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند

آنکه تیره کرد هم صافش کند

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 17:51 |
نمیدانم چه باید بگویم

الان که این پست را می نویسم زمانی است که مکالمه ام با امیر منصور تمام شده است می خواهم داستان امیر منصور را به شکل خلاصه برایتان بگویم

مدتهاست روی موضوع عشق کار می کنم مدلهای زیادی را خوانده ام حرفهای زیادی را شنیده ام اما باز هم از امیر منصور هیچ نمی فهمم

من دانشجوی سال دوم مهندسی برق الکترونیک دانشکده فنی بودم که این پسر وارد دانشگاه شد و رشته سخت افزار را شروع کرد می دانستم از دهاتهای اطراف شاهرود آمده است و فرزند شهید است مدتی گذشت تا شنیدم عاشق دختری تهرانی شده است و اطرافیانش هم غافل از همه جا او را تحریک می کردند

شاید زمان زیادی نگذشته بود که شنیدم با دسته گلی وارد جلسه امتحان آمار شده و به هوای ملاقاتی با معشوق به تذکر مراقبان هم وقعی ننهاده است و کار به جائی رسیده که یک جام از پنجره های بزرگ دانشکده را شکسته و به زور از جلسه بیرون انداخته شده است

همان روز بود که به بیمارستان روزبه منتقلش کردند و چند شب آنجا بستری بود و بعد از آن چند روز رسما مجنون شده بود با شاخه گلی در دست به کلاسهای دانشکده برق می آمد و از استاد اجازه می گرفت و در باب عشق و وصال و استحاله در معشوق حرفهای پریشانی می زد و کلاس را مختل می کرد از همان جا بود که من با این پسر همراه شدم معمولا از کلاس خارجش می کردم و می بردمش مرکز مشاوره دانشگاه آنجا هم یکی یه حرفی میزد و اگر خیلی اوضاع خراب بود تو کلینیک دانشگاه آرامبخشی حواله رگهایش می شد و باز از فردا روز از نو روزی از نو........داستان مفصل است الان از آن روزها نزدیک پانزده سال می گذرد .....پانزده سال

سالی یک بار به دیدنش می روم و او بعد از این همه سال و مصرف داروهای عجیب و غریب که از لحاظ فیزیکی هم تاثیر زیادی گذاشته تمام کلامش آن واقعه امتحان آمار دانشکده و حرفهائی شطح گونه که من هیچ نمی فهمم و هر سال که می گذرد موضوع برایش تازه تر می شود ....حوصله ندارم همه چیز را بگویم

من هیچ نمیفهمم و کیجم

ملت عاشق زملتها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

پ.ن:

ملتمسانه می خواهم دعایش کنید......

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 20:17 |

وقتی پست ایمان و اعتقاد را می نوشتم و سعی می کردم فرقهای این دو مفهوم را نمایان کنم می رساندم که ایمان همیشه با شک و دودلی همراه است و همیشه انسان در ترس و نگرانی از دست دادن آن بسر می برد درست برعکس اعتقاد که ترسی در از دست دادن آن وجود ندارد چون تنها وقتی اعتقاد از بین می رود که استدلالی علیه آن اقامه شود که به تبع یا استدلال اقامه شده درست است و اعتقادی دیگر جایگزین اعتقاد قبلی می شود و یا آن اعتقاد پا برجا می ماند

ولی وای از زمانی که ایمان از دست برود

وقتی ایمانی که با تمام وجودمان سر و کار دارد از دست رفت هیچ تضمینی برای جایگزینی آن وجود ندارد والبته دلیلی را هم نمی توان برای از دست رفتن آن جست

شاید به همین خاطر است که ایمان همیشه همراه با شک است،همراه با ترس است

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل به دست کمان ابروئی است کافر کیش

چیزی که می خواهم اینجا اضافه کنم متعلَق ایمانست و اینکه ایمان به چه چیزی تعلق می گیرد و ما مومن به چه می شویم

کمی جستجو نشان می دهد که ایمان به یک گزاره تعلق نمی گیرد ایمان به چیزی که همه جوانب آن کاملا مشخص است تعلق نمی گیرد

ما ممکن نیست به یک گزاره اخلاقی یا ریاضی ایمان داشته باشیم مثلا نمی گوییم دو دو تا چهارتاست و من به آن ایمان دارم(اگر هم این عبارت را بکار ببریم به معنای اعتقاد عقلی است)یا به این گزاره که هر انسانی فانیست ما به همه این گزاره ها اعتقاد داریم آنها را قبول داریم حال اگر روزی کسی ثابت کرد دو دوتا پنج تاست مشکلی پیش نمی آید.حداکثر اینست که گزاره و باور دیگری جایگزین قبلی شده است واگر ثابت شود که انسان غیر فانی هم هست خوشحال هم می شویم که شاید آن استثنا ما باشیم

اما در مورد ایمان متفاوت است ما فعل ایمان داشتن را تنها برای سخن دیکران یا احساس دیگران یا چیزی از این دست بکار می بریم برای کسی یا چیزی که همه چیز را در مورد او نمی دانیم مثلا می گوییم من به حرف فلانی ایمان دارم،من به خدا ایمان دارم،این جملات تفاوت اساسی با جملات قبلی دارند وقتی می گوییم من به حرف فلانی ایمان دارم واقعا ایمان به گزاره ای نیست که او بیان می کند و درست بودن یا غلط بودن از خصوصیا ت آن گزاره است بلکه ایمان ما به کسی است که گزاره را بیان کرده در مورد خدا هم همینگونه است ما به اثر خدا در جهان اعتقاد داریم و به خود او ایمان ما ایمان داریم که آن گوینده درست می گوید و البته می ترسیم که شاید درست نگوید و همین ترس نشانه ایمان است

برای روشن تر شدن فرض کنید کسی که ایمان دارید درست می گوید روزی گفته است دودوتا چهارتاست و به خاطر ایمان به او معتقد شده اید که دودوتا چهارتاست روز دیگر کسی ثابت می کند دودوتا پنج تاست اعتقاد شما به گزاره اول از بین می رود و معتقد به گزاره دوم می شوید ولی ایمانتان هم به آن شخص از بین می رود با این چه می کنید؟

حال می خواهم جزء دیگری اضافه کنم و آن امید است،ایمان همیشه بر امید استوار است و همین امید است که ایمان ما را تضمین می کند ما امید داریم که خدائی باشد و به همین خاطر به او ایمان داریم ،ما امید داریم فلانی درست بگوید به همین خاطر به او ایمان داریم

امید خصیصه اصلی ایمان را ثبوت می بخشداصلا شک با امید ممزوج است وقتی شک داریم تلویحا امید داریم که اشتباه کنیم یعنی امید داریم آنکه مورد ایمانمان قرار گرفته درست باشد.

پ.ن

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

 

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:59 |
اللهم اغفر لی ما لا یعلمون و لا تواخذنی بما یقولون واجعلنی خیرا مما یظنون

پ.ن

من میان گفت و گریه می تنم

یا بگویم یا بگریم چون کنم؟

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:26 |
اضطراب چیست و چگونه بوجود می آید؟

فروید ساختار شخصیت را شامل سه بخش میداند

۱-نهاد:نهاد در شخصیت انسان مخزن غرایز و نیروهائی است که بوسیله غرایز تحریک می شونداین بخش طبق اصل لذت نیروئی را در جهت افزایش لذت و کاهش درد اعمال می کندوتلاش می کند تا نیازهایش خیلی فوری ارضا شوند و هیچ تاخیری را نمی پذیرد

۲-خود:آن بخش از شخصیت است که با واقعیت روبروست و بخش منطقی شخصیت انسان است و وظیفه دارد در خواستهای نهاد را با واقعیت منطبق کند ،مثلا به تعویق اندازد

۳-فراخود:عقاید قدرتمند ناهشیار انسان است که عمدتا در کودکی فراگزفته می شود(درستها و غلطها)ودو بخش دارد که یکی وجدان است و دیگری آن خود آرمانی که در اثر کارهائی که در کودکی به خاطر انجامش تحسین شده ایم شکل می گیرد

فروید می گوید خود که در برابر واقعیت قرار دارد از سه جهت تحت فشار است یکی واقعیت و دو دیگری نهاد و فراخود.تعارض بین واقعیت و نهاد آنچیزی است که باید توسط خود کنترل شود و فراخود نه برای لذت تلاش می کند یعنی آن کاری که نهاد می کند و نه برای رسیدن به اهداف واقع بینانه و منطقی یعنی آن کاری که خود می کند بلکه تنها به کمالات اخلاقی می اندیشد ،اضطراب وقتی به وجودمی آید که خود شدیدا تحت فشار باشد

انواع اضطراب

۱-اضطراب واقعی:یا همان ترس از خطرات ملموس در زندگی عملی مثل آتش،زلزله،تصادف رانندگی و ...

۲-اضطراب روان رنجور:یا تعارض ارضای غریزه با واقعیت ،این اضطراب در کودکی ریشه دارد

۳-اضطراب اخلاقی:از تعارض بین نهاد و فراخود ناشی می شود که در واقع همان ترس از وجدان است وقتی که غریزه با اصول اخلاقی مغایرت پیدا می کند و هرچه فراخود تکامل بیشتری یافته باشد این گونه اضطراب بیشتر است

مکانیزمهای دفاعی علیه اضطراب

۱-سرکوبی:این روش رایج ترین روش است وبه گونه ای شکل می گیرد که آنچه موجب اضطراب شده است از آگاهی هشیارانه ما به سطوح ناهشیار وجود منتقل می شود

۲-انکار:مثل انکار قریب الوقوع بودن مرگ یا مثلا کسی که عزیزی را از دست داده ولی مرگ او را انکار می کند

۳-واکنش وارونه:مثل کسی که شدیدا تحت فشار تمایلات جنسی است و به مبارزی علیه بی بندو باری و هرزگی تبدیل می شود

۴-فرا فکنی:نسبت دادن نیروها به شخصی دیگر مثل کسی که می گوید:"من از او متنفر نیستم او از من متنفر است"

۵-واپس روی:بازگشت به دوره های قبلی زندگی که در آن دوره ها اضطراب کمتر بوده ،مثل رفتار بچه گانه ای که از یک بزرگسال سر می زند

۶-دلیل تراشی:موجه کردن خودمان وقتی فکر یا عمل تهدید کننده ای وجود دارد،مثل کسی که از کار اخراج شده و می گوید این کار اصلا بدرد او نمی خورده است

۷-جابجائی:مثل کسی که از مدیر خود متنفر است و چون نمی تواند سر او داد بزند سر سگش داد می زند

۸-والایش:در این روش اصل نیروی تحریک کننده جابجا می شود و معمولا این جابجائی بصورتی قابل قبول و تحسین بر انگیز است،مثل آنکه نیروی فشار جنسی را به رفتارهای هنری خلاق منحرف می کند

منبع:نظریه های شخصیت دوان شولتز و سیدنی الن شولتز

پ.ن:

مضطربم.... 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:28 |
آیا گناه با احساس گناه یکی است؟

یقینا جواب منفی است دلیلش هم اینست که گناه یک مفهوم کاملا دینی است اما احساس گناه مقوله ای روانشناختی به همین دلیل هم هست که عده ای با انجام آنچه از نظر دین گناه است احساس گناه نمی کنند و عده ای هم با انجام آنچه که از نظر دین گناه نیست احساس گناه می کنند

جالب اینجاست که توبه هنگامی انجام می شود که گناه به معنای عملی مخالف دستورات دینی صورت پذیرفته باشد و اصلا مفهوم توبه برای انجام گناه به معنای دینی آن تعریف می شود

نسبت بین گناه و احساس گناه در نسبت با هر انسان به قول منطقیون عموم و  خصوص من وجه است یعنی بعضی مواقع اشتراک دارند یا به تعبیری دیگر هر گناهی با احساس گناه همراه نیست و هر احساس گناهی هم گناه نیست همچنین گناهانی هستند که با احساس گناه همراهند

توبه مقبول از نگاه دین پشیمانی از گناه با تمام وجود و عدم تکرار آنست پس توبه مقبول زمانی اتفاق می افتد که اولا گناه با احساس گناه همراه باشد ثانیا شخص گناهکار قصد توبه به معنائی که گفتم داشته باشد زیرا ممکن است گناه اتفاق افتاده است احساس گناه هم وجود دارد ولی شخص بدلایلی(مثلا لذت فوق العاده ای که در گناه هست!!!!)توبه نمی کند

در دو حالت دیگر هم که عمل گناه است اما احساس گناه نیست و یا احساس گناه هست ولی عمل گناه نیست توبه معنائی ندارد

اما منظورم از همه آنچه گفتم بیان این است که آنچه به شکلی کاملا قوی از ابراز توبه جلوگیری می کند عشق است ،عشق هیچگاه اجازه نمی دهد که انسان احساس گناه بکند اجازه نمی دهدکه انسان توبه را بیازماید او توبه میکند یا شاید بکند اما قدرت عشق او را وا میدارد که از توبه توبه کند

مولانا در دفتر ششم مثنوی داستان زیبائی از این مضمون دارد که هنگامی که  بلال حبشی را از بیان احد و ایمان به خدای یگانه منع می کردند ابوبکر از بلال می خواست که در برابر کافران (به یاد داشته باشید که اظهار اعتقاد به خدای واحد در جامعه ای که دینشان بت پرستی است گناه محسوب می شود)توبه کند وبلال نمی پذیرفت و یا توبه دروغین خود را انکار می کرد

باز پندش داد باز او توبه کرد

عشق آمد توبه او را بخَورد

توبه کردن زین نمط بسیار شد

عاقبت از توبه او بیزار شد

ای تن من و ای رگ من پر ز تو

توبه را کنجا کجا باشد در او؟

توبه را زین پس ز دل بیرون کنم

از حیات خلد توبه چون کنم؟

پ.ن

خیلی خسته ام 

خواب هم کم کم از چشمانم رخت بر می بندد...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود                       گاهی،حضور واقعه کمرنگ میشود.......گاهی

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:12 |