تبليغاتX
شمس پرنده
بیت اول مثنوی را به اشکال مختلف قرائت می کنند که من حداقل سه شکل زیر را دیده ام

۱-بشنو از نی چون حکایت می کند            از جدائی ها شکایت می کند

۲-بشنو این نی چون شکایت می کند         از جدائی ها حکایت می کند

۳-بشنو این نی چون حکایت می کند          از جدائی ها شکایت می کند

آن روایتی که از همه مشهورتر است اولی است که البته غلط ترین آنها هم هست در اولی معنای نی و کارکرد آن بسیار نزدیک به کارکرد نی به معنای سازی بادی است و از معنای استعاری آن که مقصود مولانا بوده و عده ای گفته اند انسان کامل است و عده ای هم منظور را خود مولانا میدانند دور است چرا که در این روایت اول اشاره به شکایت کردن از فراق و جدائی است که یقینا مولانا  همانطور که خود در دفتر اول می گوید:

من ز جان جان شکایت می کنم               من نیم شاکی روایت می کنم

اهل شکایت کردن نبوده است و این بیت دقیقا به همان معنای بیت اول نی نامه است

اما روایت درست بر اساس نسخه قونیه که نزدیک ترین نسخه به زمان مولاناست دومی است و مولانا صنعتی بدیعی را در این بیت به کار برده است که به آن اضراب و ترقی** می گویند ومقصود اینست که

بشنو این نی چون شکایت می کند  (نه شکایت نمی کند بلکه) از جدائی ها حکایت می کند

 

منبع:سخنرانی دکتر سروش در کنگره آموزه های مولانا برای انسان معاصر با نام خاموش پر گفتار در باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران سال ۱۳۸۲

 

**:اضراب (epanorthosis) در لغت به معنی روی گردانیدن و رخ تافتن است و در علم بدیع آن است که گوینده کلام خود را که در مدح یا هجو یا غیر آن است به حرف اضراب (بل، بلکه) عطف کند. حرف اضراب یا اعتراض سبب ابطال یا تصحیح یا تشریح جمله ی قبل از خود می شود. برای مثال:
ای میوه دل من لا، بل دل
وی آرزوی جانم لا، بل جان
در مصراع اول و دوم حرف عطف "بل" عبارت های قبل از خود را تصحیح کردهاند.
همچنین در:

 "نبود دندان لا، بل چراغ تابان بود"
شاعر با استفاده از حرف عطف بل، جمله ی اول را تصحیح و باطل کرده است.(منبع:زبان و ادبیات فارسی).

  

 

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 22:37 |
سفر امسال واقعا چیز دیگری بود،نمی دانم من متفاوت بودم یا غیر من متفاوت بود تقریبا همه آنهائی که در پنج سال گذشته شناخته بودم حضور داشتند،امیر منصور هم بود،همان دوست عاشقی که از عشق کارش به اصطلاح به جنون کشید آری او هم بود اما چندین پله بالاتر.

فضای آرامگاه مثل همیشه آرام بود بوی عطر فضا را آکنده بود سرای بوالحسن تنها چیزی بود که به ثبات رسیده بود

اینجا کسی با خویش نیست

                         یک مست اینجا بیش نیست

                                                 اینجا طریق و کیش نیست..........

شب در جوار سرای او که ساز زدن را درونش ممنوع کرده بودند با یک زیر انداز کهنه زیر ماهی که تا کمال یک قدم فاصله داشت نشستیم

سکوت نیمه شب را صدای زنگ دار درویشی که که سه تار می زد ،دف من و نگاه عمیق آدمهائی که ذکر یا علی و ریتم لا اله الا الله بی خودشان کرده بود می شکست

صدای هق هق عباس را از دور می شنیدم و تلاش حسین برای اینکه خود را به اندازه تمام آن فضا پهن کند و صدای پیرمرد درویشی که ذکر یا علی اش جز حسرتی درمان نشدنی برایم چیزی نداشت....

به یاد همه کسانی که دلشان آنجا بود بودم

تمام ذهن امیر منصور  متمرکز اتفاق دوازده سال پیش دانشکده فنی بود همان موقع که او دانشجوی سال اول مهندسی کامپیوتر بود.همان موقع که او پله های قربت را یکی یکی می پیمود و من طناب غربت را به یکباره پائین می رفتم.این بار جمله ای گفت که هنوز لرزه اش بر اندامم یادگاری می نویسد،چیزی گفت که مضمونش این است:

عشق نقطه عطفی است که جهان بی آغاز در آن پایان می پذیرد و جهان بی پایان آغاز می شود.

نزدیکای صبح بود که دلچسب ترین نمازم را خواندم و خوابیدم.....

صبح ۱۳ رجب غلغله ای بود آدمهای زیادی از جاهای مختلف جمع شده بودند،درویشی جلوی در کفشها را جفت می کرد،عده ای برای خوان بوالحسن طعام آماده می کردند ، کشکول درویش رضا پر از شکلات بود و کام مردم را شیرین می کرد،از چهره این پیرمرد سنگسری خوشم می آید.

من و درویش رضا

نزدیکهای ظهر بود که جمعی از دوستان تو بیابانهای اطراف مقبره جمع شده بودند از من هم خواستند که بروم و ساز بزنم من هم رفتم ،دوستی دیوان می زد و این شعر را زمزمه می کرد

آن کیست که از روی کرم با ما وفاداری کند

                             بر جای بد کاری چو من یک دم نکو کاری کند..........

در همین حال هم بلندگوی مسجد دعای عهد پخش می کرد

یا حیًّ بعدَ کلِّ حیّ و یا حیًّ قبلَ کلِّ حیّ و یا حیًّ حینَ لا حیّ.......

خلاصه همه چیز برای توبه کردن آماده بود اما من توبه نکردم!!

سفر مثل همیشه در مسیر چهار باغ و سواری روی ابرها پایان یافت...

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 19:15 |
مفهوم عشق چیزی است که در مجموعه مفاهیم اینگونه از پیچیده ترین آنهاست ،منظورم از مفاهیم اینگونه مفاهیمی است که به قول منطقیون قابل تعریف حدی نیست یا حداقل من تعریف حدی قابل قبولی برای آن سراغ ندارم و تعاریفی که معمولا برای اینگونه مفاهیم ارائه می شود تعریف به عوارض و آثار است مثل آنچه که ابن عربی درباره عشق می گوید:"زیاده فی المحبه"

این اواخر کتابی به دستم رسیده که قصد دارم بر اساس آن یک سرفصل جدید را شروع کنم

The model of love

A study in philosophical theology

Vincent Brummer

برومر در این کتاب سعی می کند مدلی برای عشق ارائه کند و بعد قابلیت استفاده این مدل را در عشق الهی مورد بررسی قرار دهد

هر چند من با اصل ارائه مدل خیلی راحت نیستم چون عشق را مدل پذیر نمی دانم بلکه تنها از راه مصادیق قابل بررسی اش می دانم.اما میتوان این مدل را هم به عنوان یک مصداق در نظر گرفت و آنرا برای درک مفهوم به کار برد

در بخش اول برومر مشخصات عشق رمانتیک را از دیدگاه یک فیلسوف اسپانیائی به نام اورتگا(1955-1883)می آورد.اورتگا سه مشخصه اصلی برای عشق رمانتیک بیان می کند

۱-عشق رمانتیک انحصار گراست

یعنی معشوق تنها متعلق عشق عاشق است و با محرومیت از همه چیز های دیگر همراه است از دیدگاه اورتگا عشق یک توجه منحصر به معشوق است

۲-عشق رمانتیک آرزوی یگانگی با معشوق رادارد

۳-عشق رمانتیک مستلزم گونه ای از رنج است که به دلیل فاصله عاشق از معشوق به وجود می آید

اگر عشق را از دیدگاه اورتگا فرمی از توجه بگیریم در ادامه به چند سوال پاسخ خواهیم داد که

۱-آیا می توان در عاشق شدن اختیار داشت؟

۲-عاشق شدن ناشی از شناخت عاشق از معشوق است یا ناشی از اوهامات او نسبت به معشوق است؟

۳-چه رابطه ای بین عشق و میل جنسی وجود دارد؟ 

پ.ن:من با این بی خوابی پریودیک چه کنم؟

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 5:32 |
آنچه که اینجا می خواهم به آن بپردازم ،گسستن در هر یک از روابط معامله گرایانه و عاشقانه است که پست" عاشقانه چیست؟!" سعی کردم خصوصیاتشان را دسته بندی کنم

همانطور که گفتم وقتی هر یک از دو نوع رابطه می گسلد دو حالت پیش می آید

۱-رابطه برای همیشه پایان می پذیرد

۲-رابطه مجددا برقرار می شود

در  حالت معامله گرایانه

وقتی رابطه می گسلد که زمان قرارداد تمام شده باشد یا یکی از طرفین به تعهد خود عمل نکرده باشد که در این حالت با متضرر شدن یک طرف یا در حالت مساوی رابطه برای همیشه خاتمه یافته می یابد و طرفین موضوع را یا کلا  یا با نفعی که بعد ها عایدشان می شود  فراموش می کنند و البته معمولا ما می توانیم روابط معامله گرایانه را از مسائل شخصیتی جدا کنیم یا بهتر است اسم آنرا هویت بنامیم.

همچنین در شرایطی این قرارداد مجددا بر قرار می شود که یا طرف خاطی شرایط توافق را و جبران خسارت طرف مقابل را می پذیرد یا یک طرف از حقوق خود میگذرد

اما در رابطه عاشقانه

این روابط بسیار شککنده تر از روابط نوع قبلی هستند و البته بسیار هم راحتتر دوباره برقرار می شوند و این برقراری دوباره البته مستحکمتر و نزدیکتر خواهند بود

مانند نخ نازکی که دو چیز را به هم پیوند می دهد ،به راحتی پاره می شود و پس از گرهی دوباره ،دو چیز را به هم نزدیکتر می کند والبته اگر طناب پوسیده باشد هیچ راهی برای پیوستن مجدد آنها به هم وجود ندارد!

حال اگر این رابطه بگسلد با توجه به اینکه قرارداد قبلی وجود ندارد و حق و تکلیفی برای طرفین متصور نیست کار بسی مشکلتر و البته دلچسب تر است!!

این رابطه وقتی گسسته می شود که یکی از طرفین انتظارات طرف دیگر را برآورده نکند یا دیگر خواست طرف مقابل خواست او نباشد و به عبارت دقیقتر بگویم:

رابطه عاشقانه وقتی می گسلد که به رابطه معامله گرایانه تقلیل پیدا کند.

حال اگر این رابطه برای همیشه خاتمه یابد زخمی بر بُعد غیر جسمانی طرفین می گذارد که هیچگاه ترمیم نخواهد شد و یا به نفرتی عمیق خواهد انجامید

اما در چه حالتی رابطه مجددا برقرار می شود؟

وقتی دوباره رابطه تقلیل یافته به اندازه رابطه عاشقانه فربه می شود و یک طرف عذر خواهی می کند و طرف دیگر می بخشد

آنچیزی که دوباره طرفین را برای یکدیگر خواستنی می کند و باعث نزدیکتر شدن رابطه می گردد همان شخص قبلی با همه چیزهائی که داشت و صفت نیکوی عذر خواهی از یکطرف و صفت نیکوی بخشش از طرف دیگر رابطه است.

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز              گاه سودای حقیقت گه مجاز

 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 18:25 |
 خیلی تلاش کردم تا عبدالله راضی شد بریم بیرون چرخی بزنیم گفتم با ماشین من بریم گفت نه ضبط ماشینت خوب نیست صداش زیره با ماشین من می ریم پذیرفتم وقتی نشستیم تو ماشین خواست راه بیفته گفتم پانل ضبطو آوردی گفت نه یادم رفت!!!!

تو سکوت و صدای باد و خیابون های خلوت میرفتیم تو روز از انقلاب تا آزادی خیلی راهه اما شب ها که که همه خوابن خیلی سریع میشه از انقلاب به آزادی رسید!!!

خیابون ولی عصر رو هم به خاطر چناراش وهم به دلیل خاطراتش خیلی دوست دارم دانشجوی لیسانس که بودم واکمنم رو ور می داشتم با چند تا نوار استاد لطفی از خوابگاه پیاده میومدم ونک یا تجریش و دمدمه های صبح بر می گشتم دوران دل انگیزی بود

از ولی عصر رفتیم داخل نیایش خیلی زود نیایش یادگار شد خیلی زود ،زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم ، بعد از یادگار تو فکر بودم نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم به صدر رسیده بودیم باد روحنواز شب می خورد تو صورتم ،تو صدر بود که تابلوی شریعتی رو دیدم که از کنارمون رد شد،دیر وقت بود باید می رفتیم خونه به همین خاطر از خروجی اختیاریه با صدر خداحافظی کردیم دیگه رسیده بودیم تصمیم گرفتیم بخوابیم.....بخوابیم.......!!!!!

با همه این احوال کاش اختیاری نداشتم کاش نمی خوابیدم کاش هیچوقت از نیایش رد نمیشدم کاش..

کاشکی مادر نزادی مر مرا                          یا مرا شیری بخوردی در چرا

ای خدا آن کن که از تو می سزد                 که ز هر سوراخ مارم می گزد

جان سنگین دارم و دل آهنین             ور نه خون گشتی در این رنج و حنین

وقت تنگ آمد مرا و یک نفس                       پادشاهی کن مرا فریاد رس

گر مرا اینبار ستاری کنی                            توبه کردم من ز هر ناکردنی

توبه ام بپذیر این بار دگر                                تا ز بهر توبه بندم صد کمر

من اگر این بار تقصیری کنم                        پس دگر مشنو دعا و گفتنم

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 4:32 |
جام ملتهای اروپا با تمام خاطراتی که به جای گذاشت تمام شد فینال را هم مثل خیلی از بازی های دیگه منزل عبدالله دیدم خیلی ها اونجا بودن هر کس به دلیلی، اما بهانه همه فوتبال بود!!

خوابم نمی برد نشستم یک قسمت  از سریال روزی روزگاری رو دیدم همون سریالی که سالها پیش برای اولین بار دیده بودم آخرای سریال صحنه تاثیر گذاری اتفاق افتاد برخورد نسیم بیک که لباس درویشی به تن داشت و مراد بیک که مشغول رسیدگی به تاکستانش بود هر دو راهزنی را رها کرده بودند و یکی یاغی دولت شده بود و دیگری مشغول باغداری و زن و زندگی

چیزی که برام جالب بود صحنه ای بود که نسیم بیک به مراد پیشنهاد کرد که به جنگلی ها بپیوندد و مراد با کمی تاءنی پذیرفت و بهتر بگم دریافت که کار او این نیست که در حال انجام دادن آن است.

و چه بسیار انسانها که همین حال و روز را دارند و اگر بخواهم دقیقتر بگویم همه انسانها همین حال و روز را دارند ما همه مشغول به کارهائی هستیم که وظیفه و مسئولیت اصلی مان انجام آن نیست و صرفا مشغولمان کرده است و غفلتی می آورد که ماموریت اصلی مان تو این دنیا فراموش شود .

این جمله را کسی که زمانی عزیزترین کَسم بود برایم اس ام اس کرد

کشتی در ساحل امن است اما ماموریت کشتی بودن در دریاست

مولانادر  سراسر مثنوی وظیفه اصلی انسان را به او یادآوری می کند و در داستان اژدها و مارگیر  به زیبائی به کسانی که محو تماشای اژدها برای سرگرمی بودند می گوید که شما ها را چه شده است که عالمی محو تماشای شما هستند ولی شما به ماری برای سرگرمی می نگرید!!!

مار گیر از بهر حیرانی خلق                               مار گیرد اینت نادانی خلق

آدمی کو هیست چون مفتون شود                 کوه اندر مار حیران چون شود

خویشتن نشناخت مسکین آدمی                    از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت               بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

صد هزاران مار و کُه حیران اوست            او چرا حیران شدست و مار دوست

چقدر وقتم را به کارهای بیهوده میگذرانم به پول به مقام به موقعیت اجتماعی به محبوب شدن نمیدانم آن روز کی فرا خواهد رسید که به قول آلبر کامو از خواب برخیزم و نگاهی به گذشته بیندازم و از خودم بپرسم که چی؟؟

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 3:34 |
دیشب به اتفاق دو نفر از دوستان مشغول بحث در مورد موضوعی بودیم که کار کشید به مطلب روابط انسانها با هم که توی پست قبلی در موردش صحبت کردم

در این مورد که در رابطه معامله گرایانه و رابطه عاشقانه چه پارامترهائی اهمیت دارد گفتم و آنرا در ارتباط انسانها با هم تبیین کردم از بحث دیشب به این نتیجه رسیدم که میتوان به نوعی این تعریف را به رابطه انسان با خدا نیز تعمیم داد.

در دینداری حق و تکلیفی که عمدتا در بین ما رواج دارد ما در قبال تکالیف دینی که انجام میدهیم حقوقی را برای خود متصوریم مثلا صدقه می دهیم و رفع بلا را حق خود می دانیم یا عمل خیری انجام می دهیم و می دانیم که در این معامله ده برابر سود خواهیم کرد و در مجموع به ازا کارهای خیری که انجام میدهیم بهشت مملو از جویهای روان ،حوریان سیاه چشم و مصاحبت اولیا را حق خود می دانیم و اگر خدا به ازا این کارها که می کنیم به آن بهشت داخلمان نکند البته جای اعتراض وجود خواهد داشت!!

 جائی که حق و تکلیف مطرح است میتوان از تفاهم صورت گرفته تعبیرات مختلفی بدست داد و راه برای دور زدن،شانه خالی کردن،سوءاستفاده کردن!و.... باز است وتنها وقتی می توان به اینگونه رابطه دل بست که نیت انسان طرف معامله خیر باشد!!!

مر رسن را نیست جرمی ای عنود                چون تو را سودای سر بالا نبود

اما در دینداری عاشقانه اگر انسان برای خود تکالیفی قائل باشد حقی مترتب بر آن برای خود متصور نیست و به ازا همه کارهائی که می کند و اعمالی انجام میدهد چیزی را حق خود نمیداند اما... اما... انتظار دارد که اگر خدا به بهشتش نمی فرستد او را در آغوش  بگیرد و بنوازدش خدائی که تمام عمر خود را به عشق او زیسته است و انتظار وصالش رنج دنیا را برایش قابل تحمل کرده است

و در این نوع دینداری دیگر جائی برای دور زدن و.... نمی ماند

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 11:4 |

داشتم به روابطی که با دیگران داشتم و دارم فکر می کردم  ،انواع این روابط زیاد است اما آن چیزی که برای من مهم است و می خواهم در رابطه با آن حرف بزنم  مقایسه دو گونه رابطه است

رابطه معامله گروانه و رابطه دوستانه (عاشقانه)

 رابطه دوستانه با رابطه عاشقانه تفاوتی دارد که در انتها می گویم

مشخصاتی که برای این دو نوع به ذهنم می رسید را جمع بندی کردم تفاوت های آن بسیار زیاد است  و تقریبا این دو نوع رابطه در تضاد کامل با یگدیگر قرار دارند

اکثر روابط ما در نوع روابط معامله گروانه قرار می گیرند و در زندگی روز مره ما اکثرا با این نوع رابطه ها دست و پنجه نرم می کنیم و روابط دوستانه معمولا اندک و در مورد بعضی انسانها به صفر می رسد

این نوع رابطه به نظر من مشخصات زیر را دارد

 

1-در رابطه معامله گروانه شناخت شرط نیست و یا شرط مهمی نیست یعنی ما با کسی قراری می گذاریم تا در ازا ارائه خدماتی ،خدماتی ارائه دهیم یا مبلغی پر داخت کنیم یا ....

 

2-در این نوع رابطه طرفین به خواست خود می اندیشند یعنی نوع قرارداد از خواست هر طرف نسبت به خودش شکل می گیرد واینکه در طول رابطه طرف مقابل چه می خواهد یا اراده می کند اهمیتی ندارد

 

3-درا ین نوع ارتباط مرز مشخصی و جود دارد که محدود به قرارداد است و اگر نیاز به تغییری و جود داشته باشد تنها در صورت تفاهم طرفین و در چهار چوب مشخصی قابل اعمال است

 

4-در این رابطه حق وتکلیف مطرح است چون بر اساس سود و زیان شکل می گیرد یعنی طرفین نسبت به هم حقی دارند و در مقابل تکلیفی را هم می پذیرند

 

حال در رابطه عاشقانه داستان درست بر عکس است

1-در رابطه عاشقانه شناخت شرط است و تا شناخت عمیقی و جود نداشته باشد عشقی شکل نمی گیرد،ممکن است گفته شود که پس چگونه کسی با یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق می شود؟ پاسخ اینست که باید دید عشق به چه چیزی تعلق گرفته است کسی که در نگاه اول عاشق می شود او عاشق زیبائی و صورت معشوق شده است که این هم فرع بر شناخت عمیق از زیبائی معشوق است

 

2-در رابطه عاشقانه اراده و خواست معشوق اراده و خواست عاشق هم هست و بر عکس

 

3-با توجه به اینکه در ارتباط عاشقانه حق وتکلیفی در کار نیست مرزی وجود ندارد یعنی عاشق و معشوق به گونه ای رفتار می کنند که نتوان وظیفه ای را برای هر یک قائل شد

 

اینها مواردی است که به نظر من می توان موضع تفکیک این دو نوع رابطه باشد.اما نکته ای که خیلی مهمتر است عکس العمل طرفین در قطع رابطه و یا تضعیف آن است

در رابطه معامله گروانه قطع رابطه شرایط مشخصی دارد و مشکلات نیز معمولا در تفاهمات پیش بینی شده است و یا کسی  به عنوان حکم در مورد اختلاف قضاوت می کند در این نوع رابطه حقوقی و تکالیفی که برای طرفین متصور است نتیجه ای جز سود و زیان به همراه نخواهد داشت و هنگام اختلاف هر کس از حقوق خودش و تکالیف طرف مقابل صحبت می کند  و در انتها نیز یا هر دو طرف سود می کنند یا هر دو ضرر ویا یک طرف سود و طرف دیگر ضرر میکند و بعد از مدتی فراموش خواهند کرد..........

اما و هزار اما در رابطه عاشقانه حق و تکلیفی وجود ندارد و عاشق و معشوق حقی برای خود قائل نیستند ولی شرایط به گونه دیگری است آنها از هم انتظار دارند انتظاری که  خواهشی خاموش است و وقتی این انتظار براورده نمیشود شکایت نمی کنند تکالیف طرف مقابل را به رخش نمی کشند بلکه می رنجند رنجی خاموش...........

و چه بسیار ارتباطاتی که عاشقانه آغاز می شود و چون قراردادی پایان می پذیرد.........

و رنجی و ضرری بر سیاهه زندگی حک می کند

وقتی عشق می شکند انسان احساس می کند همه هویتش را از دست داده است نه بخشی از وجود مادی یا اموالش را که بتواند فراموشش کند

آنچه رابطه عاشقانه را از رابطه دوستانه متمایز می کند انحصار طلبی عشق است

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 19:56 |
 اين مطالب را امروز ساعت ۴ صبح بود كه نوشتم ولي به خاطر مشكل اديتور نتوانستم بفرستم كه الان اين كار را مي كنم:

"خیلی دیر وقت است ،دقيقا نميدانم ساعت چند است يكي از بچه ها حالش خوب نيست خيلي مقاومت كرد ولي بالاخره آمپولهايش را حسين به روشي كاملا اوليه و بدوي و سخت ناشيانه زد

به اينترنت دسترسي ندارم اين پست را دارم با خط ايرانسل و موبايلم مي نويسم اميدوارم بتوانم بفرستمش البته اگر هم نشد فردا يه كاريش مي كنم

 امشب حال خوبي داشتم تمرينات دف را مرتب انجام مي دهم اميدوارم همت كنم تا بتوانم به دوراني كه ..يادش بخير برگردم

با حسين صحبت شيطان بود و آن غزل زيباي سنائي كه اولين بار در كتاب تصوف اسلامي و ارتباط با خدا نوشته نيكلسون فقيد و ترجمه استاد شفيعي ديدم

با او دلم به مهر و مودت يگانه بود

سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود

هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام

وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده بودم كه يكي لعنتي شود

بودم گمان به هر كس و بر خود گمانه بود

...............

ميدانم تعدادي از بزرگان به دفاع از شيطان برخواسته اند اين سوال در ذهنم بوده كه چه اتفاقي افتاده است كه ابليس با اينهمه عبادت به اين روز افتاد يا داستان برصيصاي عابد كه در مجالس سبعه است چگونه مردي با آنهمه عبادت به آن روز مي افتد يا از او بالاتر بلعم باعورا مرد مستجاب الدعوه اي كه هم عصر موسي پيامبر بود.

مگر عبادت نبايد ما را به سرنوشتي خوشايند رهنمون شود،پس چه مي شود كه سالها عبادت به يك لحظه از بين مي رود يا حتي اثر معكوس مي گذارد،فكر مي كنم عبادت براي يافتن و رسيدن به مقصود وسيله است، وسيله اي كه بايد ما را به جائي برساند كه پس از رسيدن به مقصود  در آن جايگاه محافظتمان كند و آن چيزي نيست جز خود شكني كه لب لباب سخن مولانا در سراسر مثنوي است يعني همه چيز را براي معشوق خواستن.

استدلال فرع بر خودبيني است ، ما تا بهره اي از وجود و دانائي براي خود قائل نباشيم استدلال نمي كنيم ،خفه مي شويم و حرف نميزنيم مثل زماني كه در برابر اساتيد علم و دانش قرار مي گيريم

پاي در دريا منه كم گوي از آن

بر لب دريا خمش كن لب گزان

آري و قتي در برابر دريا قرار مي گيريم حرفي براي گفتن نداريم و احساس احترام همراه با شرم سراپايمان را فرا ميگيرد كه همان تعريف دقيق خشيت است همان كه قرآن ما را به آن فرا مي خواند

ابليس در برابر خدا استدلال كرد كه من از آتشم، من از نورم، من از جنس خود تو هستم چگونه از من مي خواهي كه اين انسان را كه از خاك است سجده كنم؟!!!

يا به شكلي قويتر گفت خدايا از من خواسته بودي كه كسي را جز تو سجده نكنم و حال از من خواستي كه انسان را سجده كنم؟!!!!!

اين استدلال پارادكسيكال شيطان كه فكر مي كرده در معرض امتحان الهي قرار گرفته است به نظر من وارد است، اما چرا با اين حال رانده شدن شيطان موجّه است؟!

فكر مي كنم اشتباه اصلي شيطان اين بود كه استدلال كرد و بگذريم از اينكه اصلا استدلال او صادق بود يا كاذب،او در جائي استدلال كرد كه به هيچ وجه مقام استدلال نبود.

پس اگر عبادت به خود شكني نينجامد و بت آنرا در وجود ما نشكند و قدرت استدلال در برابر معشوق را از ما نگيرد بايد منتظر سرنوشتي شبيه ابليس باشيم!!!!"

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 16:12 |
دیگه به تنهائی این خونه عادت کردم ،اوایل چه اذیتم می کرد دوست داشتم یه جوری بشکنمش اما الان دیگه عادت کردم آره عادت کردم ،می خوام برم از این شهر با تمام خاطرات تلخ و شیرینی که ازش دارم بهترین سالهای عمرم اینجا گذشت و چه مشتاقانه آمدم ،زمانی برای رسیدن به در وازه هایش لحظه شماری می کردم اما الان برای ندیدنش دلم می خواهد زمان را متوقف کنم!

راستی چقدر نامردمی دیدم ،نمی دانم شاید خیلی حساسم شاید توقع زیادی از زندگی دارم اما می دانم که شاید نباید خیلی با دیگران صادقانه بر خورد کنم شاید نباید دفترم را بی انتظاری نشان دیگران بدهم که اگر کارشان با من تمام شد و نیازشان رفع شد حسرت گذشته را به کوله بار گناهانم اضافه نکرده باشم

خوابم نمی برد....

چرا نمی توانم به دیگران به چشم ابزاری برای اهدافم نگاه کنم، آیا دعا برای تغییر دیدگاهم گناه است؟!!!

اصلا زندگی ارزش این همه رنج را دارد؟(ببخشید کدام زندگی؟!!!)

ساعت ۲ بود فکر کنم، که عباس پیامکی فرستاد که با جمع دوستان دور آتشیم در النگ دره و جای من خالیست و فردا هم عازمیم به سمت خرقان منتظرت بمانیم؟!

اما من تا پارگی هایم را بدوزم قیامت خواهد شد و چقدر دلم تنگ شده برای سرای بوالحسن آنجا که از ایمانم نمی پرسند،ورودیه مطالبه نمی کنند،همه روی زمین می نشینند توان تنهائی عریانم طاق نمی شود،همانجا که ماه رمضانها می توانم روزه ام را بخورم،همانجا که با نور  افطار می کنند ،بوالحسن که اینست خدایش چه باشد؟!

راستی واقعا زندگی ارزش رنج کشیدنش را دارد؟

دکتر شریعتی می گفت وقتی چشمان گریانی منتظر انسان است زندگی ارزش رنج کشیدنش را دارد.

چشمان گریان من دارند کور می شود....

 

+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 2:40 |